نهال شکسته / مصطفی عمرزی

نهال شکسته

(15 عقرب، وداع نادیا انجمن)

مصطفی عمرزی

روز های چند رقمی، در سال های عذاب، هر کدام از انتساب عزیرانی تشهیر می شوند که در التهاب جامعه ی دچار مرگ، می پندارند چه روزی فرجام است. ادبیات دری افغانی (سده های اخیر)، در لابلای حماسه از لحظه های غمین پُر است؛ مردان و زنانی که در روز های فرجام، یک رقم تاریخ اندوه را رقم می زنند. هیجان احساس که از درک بلند به شیوایی قلم می رسد، نویسنده گان و شاعران افغان را در فراسوی هستی به تاب می آورد.

گسست زنجیر ها، تجدد و شیفته گی از میراث فرهنگی قرون وسطی می برند. در تخلیق ادبی یک قرن اخیر، سروده ها و نگارش ها، اما در اوزان تکفیر و اعتقاد، هنوز درونمایه ی آفرینش هایی می شوند که از «قفس های تنگ»، بیرون می روند.

در سرزمین ما، صدایی از غرب (هرات) از پشت کشیده گی های به اصطلاح رنسانس در زبان آشنای دری، گویی رسته از تکرار قلم گذشته گان، شعر را به خدمت کشیده بود.

رسالت نو ادبی که فقط یک قرن از بُرش آن از اوهام شعوبیه می گذرد و با طرد سنت مداحی، به خدمت مردم درآمد، در گونه ای که عالی باشد، عامه را محظوظ می کند. رسم غم ها که با چند هجای کلمات حلقه می شوند، یک بار دیگر با قامت «دخت افغان» از عقب حصار های افتخاراتی گذشت که حتی در خشت و سنگ مدنیت آن، «تنگنا» اصل است.

 نادیا انجمن:

ای قدمت چراغ من!

صبح خجسته فال من چشم مرا فراز کن

وین دل دیر خفته را با خبر از نماز کن

پشت حصار حلقه ها سخت به هم فشرده ام

قفل مرا کلید شو وین در بسته باز کن

قمری بی لیاقت رانده ز شاخ شاهی ام

با لب اسم اعظمت با هنرم چو باز کن

نقش و نگار و خال و خط نیست به پا و سر مرا

جامه ز تار عشق ده وز ادبم طراز کن

تار ز هم گسسته گی چنگ به دل نمی زند

از رگ وصل و بسته گی شیوهء تازه ساز کن

من ز هجوم پرده ها قبله ز دست داده ام

دیدهء گمره مرا رو به حریم راز کن

هست من است هست تو، مهر مراد شست تو

حاجت من به دست تو، فارغم از نیاز کن

منزل نور دور و من رهرو جادهء شبم

ای قدمت چراغ من فکر ره دراز کن!

نادیا انجمن، نهال شکسته ی ادب دری افغانی در تداعی سیزدهمین سال وداع، بار دیگر در غم های مردمان این سرزمین، سکوت غم را می شکند. احساس من از یافت معنی سروده های دختی که غم را شناخته بود در بازتاب واقعیت هایی شکست که در ردیف او، نشاید های دیگر، تراژیدی چند رقمی را شاید در روز های دیگر منسوب کند.

 صحبت از ماضی و رفته، همواره با حس اندوه قرین است، اما در رقم 15 سیزده سال قبل، مجموعه ی بازمانده که در سرشت ادبیات معاصر تنیده می شود، تفسیر، تحلیل و اخبار سایه هایی که به نام قید، مانع اند، در برابر کسانی قرار دارند که با مُهر «سیاه سر»، سیاه بختی، مُهر آماده در پیشانی تقدیر آنان است.

من از نسل نو ام. طیف من، مجموعه ی سرگردان است. اهم وهم ما، پیرامونی ست که در برابر هیچ، هر چه می خواهد. در این تکدر روزگار، ادبیات غم، شاید وسیله ی فشار مضاعف باشد که در برابر هستی ما، خط سرخ می کشد.

نادیا انجمن در تاریخی سرکشید که مجموعه ی سرگردان آن با روان پریشی اجتماع در تناقض ایده ها و باور هایی که به نام همه چیز یاد می شدند، حتی در حد مرز های خانه و کوچه، متفرق می شوند. این برای طیفی که از خاصیت مردانه گی در افت مردینه گی مرده بودند، در حالی مقرر بود که در حصار خانه های آنان، نفس های زنده گی، موج می زدند.

نادیا انجمن:

عبث

نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم

آری! دخت افغان. در قافله ی عقب مانده از زمان، محکوم است که از آخر بیاید. سیزده سال از مرگ نادیا انجمن می گذرد. دستور، ترتیب و سبک او در تاریخ معاصر ادب دری افغانی، سوژه ی مدام می مانند. مهم این است که شعر او از خدمت کلمات، احساس و عاطفه را از اندرونی آزاد می کند که تا رابعه ی بلخی در خون زنان، سهم تاریخ بود. فقط در کوتاهه ی ابتکاری که از کنار تکرار دیگران گذشت، شاید در نهایت بیان عاطفی، وداع زنده گی، هرچند در نو نهال ادبیات سرزمین ما، اما با شکسته گی، درد بیشتر یافته است.

نادیا انجمن از پیشه ی قلم، بقیه ی نامه ای را تمام کرد که در زمان او، گسترده تر از زنان و دختران قرن ها، التهاب حضور اجتماعی و احقاق حق، آنان را به شور می آورد. در این دنیای رنگین، همراه پیوند زنده گی مشترک که باید در سنت ما، جزو میراث آخرت باشد، ذهنیت ته مانده ای ست که امروز هیچ دختر باسواد افغان نمی پذیرد.

 نادیا انجمن؛ نهال امید های یک فرهنگ دیگر که اگر می ماند، اذهان هزاران دیگر باز می شد تا به خود ارج بگذارند. او را در امید هایی جوانه ی نو شکستند. مردانه گی ما نیز جبر حاکم است.

شهلا زلاند؛ آهنگ دخت افغان:

https://youtu.be/A-P3DZ_5JYU

یادآوری:

از طریق لینک زیر، کتاب «دیوان سروده های نادیا انجمن» را رایگان دانلود کنید!

http://www.afghanpedia.com/projects/libraries/pdfs/get_pdf.jsp?book_id=99gtjkaj.pdf

Categories: صفحه دري,کالمونه,کلتور و ادب,مصطفی عمرزی

خپل نظر ولیکۍ

Your email address will not be published.