یاد داشت های دیویدجونز( جاسوس انگلیس مشهور به پیربغدادی)

0 38

کاندید اکادمیسین سیستانی                                                                   ۱۷/۶/ ۲۰۱۹

 

یاد داشت های دیوید جونز( جاسوس انگلیس مشهور به  پیربغدادی)

 

یادآوری:

در این اواخر کتابی بنام “بغدادی پیر”( دیوید جونز جاسوس انگلیسی)  توسط جناب نصیر احمد احمدی در انترنت گذاشته شده است(https://www.ketabton.com/bookfile/1084).

کتاب از صفحات ۱۲۷ ببعد به چگونگی سقوط شاه امان الله خان و برجسته سازی دزد مشهورکوهدامن حبیب الله کلکانی می پردازد.

اما در صفحات قبل از ۱۲۷، از قول پیربغدادی گفته میشود که چانسلر (آمراستخبارات هندبرتانوی) خود را به لاهور رسانده بود ودر یک کنفرانس در مورد امان الله خان سخنرانی نمود واز اجنتهای حضور یافته درکنفرانس در مورد اوضاع افغانستان پرسش کرد. بعد از شنیدن معلوماتی در باره افغانستان، او مکتوب امان الله خان را قرائت کرد که در آن به حکومت هند برتانوی خاطر نشان شده بود که افغانستان بعدزاین یک کشور ازاد ومستقل است ومیخواهد با انگلیسها وسایر کشورها مستقلاً روابط سیاسی وتجارتی واقتصادی برقرارکند.

پیربغدادی یاد آور میشود که چانسلر در لاهور ازاجنتهای خود خواست تا هرکه به زبانهای فارسی، پشتو، عربی مهارت دارد، بعد از دادن امتحان برای رفتن به افغانستان برگزیده خواهد شد وهدف در افغانستان سقوط  امان الله خان  وبرکشیدن حبیب الله کوهدامنی است.

بقول پیربغدادی  ۸۰ نفر جاسوس در این امتحان سهم گرفتند وبه استثنای دونفر همگی ازامتحان در زبانهای مذکورکامیاب  وبعد در چهل گروپ دو نفره تقسیم شدند وسپس در لباس مولوی وعالمان دینی که تحصیلات  خود را در هند ختم کرده وبه وطن برگشته اند؛ به افغانستان گسیل شدند. اینها در ولایات مختلف به مساجد افغانستان جای گرفتند و زمینه را برای تنفر از شاه امان الله و حمایت از حبیب الله کلکانی مساعد ساخته رفتند.قدمشاه یارقدیمی پیربغدادی بود.

پیربغدادی درمورد خود وچانسلرآمراستخبارات هند برتانوی وهیرو ساختن حبیب الله کوهدامنی یاد داشتهای نوشته است  که علل سقوط رژیم امانی را نشان میدهد. آقای زلمی خان سالار این یاد داشتها را ازروی کتاب “بغدادی پیر”  در فیسبوک  خود گذاشته است که مورد دلچسپی من قرارگرفت و فرصت یافتم تا برای استفاده فارسی زبان آنرا از پشتوترجمه کنم:

***

چانسلرمدت یک سال بمن رخصتی داد، لندن رفتم،بعد از مدتها نفسی براحتی کشیدم ،مگر هنوز رخصتی ام پوره نشده بود که دوباره مرا به لاهور خواست.قبل از هرکس دیگر قدم شاه را دیدم،او در دهلیز دفتر چانسلر منتظر من بود.قدم شاه مرا سخت در آغوش گرفت ویک لحظه نشستیم، تپۀ خزانه سرخ هنوز از یادش نرفته بود.

از دیدن من پیشانی چانسلر صاف شد،چانسلر یک عکس را بمن نشان داد،درعکس یک مردبا قد متوسط،لباس چرکین،اما جوان قوی دیده میشد.ریش سیاه داشت ولونگی گرد برسر بسته بود.

با تعجب بسوی چانسلردیدم.چشمان  چانسلردرخشید ،با خوشی گفت:این آدم بربنزین پاش داده ما را در افغانستان گوگرد میزند.

گپ روشن نبود وچانسلر بایدمعلوماتی دیگری بمن میداد. چانسلرشرح داد:” این آدم حبیب الله نام دارد مگر بنام بچۀ سقو مشهوراست ،چند سال قبل در پشاور  درنزدیک زرګرۍ چای فروشی میکرد ، سیف پول یک زرگردزدی شد  ومردم براو شک کردند، زیرا سیف سنگین  را بجز این آدم کسی بلندکرده نمیتوانست ، مگر بچۀ سقو از آنجا فرارکرد . دوسال بعد او درپاره چنار بجرم دزدی گرفتارشد ،در آن وقت امر قرارگاه پاره چنار برایم گفت که این آدم ساده بسیار ضد امان الله خان است ،تعداد زیاد دزد را بدور خود جمع کرده است، ازاین آدم ما بسیار استفاده کرده میتوانیم.این خبرخوشم آمد، از بندی گری بچۀ سقو 11 ماه نگذشته بود که او را آزاد کردیم. در راه برگشت، یک ملنگ از طرف مابه اوگفته بود که تو روزی پادشاه افغانستان خواهی شد.

بچۀ سقودرزندان انگلیس
  بچۀ سقو در زندان انگلیس

گاه گاهی برکاروانهای دولتی نیز حمله میکرد.درمدت کمی این آدم رفقای زیادی پیدا نمود، سخن تا گوش امان الله خان رسید.او را شامل فوج نمود، مگراین شخص درهمان آغاز یک افسر دولتی را      

 کشت  ودوباره به کوه ها متواری شد.شاه برای سراو جایزه گذاشت، اما سر بچۀ سقاو کار اسانی نبود  در پشت این سرحضرات شوربازار قرار داشتند.ومردم بسیاری از او طرفداری میکردند….

چانسلر خموشانه بسویم نگاه کرد ،چشمانش می درخشید.برایش گفتم:

“خوب، رخصتی ام هنوز پوره نشده بود برای چی مرا به لاهور خواستی؟

 چانسلر بمن نزدیک شد وآهسته گفت:یک باردیگر ریش بگذار! این سخن خوشم نیامد و برایش گفتم:در استخبارات بریتانیا تنها ډېوېډ جونز نیست ،دیگران هم باید خطر را قبول کنند، برای دیگری این وظیفه  را بسپار!

 چانسلر يک گام عقب رفت ،چشمانش ازحالت عادی بزرگتر شد وفریاد زد:” پس تو دستور ملکه را قبول نداری!خاموش بودم. چانسلر بر چوکۍخود نشست ،آهسته گفت:

” از تو این توقع را نداشتم.درست میگوئی ،در استخبارات ما افراد زیادی کار میکنند ،مگر درمیان آنها ډېوېډ جونز یکی است.اگر دیویدجونز دیگری میداشتیم ، ترا از رخصتی به اینجا فرانمی خواندم.

به اتاق فوقانی رفتم ،روی میز اخبارهای کهنه افتاده بودند.یک اخبار را بلندکردم، امان الله خان از سفر اروپا برگشته بود.او باچند کشور آسيايي و اروپايي قراراداد های نظامي ، اقتصادي ، تجارتي، فرهنگی … امضاء کرده بود.بعد لیست خریداری های اسلحه ودیگر قرارداد های او درج شده بود. امان الله خان  دراین سفر از کشورهای اروپايي 60هزارتفنگ،106 توپ ،8 طیاره جنگی ، 5 موتر زره پوش ،هزاران کلاه نظامی ،پتک های آب ، 3 هزار دوربین…خریداری کرده بود. با کشورهای اروپايي  قراردادهای تورید فابریکه های قند، کاغذ ، تار، ټکه بافی، جاکټ بافی، جراب بافی ، دوازسازی، وسایل برقی و زراعتي وغیره را به افغانستان…به امضائ رسانده بود…

فکرم خراب شد،مگر اخبار دیگرمرا خوشحال نمود. امان الله خان بعد از بازگشت از سفرخود لویه جرگه را دعوت کرده بود، به اعضای لوی جرگه تصامیم خود را بیان کرده بود ،نکات مهم  تصامیم او اینها بودند:

از بین بردن مریدۍ[دراردو] ، روی لوچی زنان، منع تحصیل ملایان افغانستان در مدرسه دیوبندی هند برتانوي ،گرفتن امتحان ملائی از ملایان، توزیع تذکرۀ نفوس ، جبري ساختن عسکری، اعزام جوانان بخارج کشور برای تحصیلات عالی ، منع نکاح دختران صغیر با مردان مسن…. این همه چیزهای بودند که ملایان آنرا نمیخواستند. بخصوص حضرت شور بازار نورالمشایخ فضل عمر مجددی بااین تصامیم شاه جداً مخالفت کرده بود.

 اخبار انگریزی را برداشتم ، یک صفحه کامل به شورش شینواراختصاص یافته بود ،در آن تبلیغات گرم، پادشاهی امان الله خان  را درحال سقوط دانسته بود….

یک ماه تمام با چانسلر و دیگر افراد انگلیسی صحبت کردم، برای سفر همه چیز آماده بود، فقط منتظر رسیدن ریش خود بودم . آه،ریش! که اگر به پول دراز میشد، چانسلر حاضر بود برای دراز شدنش از میلیونها روپیه بگذرد. پوره یک ماه دوش نگرفتم، با بدن چرکین وناخن های کثیف وموهای دراز ناشسته خود را برای پیری ومرشدی آماده میکردم.

وقتش رسېد، مهره سبزی بگردنم انداختم و یک باردیگر با قدمشاه به درون یک غار تاریک رفتم. بهانه برای مفقود شدن یک ساله ام آماده شده بود ، پيربغدادی تنها برای صیانت ملکها پیدا نشده بود، بلکه در تمام دنیا  برای خودمریدان وپیروانی داشت.

در مدت یک ماه چندین بار با ملکها وخوانین  دیدار وگفت وگو داشتم ، خوابهای نادیده را برای شان تعریف میکردم ،وبچۀ  سقاو راحلال تمام مشکلات وانمود میکردم، میگفتم خواب دیده ام ،بدنبال همین شخص ایستاده شوید، همین جوان مسلمان شما را از کفرنجات خواهد داد.

دل خانها وملکان قبل ازاین هم از دست شاه پُر بود ،مگرسخنان من بیش از پیش آنها راعلیه شاه تحریک میکرد.برضد شاه تمام اردو دل پر بودند ،مگر من برای فعلاً 300 نفرجوان چست وتنومند را [البته درتبانی با مقامات وزرات حربیه]جدا کرده بسوی شمال کابل حرکت کردم . یک هفته بعد با بچۀ سقو در یک قلعۀ کهنه دیدار نمودم ، آدم ساده یی بود.به پیرها وحضرت ها بی اندازه ارادت واحترام داشت. با او تا ناوختهای شب نشستم، کمک های غیبی به خود را یاد میکرد، میگفت در فلانی محل پیری را دیدم ، برایم گفت خواب دیده ام براسپی سفیدی سواراستی وشمشیر بدست داری واز عقب کافر امان الله  اسپ میتازی واو از پیش تو فرار میکند …. برو فلان مکان را بکاو، غیبی برایت کمک میرسد.میرفتم وآنجا را میکاویدم ، پول وتفنگ می یافتم وبرمیداشتم…. قصه های بچۀ سقو تماماً دربارۀ پیران وکمک های غیبی بود وخود را از همین اکنون پادشاه می دید،ملامت نبود، پيرها، ملنگ ها، ملاها، حضرتها،و حاکمان متهم به رشوت خوری ودزدی،ووزیران برطرف شده [یعنی امتیازباختگان معاش مستمری] همگی نابودی  امان الله خان را میخواستند و جلسات پنهانی واشکارتدویر میکردند.

بچۀ سقودر کوهدامن نفوذ زیاد یافته بود وسخنش بدون چون وچرا عملی میشد،هرکس در کوهدامن نام با امان الله خان کلمه(غازي) بکابر می برد، سرش قطع میشد، خانه اش آتش زده میشد، زن ودخترش را به کنیزی گرفته میشد و میان همراهان بچۀ سقو تقسیم میشد….

بعضی ازشیوخ [حضرت شوربازار] به بچۀ سقاو لقب (خادم دين رسول الله) داده بودند ،مردم دزدی وظلم وتجاوز این آدم را بچشم خود می دیدند مگرازترس چیزی گفته نمیتوانستند ، در مقابل بچۀ سقو حتی پیشانی ترشی هم به معنی کفر تلقی میشد وشخص محکوم به مرگ میشد.

زمان گوگرد زدن رسیده بود ،بسرکردگی بچۀ سقاو هزاران کس بسوی کابل حرکت کردند ، دو روز بعد اطلاع رسید که امان الله خان بسوی غزني روان شده است.نفس راحتی کشیدم، پترول پاشیده انگلیس آتش گرفته بود.                                             بچۀ سقو هنگام حمله برکابل

یک هفته بعد [از سقوط امان الله] به شهرکابل رفتم،آه! شهر از نفس زدن مانده بود، ابرهای سیاه از کوه آسمائی پائین تردیده می شدند،  دکانها قفل شده بودند ، درکوچه ها بنی آدمی دیده نمیشد ، دربرخی  پایه ها سرهایی آدمی آویزان بودند .یکجا صدای چیقی شنیدم، افراد مسلح بجان یک آدم افتاده بودند واو را میزدند  ومیگفتند او کافر است. درزمان امان الله  دختر خود را به برای درس خواندن بکفر فرستاده  وهمانجا او را کشتند. به ارگ رفتم ، چمن از دوسیه های افتاده برزمین نمناک پر بود، کلکین ها شکسته بودند، بر درختها قفسها آویزان و کبک های زندانی خموش بودند. به دفترهای ارگ سرزدم ،مېزها، چوکۍها، الماریها، قالیها…هېچیک  سالم باقی نمانده بودند.

درمقابل یک رسامی بزرگ بردیوار ایستادم ، سر قازهای سفید با برچه یا قمه خراب شده بودند ، مگر اب های نیلگون ودرختان سبز دردامنه کوه ها درجای خود سالم دیده میشدند.

 به دفتر امان الله خان رفتم، دیوارها سیاه وتیره ودود زده بودند.از کوچ های سوخته تنها سپرنگ های آنها نسوخته بودند .دوباره به چمن ارگ برگشتم ، یک دوسیه را بلندکردم ، گزارش کارسالانه وزارت تجارت  بود ، کاعذ دیگری را برداشتم ،کاپی ساختمان یک پوهنتون بزرگ درکابل بود.

دوسه، دوسیه گل آلود دیگر را بلندکردم ، ازنقشه های ساختمانی چند شهر جدید درچند ولایت بزرگ افغانستان مملو بود….

در روز روشن به سفارت بریتانیا رفتم، از کسی ترسی نداشتم ، مملکت بی سرپوش بود، کی پرسان  میکردکه پیربغدادی در سفارت انگلیس چه میکند؟ سفير را دیدم، خوشحال بود.سفيرگفت : به امر بچۀ سقاو بجز سفارت بریتانیا، همه سفارتهای دیگر مسدود شده اند. بعضی مامورین سفارت بمن قصه میکردند که خانه های مردم غارت شده، دختران وزنان جوان کابل مورد تجاوزقرارگرفته وبدنبال پسران خوبصورت ،  بزور بخانه های داخل میشوند.بانکها و دارائی عامه ، دکانها، فابریکه ها همه تاراج شده بود وچیزی از آنها باقی نمایده بود….

چند روز بعد احوال رسید که خادم دین رسول الله پروگرام اصلاحی خود را تشریح میکند.رفتم،دریک میدانی بزرگ مردم زیادی جمع شده بودند.پیشتر رفتم ودر صف علما نشستم.

لحظاتی بعد یک موتر سیاه همراه با اسپ سواران زیادی رسیدند. حبيب الله ( بچۀ سقاو) ازسیت پیشروی موتر پائین شد، ریش خود را کوتاه کرده بود،دریشی سیاهی پوشیده بود وپاچه پطلون خود را چپه بالا زده بود. با علما احوال پرسی گرمی کرد.

ابتدا حضرت شور بازار سخنرانی کرد، از کارنامه های حبيب الله ياد نمود، وگفت این وطن را همین خادم دین رسول الله از کفر نجات داده میتواند[منظور حضرت شاه امان الله بودکه هنوز در قندهار بود.]….در آخر برای پادشاه جدید دعای طولانی نمود.

حبيب الله ایستاده شد، از کارهای گذشته خود یادکرد، وگفت: بت پرستی وکفر امان الله خان سبب گردید تا برضد او قیام کنم… و يادآورشد که در آغاز 14 هزارپول نقد و19 تن جوان با من بودند، اهسته آهسته برتعداد شان افزوده شد، بعد ملایکه به کمک من شتافتند…تا این وطن را از کفر نجات دهم.

من بعد ازین پول بیت المال را برعساکر خودوملایان صرف میکنم که عبادت کنند…مکاتب دخترانه بند است .برای پسران نیز کتابهای کفری چون فزيک، رياضي، کيميا …خوب نیست، آنها را از دین میکشه، بعد ازین آنها باید به مدرسه بروند.

ازاین پس به وزارتهای عدلیه، تعلیم وتربیه، وصحیحه ضرورت نیست، عدالت کارملایان است،مریضی با دم و تعويذ خوب میشود، برای یادگرفتن مدرسه ها داریم …

ماليات گرفته نمیشود…دراین وطن تنها انګرېزها سفارت داشته میتوانن، چرا که اینها با ما یکجا پاچای کافر را از وطن پراندند ،دیگرممالک کفر حق سفارت را ندارند…بروین ساعت تانه تیر کنین، مرغ جنگی وبودنه جنگی کنین….”(پیربغدادی)

بدین سان دیده میشود که خادم دین رسول الله مولود دسایس دو جاسوس ورزیده انگلیس چانسلر ودیوید جونز انگلیس بوده که دست او را از زندان گرفتند و بر تخت پادشاهی افغانستان قرار دادند.اگر شاه امان الله به دستور انگلیسها عمل میکرد، تا روز مرگ خود کس او را از پادشاهی افغانستان پس کرده نمیتوانست. اما او  برپای استعمار بوسه نزد وخود را فدای استقلال افغانستان وسرفرزای ملتی نمود که قدرش را ندانستند ولی او به آنها عشق میورزید!

پایان

متن پشتو را میتوان در فیسبوک آقای زلمی سالار مطالعه نمود:

‏‎Zulmai Khan Salar‎‏ ‏

‏۲۶ آوریل‏، ساعت ‏۲۰:۴۳‏

Comments
Loading...