تمسخر و توهین به شاهان افغان و نام افغانستان / کاندید اکادمیسین سیستانی

کاندید اکادمیسین سیستانی                                                                          ۳/۹/ ۲۰۱۷

مکثی بر یک نقد

(تمسخر و توهین یک پرچمی به شاهان افغان  و نام افغانستان )

(بخش اول)

 

آقای فهیم ادا[ازپرچمی های محبوب کارمل ومعاون محمودبریالی درشعبه روابط خارجی کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق] نقدی برمقاله«بازنویسی تاریخ افغانستان»از قلم  دکتورخالدی، نوشته واو را به قوم پرستی متهم کرده است.

دکتورخالدی درمورد ضرورت بازنویسی تاریخ افغانستان چنین میگوید:«آنچه جوانان و مردم این سرزمین نیاز دارند و آنچه دانش ما از تاریخ این سرزمین کم دارد “باز نویسی تاریخ افعانستان” از دیدگاه “افغانستان ستیزی” نیست بلکه پرکردن خلاهایی است که در تاریخهای به گفتهء شما”سرکاری” سهوآ یا عمدآ و یا نظر به نبودن اطلاعات کافی وجود دارد. آن فصل هایی است که تاریخهای کاتب، کهزاد، حبیبی، غبار و فرهنگ آنها را احتوا نمیکنند یا معلومات کمی در دسترس میگذارند. دانش ما از تاریخ سرزمینهای شمال یا ترکستان افغانی بسیار محدود است. چه موضوع این تاریخ حاکمیت سیاسی باشد یا تاریخ جابجایی هزاران خانواده و مردم از اقوام تاجک، ازبک و ترکمن از طریق مهاجرتهای اجباری مردم بخارا، سمرقند و مرو در دو موج بعد از استیلای روسیهء تزاری از سال 1866م به بعد و یا از انقلاب بلشویکی 1917م به بعد و یا جابجایی خانوارهای پشتون از مناطق پرنفوس و کم زمین مشرقی و جنوبی تحت پروگرام ناقلین از سالهای 1920م به بعد.»[1]

به نظرآقای ادا، تمام تاریخ های که ازسوی تاریخ نگارانی چون :احمدعلی کهزاد، کاتب، حبیبی، وفرهنگ و رشتیا، نوشته شده اند،بخاطریکه در آنها از شاهان وحاکمانی بحث شده که در آخراسم خود(زی) داشته اند، تاریخ های سرکاری ومردود استند.درحالی که این تاریخها تا هنوز منبع مغنتم مراجعه قشر باسواد اعم از شاگردان و پژوهشگران ما استند. تا هنوز کسی این تاریخها را مردود وباطل تثبیت نکرده است. علاوه برمورخان افغانی، همه مورخان خارجی،ازمونت ستوارت الفنستون گرفته تا سرپرسی سایکس،از موهن لال کشمیری، تا داکترگندا سنگه ،از لوی دوپری تا وارتان گرگوریان،از داکتر بلیو، تاهنری رالینسن، ازلاردکرزن تا ریه تالی استوارت ودبلیو آدمک و ده ها تاریخ دان وسیاستمدان دیگر انگلیسی و روسی وفرانسه ای وجرمنی وامریکائی وایتالوی ودانمارکی وغیره، از امیران و شاهانی که در آخر نام خود پسوند(زی) داشته اند، چه خوب وچه بد درتاریخ های خود یاد کرده اند،ولی نمیدانم که چرا آقای ادا نمیخواهد نامی از آنها در تاریخ این کشور برده شود؟

 هیچ تاریخی در افغانستان نوشته نخواهد شد که ازنقش شاهان وامیران سدوزی ومحمدزی وغرزی(غلجی) در رهبری وسرنوشت این جامعه در طول قرون 18 و19 و20 انکارکند واز آنها در ذکری به میان نیاورد.

آقای ادا،ازمیان تمام تاریخنگاران کشور،مرحوم غباررا تا حدی می پسندد، آنهم به سببی که غبار، درمسیر تاریخ ، همه شاهان درانی و امیران محمدزائی  را در عدم تامین عدالت  وکم آمدن در

مقابل انگلیس ها محکوم کرده است.

آقای ادا، از تذکر آقای غبار درمورد تسلیمی امیر دوست محمدخان به انگلیسها، برداشتی نادرست نموده و آن امیررا با عبارتی که از آن زبونی و بزدلی یک زعیم پشتون، نمایان شود، در برگۀ فیسبوک خود چنین بیان میکند:«تاریخ نگارانی آمدنی اند که…آنها دوست محمدخان را که  هیچ چیزش بهتر از شاه شجاع نبود، دوباره به میدان خواهند آورد وسویش نگاه خواهندکرد، از آن روزی که رفت ودرچاردهی کابل زیرپای اسپ مکناتن سجده کرد تا گازرگاه بدرقه اش خواهند کرد.ونشان خواهند داد که افغانستان چه تولد دشواری داشته است. پیدا خوهند کرد که دوست محمدخان با کدام تعهد و کدام پروژه ها دوباره به وسیله انگلیس به سلطنت بازگشتانده شد؟ خواهند دید که  کشور ما را در مرز های امروزی آن، قدم به قدم، … وایسرا های انگلیسی هند ایجاد کرده اند. در چارچوب ستراتیژی توافق شدۀ «دولت حایل» با روسیه و ایران این کشور را ایجاد کرده اند.»

داکترخالدی بجواب فهیم ادا مینویسد:

«ادای گرامی! در حیرتم از کدام نوشتهء من دریافته اید که میخواهم “هر سرکار افغانستان، هر نماد افغانستان، یک «زی» در آخر نام خود داشته باشد“؟ این نهایت افترآ و هتک حرمت در مقابل من است!…«شما وقتی تولد افغانستان را از دور دوم امارت امیر دوست محمد خان (1842-1861م) میدانید و اضافه میکنید که: کشور ما را در مرز های امروزی آن، قدم به قدم، … وایسرا های انگلیسی هند ایجاد کرده اند. در چارچوب ستراتیژی توافق شدۀ «دولت حایل» با روسیه و ایران این کشور را ایجاد کرده اند”، شما در وطن ستیزی و ترویج دسیسهء شوم ایجاد افغانستان توسط استعمار انگلیس یکقدم از مجیب الرحمن رحیمی بالاتر میروید و به همان دلیل صدای کف زدنهای افغان ستیزها بلند تر بگوش میرسد.

دوکتورخالدی درتردید این طرز تفکر  مینگارد:

«نگلیسها تمام کوشش خودرا برای مستعمره ساختن این سرزمین انجام دادند و کوشیدند تا سفیر ‏خود را که اروپایی الاصل باشد در کابل نصب کنند تا اداره چی این کشور گردد اما بالاخره پئ بردند که ‏این استراتژی عملی نیست. قبل از آنکه روسیهء تزاری و ناپلیون خطر برای هند برتانوی پنداشته شوند، ‏استراتژی انگیس برای حفاظت هندوستان اول تضعیف دولت مرکزی افغانستان بود که این استراتژی را به ‏کمک ایرانیها در سالهای 1798م تا 1801م تعقیب کردند. متعاقبآ در سالهای 1838م تا 1842م به سیاست ‏مستعمره سازی مستقیم پرداختند اما با شکست این پالیسی و درک این حقیقت که افغانستان را نمیتوان مانند ‏هندوستان بشکل مستعمره اداره کنند، به سیاست استفاده از موقف طبیعی “حایل” افغانستان در مقابل خطر ‏روسیهء تزاری و ایران قاجاری پرداختند. طبیعی است که در این زمان برای انگلیسها و حفظ منافع آنها در ‏هندوستان موجودیت نظم در افغانستان و موجودیت یک دولت مرکزی مستحکم مفید بود.‏

همانگونه که در سپتمبر 2001م منافع امریکا با منافع مردم افغانستان در سقوط دولت عصر حجر ‏طالبان گره خورد، همچنان در سالهای 1842م در شرایط شکست سیاست مستعمره سازی، منافع هند ‏برتانوی با موجودیت یک افغانستان کوچک با دولت مرکزی مستقر هماهنگی پیدا کرد. بر همین اساس بعد ‏از کشته شدن شاه شجاع در کابل و شکست پالیسی مستعمره سازی مستقیتم انگلیسها ناگذیر امیردوست ‏محمد خان را از اسارت آزاد کرده او دوباره به امارت افغانستان میرسد. امیردوست محمد خان بعد از ‏وفات سردار کهندل خان، قندهار را تابع مرکز میکند و ترکستان افغانی را در سالهای1850م تا 1855 ‏دوباره به دولت مرکزی متحد ساخت، متعاقبآ در سال 1861م بالای هرات لشکر کشیده بعد ازده ماه ‏محاصره شهر را تسلیم میشود و به اینصورت اتحاد تمام سرزمینهای فعلی افغانستان بار دیگر تآمین ‏میشود.‏»

داکترخالدی در ادامه میگوید:« حالا نمیدانم شما چگونه امیر دوست محمد خان را بدون هیچ مآخذی با بی حرمتی یاد نموده بزیر پای ‏مکناتن می اندازید و او را با شاه شجاع در یک ردیف قلمداد کرده کسی را که امارت اول خودرا در جنگ ‏با انگلیسها از دست داد و چندین سال را در اسارت انگلیسها سپری نمود امارت دوم اورا تا سال 1861م ‏پروژهء انگلیسها محسوب میکنید، قدرت تخیل شما را در ذلیل کردن یکی از امیران با اعتبار و مدبر ‏افغانستان را نشان میدهد. این در حالی است که در پاسخهای تان به تبصره های یادشده تآیید میکنید که ‏انگلیس ها به رضایت خود از افغانستان خارج نشده بلکه از طرف مردم افغانستان مجبور به خروج شدند. ‏در سالهای 1842م تا 1861م زمانیکه انگلیس حتی یک سرباز در این کشور نداشت، سفیر نداشت چگونه ‏میتوانست امیر دوست محمد خان پروژهء انگلیسها باشد، اینکه اصل موجودیت او به عنوان یک امیر مقتدر ‏و موجودیت ثبات در افغانستان با منافع ستراتژیک انگلیسها در حفظ هندوستان از خطر احتمالی روسیهء ‏تزاری و ایران قاجاری سازکاری داشت به معنی آن نیست که به گفتهء شما افغانستان را “وایسرا های ‏انگلیسی هند ایجاد کرده اند”. شما این امیر را که توانست اتحاد تمام سرزمینهای فعلی افغانستان را بار ‏دیگر اعاده کند جیره خوار انگلیس و معادل شاه شجاع قلمداد میکنید! میدانم شما آن زیرکی و دانش سیاسی ‏را دارید که تقاطع و یکسانی منافع سیاسی دولتها را در مقاطع مختلف زمانی درک کنید.» [2] ‏ ‏

تبصره ی من:

نقد آقای فهیم ادا، مملو ازتخریب وخود برتر بینی ها و بلند پروازیهای چپی نمایانه  ودرعین حال ضدیت آشکاربا حاکمانی است که در آخرنام خودپسوند(زی) داشته اند. حاکمانی که با وجود عدم تحصیلات اکادمیک،وفقدان اطلاعات کافی از جهان ومنطقه، این کشور را از چنگ گرگان استعمار در قرن نوزده و بیست نگهداشتند و به ما ارمغان کردند.آقای ادا این دسته حاکمان را پروژه های استعمار بریتانیا میداند وبه این بهانه برآنان می تازد و تا جایی که توان دارد، آنها را توهین وتحقیرمیکند، اما در این میان از رهبران سیاسی همتبارخویش که در آخر نام خود پسوند (زی) نداشته اند، ولی برای رسیدن به قدرت، افغانستان را دو دسته به ابرقدرتها تقدیم نمودند وبا زور توپ وتانک وطیاره بیگانه وطن راویران و تباه کردند ، ذکری به میان نمی آورد ونکوهشی از آنان نمیکند.

انتقادات آقای ادا، ازرهبران وامیران وشاهان افغان ونام افغانستان،یک چیز را بخوبی نشان میدهد، که وی در افغان ستیزی و افغانستان ستیزی دست کمی از داکترلعلزاد ولطیف پدرام ستمی ندارد. و اصلاً طرفدار ظهور کشوری بنام افغانستان، چه پیش از امیردوست محمدخان وچه بعد از او در نقشه جغرافیایی جهان نیست.

من فکر ميکنم که تسليمى امير دوست محمد خان به انگليس ها ، به معنى تسليم دادن کشور به انگليس ها نيست ، زيرا او اين عمل را در هنگامى انجام داده که  ديگر نه اوامير افغانستان بود و نه اختیاردار کشور و۱۵۰ نفر از اعضای فامیلش در اسارت دشمن بودند، ولی بدا به حال آنانی که بخاطر رسیدن به قدرت یا انحصار قدرت ،علاوه برتسلیم کردن خود به دشمنان وطن، افغانستان را هم به دشمنان میهن تسلیم کردند.

داکتربلیو،دانشمند انگلیسی که چندین کتاب در مورد مردم ونژادهای افغانستان نوشته است، در باره امیردوست محمدخان، ده سال بعد از مرگش اینطورابرازنظرکرده :”امیردوست محمدخان که مردم او را امیرکبیر می نامند، یک پادشاه محبوب و موفق زمان خود بود. مردم از دلاوری،مردانگی، و پیروزی او درجنگها تمجید میکنند. امیردوست محمدخان درحالی که به خاطر اتخاذ روش ساده درزندگی ، مهمان نوازی، وعدالت پسندی که به هرکس اجازه ورود به دربار را میداد تا شکایت خود را بگوش او برساند، درمیان تمام مردم محبوبیت داشت، سیاستی که تا پایان زندگی امیربرآن سخت ایستاده بود،این بود که استقلال افغانستان را یگانه راه سر افرازی  میدانست.“[3]

شاه شجاع درتاریخ افغانستان، به این خاطریک چهرۀ سیاسی منفور است که برای رسیدن به قدرت ونشستن برتخت کابل ، در یک معاهده سه جانبه در 1838، حاضر شده بود بخشی از کشور را دراختیار رنجیت سینگ زعیم پنجاب، متحد حکومت  هندبرتانوی بگذارد، بشرط آنکه با کمک نظامی خود او را برتخت کابل بنشاند، اما آقای ادا،گفته نمیتواند که امیردوست محمدخان کدام بخش از کشور را برای دوباره بقدرت رسیدن خود به انگلیسها واگذارشد؟ واین را هم نمیگوید که رهبرمحبوبش کارمل در قدرت طلبی چه چیزی از شاه شجاع بیشترداشت جراینکه در اعتقاد به مارکسیزم-

لنینیزم(یاشوروی خواهی) از شاه شجاع جلوتر بود.

اکثریت ما تاریخ زندۀ دورانی هستیم که دیدیم ببرک کارمل  در پیشاپیش 120 هزار عسکروافسرقشون سرخ شوروی، سوار برتانک در ششم جدی 1358 (27 دسمبر 1979) وارد افغانستان گردید و به کابل برتخت کم بخت ارگ قرارداده شد. و از لحظۀ قرارگرفتن در ارگ، قشون سرخ را به تطبیق نقشه های نسل کشی پشتونها در ولایات پشتون نشین جنوب هندوکش همراهی کرد و پیروان خود را برای تطبیق قدم بقدم نقشه محو پشتونها با قشون سرخ بخدمت گماشت وآنها هم ذوق زده قشون بیگانه را تا دروازه هر قریه وهرقلعه مردم رهنمایی کردند و شورویها باهمدستی حزب دموکراتیک بخصوص پیروان کارمل ازقتل وتجاوز برمال وناموس مردم دریغ نورزیدند و هرچه دلشان خواست درحق مردم ستمدیده افغانستان کردند. شورویها با جنگ افزارهای  مدرن، با توپ وتانک وطیاره وبمباردمانهای بی امان، مدت نُه سال ، شب وروز برفرق مردم  آزادیخواه افغانستان بخصوص در ولایات جنوب وجنوب شرق وغرب کشورکوفتند،تا نسل پشتون را یا بکلی نابود کنند و یا آنها مجبوربه فرار به پاکستان نمایند. وبه این ترتیب تغییری در تناسب نفوس کشورایجاد کنند تا بتوانند برسلطه خود وعمر رژیم موردحمایت خود بیفزایند، اما با تمام کشت وکشتار وبمباردمانهای قراء وقصبات مردم ، روسها بازهم به هدف خودنایل نشدند، نه نسل پشتون از کشورنابودگردید، ونه افغانستان به جمهوری شانزدهم شوروی مبدل شد.  بنابرآن قبل از آنکه از کشورما خارج شوند، کارمل را عزل کردند وبه شوروی بردند و در آنجا تحت نظارت گرفتند و داکترنجیب را بجایش مستقرکردند.

نقشۀ پشتون ستیزی شورویها پس از تجاوز :

      آقای عزیزاحمدعزیزی،یکی از روشنفکران صاحب قلم پشتون است  که به هردو زبان پشتوودری مقاله وتبصره های قابل توجهی مینویسد. اوکه بیشتر در فیسبوک فعال است، در مورد مشی «تفرقه بینداز وحکومت کن» شورویها درضدیت با پشتونها مطالب مهمی را در پورتال افغان جرمن آنلاین به نشر سپرده که با خواندن آن میتوان به عمق اهداف شورویها پی برد.

با مطالعه مطالب آقای عزیزی میتوان گفت: روسها امروز هم همان سیاستی را درافغانستان بکار می برند که در دوران تجاوز شوروی بر این کشوربا شورشیان بکار می بردند. ،شورویها در دوران تجاوز خود درعین حالی که  از رژیم  برسراقتدار کابل حمایت میکردند، با سران وقوماندانان مخالف رژیم نیز رابطه داشتند وبا آنها پروتوکول امضاء میکردند وامکانات نظامی و اقتصادی و امنیتی را برای شان فراهم میکردند.

شورویها در دوران  اشغال خود سعی میکردند تا قوماندانان جهادی را با دادن رشوت وامتیازات دیگر تطمیع کند و مانع حملات شان برمواضع خود شوند ویا علیه گروه های مخالف به مقابله وادارند.چنانکه با تطمیع احمدشاه مسعود شاهراه سالنگ را از خطر حملات حزب اسلامی محفوظ داشتند. همچنان شورویها دریافتند که قوم پشتون نسبت به هریک از اقوام دیگردر اکثریت وسرکش تراند وبدون تضعیف این قوم هیچ قشونی نمیتواند از مناطق شان به اسانی بسوی ابهای گرم عبور نماید، بنابرین با طیارات بمب افگن خود دهات وقصبات ومزارع پشتونها را نابود میکردند وبقیه  را مجبور به مهاجرت به کشورهای پاکستان و ایران مینمودند. بدینسان روسها در مدت تجاوز خود، نیمی از قوم پشتون را نابود ویا مجبور به مهاجرت کردند.در زیر به بخش های ازمقالۀ آقای عزیزی[4]، نظرمی اندازیم:

پروفيسور الكزاندر فيدوتوف  در راديو (پيام افغان) اظهارکرد:

“پشتونها تخمين 40 تا 50 فيصد يا بيشتر نفوس قبل از جنگ در افغانستان را تشكيل ميدادند، پشتونها مردمان جنگجو ومستقل هستند كه از لحاظ تاريخى سلطه و حكومت اجانب را هرگز نپذيرفته اند، اينها بر افغانستان مسلط بوده و باين كشور خصلت و كركتر خاص خود را از عصر سكندركبير تا ايندم حك كرده اند. (نگاه: كارو، ص 134 ـ 135)

پشتونها با منطقۀ شمال درياى آمو تعلقات قومى نداشته وبطور مؤثر غير قابل هضم مانده اند. علاوتاً تخليه مناطق پشتون نشين و اجبار پشتون ها به هجرت بسوى پاكستان از اين رهگذر نيز براى روس ها اهميت داشت كه اينكار به عدم استقرار اوضاع در پاكستان می انجامید، چون اقليت بزرگ پشتون ها در پاكستان از سالها باينطرف از سوى روس ها به تجزيه طلبى تشويق مىگرديدند و اين تجزيه طلبى از جانب كابل نيز حمايت مىشد. (نگاه: كلاس، ص130 ـ 131)

گرچه همه مناطق تا اندازه اى مورد آزار و اذيت قرار گرفته اند، ولى طرز معامله روسها با اهالى مناطق پشتون نشين و غير پشتون نشين بطور قابل ملاحظه متفاوت بود. در حاليكه عمليات نظامى و دهشت افگنى غرض تخليه مناطق در ساحات ديگر نيز اجرا مىشد و چند منطقه غير پشتون نيزغير مسكون ساخته شد. ولى ستراتيژى عمومى شوروى متوجه خالى ساختن مناطق پشتون نشين و تغيير دادن ساختار قومى افغانستان بود. اين دگرگونى در ساختار قومى افغانستان به اين دليل براى شوروى اهميت داشت كه مىخواست اين سرزمين داراى اهميت ستراتيژيك را در طويل المدت در جمهوريت هاى آسياى مركزى مدغم كند. چون تاجكان افغان، اوزبكان افغان و تركمنان افغان با آنها تعلقات قومى دارند، اين نوع دگرگونى بدون شك تحت زعامت احمد شاه مسعود كه يك نفر قرار دادى روسها و تاجك بود، بسهولت بيشتر انجام يافته ميتوانست.(نگاه: فيدوتوف)باساس ارقام مهاجرين راجستر شده (كه توسط حكومات پاكستان و ايران ارائه شده) شش مليون افغانى دهاتى، كه اكثريت شانرا پشتون تشكيل ميدهد، بمهاجرت سوق داده شدند. (نگاه: كلاس ، ص 130 ـ 133)

براى مهاجر ساختن اينها از تكتيك هاى مختلف كار گرفته شد. با بمباردمان هاى هوائى، قريه هاى آنها را بخاك مبدل مىساختند، اهالي در حال فرار را با هليكوپتر ها تعقيب و كشتار ميكردند، قريه هاى خاصى را انتخاب ميكردند و براى آواره ساختن باشندگان آن از شيوه هاى بيرحمانۀ گوناگون كار مىگرفتند. مزارع را هنگام درو آتش مى زدند، باغها وتاكستانها را تخريب مىنمودند، رمه هاى گاو و گوسفند را نابود مىساختند، چون قرار برآن بود كه آواره ها و مهاجرين دوباره عودت نكنند، سيستم آبيارى منطقه را كه زراعت برآن اتكاء دارد، تخريب مىكردند، تامزارع به دشت هاى سوزان مبدل گردد. (نگاه: كلاس، ص 130 ـ 133)

تا اواسط [دهه] 1980، آوارگان افغان نصف نفوس مهاجرين جهان را تشكيل مىدادند، افغانستان تقريباً از نصف نفوس خود محروم شده بود، ولى حملات شورويها همانطور دوام داشت تا مسكونين بقيه دهات را نيز مجبور به ترك وطن سازند. تمام مناطق پشتون نشين در جنوب كشور تخريب، تخليه و متروك شده بود.

 – علاوه بر ارقام مهاجرين راجستر شده، ارقام ثابت ديگرى نيز وجود دارند، احصائيه گيرى در افغانستان هرگز دقيق نبوده، نفوس شمارى سرتاسرى در افغانستان كه اكثريت نفوس آن دهاتى بوده و در ساحه برابر با مساحت فرانسه بطور وسيعاً مجزا و پاشان در نقاط دوردست كوهستانى زندگى دارند، بشمول قبايل كوچى، هرگز بشكل دقيق صورت نگرفته است. برحاليكه بىسوادى در كشور مسلط است، زاد و ولد و وفيات و ديگر ارقام مطالعۀ نفوس به ندرت ثبت شده است. نفوس شمارى تخمينى قبل از جنگ افغانستان، توسط ملل متحد، كه نفوس كشور را بين پانزده تا هفده مليون تخمين ميكرد، بطور عموم قبول شده بود، ارقام كشته شدگان بين سالهاى 1978 تا 1992 را بصورت موثوق ارائه كردن نا ممكن ميباشد. ولى هر كدام از ارقام قبل از جنگ و تلفات دوران جنگ را كه بكار بريم، به وضاحت معلوم ميشود كه حداقل 10 الى 17 فيصد كشته شدند و تا 50 فيصد ديگر نيز مجبور به آوارگى در داخل و مهاجرت به خارج شدند، در مجموع ارقام مذكور بالغ ميشود بر تلفات نصف نفوس افغانستان. (نگاه: كلاس، ص 130 ـ 133)

معهذا، در مورد پشتونها كه بخاطر ملاحظات” پاكسازى قومى” هدف حمله قرار گرفتند و در هر دو كتگورى (قتل و جلاى وطن) تعداد بيشتر تلفات را متحمل شدند، اين ارقام وانمود ميسازد كه بين 25 تا 31 فيصد نفوس پشتون مجروح و يا به قتل رسيده است. چونكه دو سوم تا سه چهارم حصۀ تلفات در تمام كتگوريها (بنوعي كه ارقام مقتولين و مجروحين با تعداد جلاى وطن يكجا ساخته شوند) از پشتونها بوده، اين ارقام تلفاتى در حدود 80 فيصد نفوس پشتون را نشان ميدهد. اگر موضوع مراجعت به وطن مهاجرين بعد از سال 1992 به ميان نمىآمد، اين وضع موجوديت پشتون در كشور را بطور مؤثر نفى ميكرد و كركتر و هويت هزار سالۀ منطقه را دگرگون ميساخت. (نگاه: كلاس، ص 131)

بطور مثال، قندهار كه دومين شهر بزرگ افغانستان و اكثريت كلى آن پشتون است، نفوس آن از 250,000 به حدود 35,000 تقليل يافت. بسيارى مناطق متروك گرديد. سياحان غربى كه قريه جات زنده و فعال دره هاي لوگر را در سال 1985 ديده بودند، همان قريه ها را در اواخر سال 1986) به تعقيب شديد ترين بمباردمان هاى هوائى شوروى، كاملاً متروك و خالى يافتند،براساس

نمونه هائيكه از سرگذشت كشورهاى آسياى مركزى بدست آمده، ستراتيژى جنگ شوروى در افغانستان بر تخريب مناطق پشتون نشين و تضعيف و سركوبى هرچه بيشتر اين قوم و انعدام مردم پشتون و استخدام گروپ اقليت (تاجك) استوار بود، گروپي كه ازطريق رشوت بسهولت جذب شد و توسط وعده هاى اعطاى يك نوع حكومت تحت كنترول محدود، به آسانى استخدام شد، اين ستراتيژى در متن قرار دادي درج شده بود كه بين احمد شاه مسعود و مقامات نظامى شوروى منعقد گرديد. همچنان در جريان كشمكش هاى جارى در پروپاگندهاى مشترك ومتداوم دولت روسيه و شوراى نظار شنيده و ملاحظه ميشودكه طى آن حكومت دو صد و چند ساله پشتونها را ظالمانه تاپه ميزنند.

اما هيچكدام از پاليسى ها و ستراتيژيهاى فوق الذكر، اهداف نهايى روسها را در دورۀ اشغال افغانستان برآورده نتوانست. اگرچه شورويها ميتوانند به برخى از موفقيت ها اشاره كنند، بطور مثال قرار داد با احمد شاه مسعود، اما موفقيت هاى شان در مقايسه با توقعات امپرياليستى و جاه طلبانه شان ناچيزبود.

استخبارات اردوی شوروی در افغانستان از پـروتوكول احمدشاه مسعود با جنرال گروموف،قوماندان قوای نمبر 40 شوروی در افغانستان، چنین نتیجه گیری کرده مینوسند:

«- در آخرين تحليل، مركز استخبارات اردوى نمبر 40 شوروى (شاملون) در باره نتائجی كه از اين توافقات بدست آورده اظهار ميدارد: در سال 1982 ما به هدف نهائى خود نايل شديم، ما توانستيم تماسهاى قوى با احمد شاه مسعود قايم سازيم كه تا زمان عقب نشينى قواى شوروى از افغانستان حفظ شده بود. خصوصاً در سال< 1982 > نمايندگان اردوى نمبر40 شوروى و شخص خود احمد شاه قرار دادهائى را امضاء كردند كه مسعود را متعهد ساخت تا بالاى قطعات اردوى شوروى در قسمت جنوب درۀ سالنگ كه او بالاى آن ناحيه تسلط مستقيم و مستقل داشت، فير و حمله را اجازه ندهد.و امنیت اش را تامین کند.(جنرال گروموف، قطعات محدود، ص 188 ـ 197)

– اين قرار داد البته براى هر دو طرف (مسعود و شوروى ) مفيد و مثمر بود. براى قواى شوروى مصئونيت شاهراه حياتى سالنگ كه خيلى آسيب پذير بود، توسط اين قرار داد تأمين گرديد. در عين زمان براى مسعود فرصت داد تا قواى خود را تجديد تنظيم نموده، قدرت نظامى اش را با استفاده از وسايل حربى، غذا و پول نقدىكه از شوروى ها بقسم رشوت دريافت مىنمود استحكام بخشد، علاوتاً يك پنجم قيمت اموال تجارتى ساخت شوروى كه از راه سالنگ به طرف كابل ميرفت، در صورتيكه عبور آنها بدون كدام واقعه ازطريق سالنگ صورت ميگرفت، ازجانب روسها بقسم حق العبور به احمد شاه مسعود داده ميشد. (نگاه: روبين، ص 159)

صاحب منصبان استخبارات شوروى با مهارت هاى كه در فعاليت هاى استخباراتى داشتند و با امكانات وافرى كه در اختيار شان بود، به سرعت و سهولت توانستند دهقانان مسكون در قريه جات مجاور پايگاه هاى مشترك روسى و كمونيستهاى افغان را و همچنين كسانى را كه در مجاورت پايگاه هاى نظامى شوروى زندگى ميكردند، از طريق اعطاى پول و تعجيزگرى به صلح و همكارىحاضرسازند. مردان شكار شده و اجير را تشويق مىكردند تا حلقه اى از افراد قريه را به معاش بلند براى خدمات امنيتى در قريه و محافظت منافع شوروى تشكيل بدهند. نمونه هاى موفقيت آميز اين پاليسى در دو نقطه استراتيژيك در ولايات بغلان و پروان، ديده مىشد كه شاهراه حياتى شمال ـ جنوب، ميان كابل و اتحاد شوروى از آن مىگذشت، در واقع، مخلوطى از عمليات اغواگرى ـ تعجيزگرى در ولايت پروان براى روسها آنقدر مثمر و موفقيت آميز بود كه چند نفر ژورنالست غربى در سال 1983 گزارش دادند كه فعاليت مقاومت ملى در آن ولايت كاملاً فلج شده است. (نگاه: گروموف، ص

118ـ 197)» [5]

محقق پولیندی «ماريک سيلونسکی» در مورد تاثيرات جنگ بر ساختمان جمعيت افغانستان رساله ای نوشته و خلاصه‌ يی از آنچه را تحقيق نموده بدينگونه بيان ميکند:


«نتيجه بدست آمده از تحقيقی که در اواخر ۱۹۸۷ تکميل گرديد، نشان ميدهد که ۹ درصد نفوس افغانستان کشته شده، ۱،۳ درصد معيوب و تقريباً ۳۳ فيصد مجموع نفوس از کودتای ۱۹۷۸ به اينطرف در پاکستان و ايران آواره گرديده‌اند. بمباران قراء و قصبات‌ اهالی ملکی و کاروان‌های مهاجرين در حال فرار از کشور ۴۶ درصد نخستين و عمده‌ترين عامل تلفات محسوب ميشود….تلفات مردم در شمال هندوکش 12 % کل تلفات را میساخت. [ازاین تذکرمتیوان دریافت که 88 درصد تلفات مردم درجنوب هندوکش بعمل آمده بود.]

تجزيه و تحليل تعداد سالانه مهاجرين تصوير روشنی از استراتيژی شوروی را در اختيار ما قرار ميدهد. ايجاد يک کمربند دفاعی نزديک سرحدات پاکستان در بين سالهای ۱۹۷۸ و ۱۹۸۱، پاکسازی مناطق اطراف پايتخت ميان سالهای ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۵ و کنترول و انکشاف شاهراه عمده و خطوط آهن (؟) که کابل را با اتحاد شوروی وصل مينمايد از۱۹۸۶ بدينسو مهاجرت و کاهش نفوس در مناطق زراعتی و افزايش بيش از حد در تعداد نفوس شهری تحولات بارزی است که جامعه افغانی را متاثر ميسازد. از سال ۱۹۸۷ بدينسو ثلث نفوس ازکشور فرار نموده، ۱۱ درصد نفوس در داخل کشور دست به مهاجرت زده. در نتيجه جنگ ۹ فيصد کشته و نفوس روستايی از ۸۵ به ۳۳ فيصد کاهش يافته است. در مناطق شهری نفوس از ۱۵ به ۲۴ فيصد افزايش يافته، چنانکه نفوس پايتخت ۳ برابر افزايش يافته است.»[6]

پایان بخش اول

مآخذ:

1- داکتر خالدی،بازنویسی تاریخ افغانستان،پاسخی برنقد فهیم اداء،25/ 8/ 2017،افغان جرمن آنلاین

2- داکتر خالدی،پاسخی برنقد فهیم اداء،25/ 8/ 2017،افغان جرمن آنلاین

3- پوهاند داکتر حبیب الله تږی ، د مشرق په اسمان کې د مغرب  ستوری ،ص ۱۲۵- ۱۲۶

4-افغان جرمن آنلاین،

 http://www.afghan-german.net/upload/Tahlilha_PDF/Aazizi_mashe_pashtun_setizi_shorawiha.pdf

5-آقای عزیزی  متذکر شده که این مطالب را از صفحه انترنتی اقای “هلال” برگرفته است.

6- ماريک سيلونسکی، جنگ و ساختمان جمعيت در افغانستان ۱۹۷۸ ـ ۱۹۸۷، ترجمه پوهاند علمی ص ۲۶ ـ ۲۸

Categories: اجتماعي سیاسي,اعظم سیستانی,د مسئول مدیر په خوښه,صفحه دري,کالمونه,نوشته های تاریخي