نامهٔ یک «غیرتی» به یک «بی غیرت»

حمید عبیدی

0 130

نامهٔ یک «غیرتی» به یک «بی غیرت»
تو بی غیرتی
و از غیرت قدسی ما هیچ نمیدانی.
غیرت ما
میخ های آهنینی بودند
کوبیده شده بر فرق دشمنان
و تیغ هایی که گلو میدریدند
و پستان میبریدند .
غیرت ما
هراسی بود
که رقص مرده گان
را می آفرید.
غیرت ما
کابوسی بود
که خواب را از چشم همه گان
ربوده بود.
غیرت ما چنان عظمت و هیبتی داشت
که با لمس غرش آن
ساختمان های کانکریتی نیز کمر خم میکردند.
ما غیرتی های قدسی و مقدس و تقدیسی
و همزدان ما
وقتی همزمان غیرت کردیم
سقف آسمان فروریخت
و سرزمینی را
که شاخ غرورش
سینه آسمان را میخراشید
به ویرانهٔ سوخته
و گدای جهانی
مبدل ساخت.
و تو بی غیرت آمده ای
و با
کلهٔ‌ پر از عقل و تدبیر
دریشی اتو شده
ریش تراشیده
و زبان ابریشمی ات
بی غیرتانه
از ما قانونیت میطلبی.
بی غیرت
ما نمیخواهیم مثل شما بیغیرت شویم.
بی غیرت مگر نمیبینی که
شما موتر تولید میکنید
و ما غیرتمندانه موترهای تان را سوار میشویم
شما طیاره میسازید
و ما غیرتمندانه طیاره های تان را سوار میشویم
شما … میسازید و ما…
خدواند شما بی غیرت ها را
برای ساختن آفریده
و ما با غیرت ها را
برای غیرت کردن…
می گویی غیرت کردن چیست؟!
بی غیرت
تو و هیچ آدم عاقلی نمیتواند معنای غیرت ما را بداند
معنای غیرت را تنها کسانی میدانند که مانند ما با غیرت باشند.

Comments
Loading...