كابل؛ رنج ها، مرگ ها و مشكلات / محمد اسماعیل یون

0 26

كابل؛ رنج ها، مرگ ها و مشكلات 

نوشته ی محمد اسماعیل یون

برگردان از پشتو به دری: مصطفی عمرزی

یادآوری:

اين مقاله در شماره هاي 7- 8 نشريه ي «وفا» (10 حوت 1374ش) در شهر پشاور و با نام مستعار «نيازي»، منتشر شده است.

***

دشواري زنده گي در كابل، محدويت ها و ساير مشكلات، مردم را متاثر ساخته اند. معضلات، مردم را به كار هاي گوناگون مجبور می کنند. كسي ناله می کند و کسی فرياد. كسي چپاول کرده است و ديگري تاراج می شود. كسي به قتل می رسد و ديگري با اموال مرده گان، امور آسايش زنده گي را ميسر می کند. زنده گي با افراط و تفريط، يك جا شده است.

در شهر کابل، همه روزه و نه يكي، بل چندين رويداد ناخوش آیند رخ مي دهند كه عواطف انساني را برانگيخته و باعث تاثر می شوند. چندی قبل، شخصی شب هنگام، داخل مسجدي در قلعه ي موسي كابل مي شود و فرش ها و وسایل مسجد را مي برد. صبح، وقتی نمازگزاران داخل مسجد مي آیند، مشاهده مي كنند كه خالی است. وقتی اندكي روشني مي شود، متوجه درب مسجد مي شوند كه به روي كاغدي به گونه ي آشكار، نوشته شده بود: «من بسيار مجبور بودم؛ بنابراين، وسایل و فرش هاي مسجد را بردم. پس از آن که مشکلاتم رفع شدند، دوباره می آورم. با احترام!»

در ماه جدي سال روان، قحطي و بهاي سنگين در كابل، تناسب تامين امور زنده گي بعضی خانواده ها را چنان برهم می زنند كه ديگر نمي توانست جبران شود. بعضی خانواده ها از نگه داري كودكان خويش عاجز می شوند.

شخصي دو كودك خود را به مسجد جامع خيرخانه مينه مي آورد و بر نمازگزاران مسجد صدا می کند: «هر كی اين كودكان را نگه داشته مي تواند، براي تمام عمر با خود ببرد!» از چنین رويداد هایی بسیار رونما شده اند.

در زمستان سرد امسال، نه تنها در مساجد، بل در ساير اماکن عام و بازار ها، قصه های مشابه، سرنوشت کودکان افغان را احتوا می کنند. در نخستين ماه سال روان، رو به روي بانك تجارتي پشتني، مردی دستان كودكانش را گرفته بود و به شدت فرياد مي زد:

«او مردم! بيآيد و اين كودكان را با خود ببريد. من ديگر توان ندارم براي آنان نان بدهم؛ بدن شان را بپوشانم و شكم شان را سير کنم. آنان مي ميرند! من نمي توانم قتل آنان را بر دوش گيرم. اگركسي توان دارد، آنان را ببرد؛ ورنه مي ميرند و قتل آنان بر گردن شما خواهد بود. من مسووليتم را ادا كردم. ديگر خود دانيد.»

در كنار قحطي، بهاي سنگين، مرگ و درد، سردي نيز دهان خويش را بر شهر گشوده است. مواد سوخت با بهاي سنگين فروخته مي شود. به همين دليل، مردم مجبور استند از آن مواد سوختي نيز كار بگيرند كه از حيوانات به دست مي آيند. يك تن از شهريان تحصیل کرده ی كابل، داستان به دست آوردن مواد سوختی حیوانی را چنين بيان کرده است:

«مدت پيش در اين جست و جو بودم تا مواد سوخت كم بها به دست آورم. كسي برايم نشاني داد كه در اطراف شهر، نزد چوپان ها، سرگين قاطر، گاو و گاوميش پيدا مي شود. آن ها را آماده در بوجی انداخته و با بوجی مي فروشند. باوجود اين كه اين مواد سوختي نيز كم بها نبودند، اما ناگزير آن ها را می گیرم. همه، چهار بوجی شدند. بوجی ها را در یک موتر باربري روانه ي شهر افگندم و بالاي آن ها نشستم. چند دقيقه نگذشته بود كه موتر ايستاد و مسلحي نزديك آمد و سر بالا پرسيد: اين چيست و از كيست؟ من با بسيار جرات گفتم: سرگين گاو است! خانه مي برم تا بسوزانيم. مرا محكم گرفت كه زود باش محصولش را بده! گفتم: اين ها سرگين استند و محصول سرگين نديده ام. او خشمگين شد و برايم گفت: بسيار حرف نزن! زود براي هر بوجی، هزار افغاني بده. وقتی اعتراض كردم، جري تر می شود. در پايان مجبور شدم چهار هزار افغاني بدهم و به خانه بروم.»

در كابل در كنار ساير بدبختي ها دزدي، اختناق، كشتار و امثال آن ها، هرازگاهی رُخ می دهند.

چندی قبل، افراد مسلح وارد خانه اي در خيرخانه مينه مي شوند. آنان مي خواستند در روز روشن، دختري را از اين خانه بدزدند. باوجود اين كه در آن هنگام، بزرگان و مردان خانه نبودند و فقط يك ميل سلاح،‌ یک زن و یک كودك دوازده ساله وجود داشتند، اما وقتی كودك و زن به نيات افراد مسلح پی می برند، كودك دست به سلاح می برد و قوماندان افراد مسلح را به قتل می رساند. آنان چند تن ديگر را نیز مجروح می کنند. در نتیجه بقيه فرار را بر قرار ترجیح می دهند. از چنین رویداد هایی، افزون بر کابل، در چهار اطراف کشور رخ داده اند.

در ولايات نيز بازار دزدي، تاراج و بدبختي ها گرم مي باشد. به گونه ي مثال: در روستاي سيد قلعه ي ولسوالي الينگار ولايت لغمان، شب هنگام، فير هاي پيهم سلاح سبك صورت مي گيرند. بعد آشكار مي شود كه: «در روستاي نامبرده، در خانه اي كه یک عضو آنان براي مزدوري به ايران رفته بود و در بازگشت، مقداري پول آورده بود، دزدان را حریص می کند. دزدان، شب هنگام با سلاح، داخل خانه ی این شخص مي شوند. زن خانه با آمدن آنان بيدار مي شود. سر دسته ي دزدان پول مي خواهد، اما زن باغيرت از مو هاي بُلند او گرفته، سلاحش را از دستش بيرون كشیده و دزد را به زمين مي زند. دزد، بلافاصله به همکار دیگرش می گوید: زود باش او را بكش! ورنه مرا رها نخواهد كرد. وقتی فير مي شود، دزد فریاد می زند که به پای من زدی! زن، هنوز زنده است. زن شيردل، مو های دزد را محكم گرفته بود و او را بر زمين مي كشيد. دزد، بار ديگر ماشه را مي کشد. سلاح، صدا مي دهد و مرمی از ميان سينه و قلب زن مي گذرد. زن، روحش را به الله (ج) مي سپارد و به خواب ابدی فرو مي رود. دزدان، مو هاي دوست شان را از انگشتان زن، باز مي كنند و مجروح خويش را روی دوش، بیرون می برند، اما پكول، چپلي و كلاشنيكوف او باقي مي مانند.

دزدان، دوست مجروح خویش را هنگام انتقال از دست می دهند. وقتی  مسوولان لغمان آگاه مي شوند، نزديكان دزد را گرفتار مي كنند. جسد دزد، مدت زيادي جلو دید مردم  قرار داشت. همه وي را نفرين مي كردند؛ حتی مردم يك روستا هم حاضر نمی شوند جسد دزد را در قبرستان خويش اجازه دهند. آورده اند كه پسان تر، جسد دزد را در  باغچه اي پنهانی دفن می کنند، اما پس از افشا، مردم مي روند و قبر را باز مي كنند.

مسوولان لغمان تلاش کردند دوستان دزد مقتول را گرفتار و در ملاي عام مجازات كنند. شايعاتی وجود داشتند و گفته می شد دزد را گرفته اند و امروز يا فردا به سزای اعمالش می رسد.

شرح تصویر:

کابل در زمان حاکمیت ملا برهان الدین ربانی.

Comments
Loading...