جنگ طبقاتی و اولیگارشی جهانی

میرعبدالرحیم عزیز

0 49

4/5/2020

نوت: این مضمون چند  سال قبل در یکی از ویبسایت  ها به نشر رسیده بود. با توجه به وضع کنونی جهان، لازم دیدم که این تحریر را یکبار دیگر در معرض دید هموطنان قرار دهم. محتوی تحلیلی این مضمون حالت کنونی جهان را نیر بیان می کند.

عده ای از تحلیل گران حوادث سیاسی جهان هنوز به تیوری جنگ میان ملل چسپیده و آن را یک اصل عمده در تحرک تاریخ معاصر میدانند. باوجودیکه تیوری جنگ میان ملل و کشور ها را نمیتوان کلاً رد نمود و ممکن است جنگ های تباه کن بین المللی بار دیگر دنیا را  به  سوی نیستی ببرد، اما جنگ طبقاتی در سطح جهانی قبلاً آغاز شده که طبقات استثمارگر و استثمار شده را در رویائی هم قرار داده است.  درین جنگ طبقات محروم و نادار جهان در مقابل طبقۀ دارا و غارتگر ثروت جهائی صف آرائی نموده و مبارزۀ همه جانبه را آغاز کرده اند. جنگ طبقاتی سرحد نمی شناسد زیرا گروه های محروم همه کشور ها در زیر ضربات خرد کنندۀ و بی رحمانۀ اولیگارشی جهانی قرار دارند. یک فیصد طبقۀ استثمارگر، 99 فیصد مردم جهان را در زنجیر بندگی کشیده اند. همین فشار اولیگارشی استثمارگر است که طبقات محروم ملل را با هم متحد میسازد. اگر تحلیل خود را بر مبنای جنگ طبقاتی در سطح جهانی پایه گذاری نمائیم، در واقعیت جنگ سوم جهانی قبلاٌ آغاز شده است.

در سطوح ملی

فاصلۀ طبقاتی بر مبنای تقسیم ثروت در امریکا نسبت به دهۀ 80 و 90  بیشتر شده و خصومت و جنگ طبقاتی را تشدید نموده است. در سه دهۀ اخیر، قشر دارا ثروتمند تر و طبقات زحمت کش نادار تر شده اند. البته مغالطه نشود که این مقایسه در سطح جهانی نیست که امریکا را در پهلوی سایر کشور های جهان خصوصاٌ کشورهای  فقیر جهان سوم  قرار دهیم و ارزیابی خود را بر آن متکی سازیم. تداوم بحرانات اقتصادی سه دهۀ اخیر در امریکا، گویای ادعای من است.  ما به یاد داریم که بحران اقتصادی سالیان 2008-2011 که هنوز هم خاتمه نیافته است، میلیون ها مردم را در امریکا بیکار ساخت، صد ها هزار فامیل منازل خود را از دست دادند، هزار ها بانک و مؤسسات مالی کوچک و متوسط در زیر چرخ رقابت انحصاری نابود شدند و توام با آن بیکاری در مجموع  از 9 فیصد و در بعضی ایالات حتا از 12 فیصد بالا رفت. نظر به آخرین گزارش، اقتصاد امریکا در  سه ماه اول سال 2014، 2.9 فیصد انقباض داشت.  اما در حین وقت تعداد معینی از موسسات مالی و بانک های متعلق به اولیگارشی در امریکا بیلیون دالر مردم را غارت کردند بدون اینکه مورد بازپرس قرار گیرند. در واقعیت همین قشر غارتگر از حمایت دولت و دستگاه های امنیتی برخور دار بوده اند تا کسی نتواند به آنها صدمه وارد نموده و یا آنها را به محاکمه بکشانند. این گروه پول های غارت شده را از امریکا خارج ساخته تا از پرداخت مالیه در امان باشند.

نشیب و فراز حیات اقتصادی، نارامی های اجتماعی و طبقاتی را سبب شده است. این نارامی ها تا حال پوشیده مانده اما سرانجام فوران خواهد زد. گروه اولیگارشی امریکا از احتمال  تشدید جنگ طبقاتی بالاخص در شهر های بزرگ و صنعتی خوب وافق است و آمادگی های لازم را غرض رویائی با آن گرفته است. بطور مثال تعداد دسته های ضربتی پولیس با تاکیتک کماندوئی و نظامی نسبت به سال 1980، 25 مراتبه بیشتر شده است که این خود نظامی شدن تدریجی حیات “دموکراتیک” امریکا را به اثبات میرساند.  در 1980، دسته های ضربتی پولیس 3000 بار خانه های مردم را کوبیدند، اما اخیراٌ دسته های  ضربتی 80000 بار برای مردم مزاحمت ایجاد نموده اند.  هر روز منازل بیش از صد فامیل در امریکا مورد حمله و تفتیش قرار می گیرد که بیشتر شان اقلیت ها اند.  دستگاه پولیس با لباس و تجهیزات نظامی مجهز شده اند که از وزارت دفاع برای شان تدارک دیده میشود. دولت فدرال به ارزش 4.3 بیلیون ملکیت نظامی را به دستگاه های پولیس تحویل داده است که این خود نشانه ای از ترس اولیگارشی امریکا از تشدید  نبرد طبقاتی است که در کمین نشسته است.

اولیگارشی صرف با بکار برد تاکتیک خشن بسنده نکرده، بلکه برای بروز احتمالی قیام های مردمی آمادگی می گیرد. در یک محل نا معلوم در ایالت ورجینیا،  شهرک های اعمار شده که شبیه به شهر های امریکاست. درین محلات گروه های تازه نفس کماندوئی تحت تربیه گرفته میشوند که برای مقابله با قیام های مردمی و جنگ های پاتیزانی شهری آمادگی داشته باشند. اولیگارشی میداند که سرمایه داری انحصاری خصومت طبقاتی را بیشتر دامن می زند و طبقات نادار را فقیر تر میسازد که سرانجام به نارامی های جدی اجتماعی منتهی خواهد شد. یک تعداد صاحب نظران معتقد اند که تروریسم دولتی در حیات  امریکا حاکم شده است. ادارات امنیتی آگاه هستند زمانیکه مردم به وحشت انداخته شوند، مقاومت و ارادۀ سیاسی شان مضمحل میشود و به زودی تسلیم میشوند. این تاکتیکی است که اولیگارشی از مدت ها قبل بدینسو به آن متوصل شده است. احصائیۀ ماه اکتوبر سال 2013 موسسۀ تحقیقاتی پیو (Pew Research Center ) نشان داد که “چهار از پنج امریکائی به دولت امریکا اعتماد ندارد”. آمار تاریخی اپریل 2014 موسسۀ ریزن روپ (Reason – Rupe) اشاره می کند که “سه از چهار امریکا معتقدند که سیاست مداران شان فاسد اند”. مردم امریکا خوب میدانند که سیاست مداران  شان خود و یا نمایندۀ قشر اولیگارشی امریکا می باشند و خدمت گذار مردم نیستند.

یکی از نمونه های دیگر ورخطائی اولیگارشی، تجاوزات پی در پی امریکا به سایر کشور هاست. یکی از اهداف تجاوزات انحراف اذهان عامه مردم از مشکلات و بحرانات اجتماعی و اقتصادی در داخل است. هر زمانیکه بحران اقتصادی و مالی شدت می گیرد، اولیگارشی بیشتر متجاوز میشود. در حقیقت سرکوبی در داخل و تجاوز به خارج جزء کارنامۀ سیاه تاریخی اولیگارشی بوده است. این جاست که قیام های ملی و مردمی علیه امپریالیسم اوج می گیرد ونبرد طبقاتی خاصیت جهانی پبدا می کند. این موضوع را بیشتر در سطوح منطقه ئی و جهانی مورد کاوش قرار می دهم.

در اروپا وضع اقتصادی و اجتماعی حتا بدتر از امریکاست و جنگ طبقاتی درین قاره  علیه روش های نادرست گروه اولیگارشی اروپا در چند سال اخیر شدت یافته است. ارقام بیکاری بیانگر واقعیت های جامعۀ اروپائی خواهد بود. بیکاری در سه ماه اول سال 2014 در کشور های به اصطلاح طراز اول اروپای غربی طور آتی ثبت شده است: در یونان 27 فیصد، در هسپانیه 25.93 فیصد، در پرتگال 15.30 فیصد، در ایتالیه 12.60 فیصد، در فرانسه 10.10 فیصد، در سویدن 8.70 فیصد، در هالند 8.50، در برتانیه 6.7 و در آلمان 5.20 فیصد. وقتیکه اروپای غربی به این حالت بد گرفتار باشد، ما حدس زده می توانیم که اروپای شرقی در کدام شرایط اسفبار و دردناک قرار دارد. نزدیکی این قسمت  اروپا به اتحادیۀ اروپائی وضع اقتصادی و اجتماعی این کشور را به مراتب وخیم تر ساخته که حالا مردم این کشور افسوس دهه های قبل از دهۀ 90 را میخورند. احصائیه ها در اروپا گویای بی اعتمادی مردم نسبت به نظام های سیاسی شان و اتحادیه اروپائی است. از یونان و دنمارک تا برتانیه مردم درجوش و خروش اند و علیه بی کفایتی نظام های مستقر نارضایتی خود را بروز میدهند. خصوصاٌ غضب مردم علیه طرح شدید اقتصادی اتحادیۀ اروپائی که نمایندگی از اولیگارشی اروپا می نماید، به یک جنگ طبقاتی تماماً عیار مبدل شده است. در پارلمان آیرلند کوشش میشود  که این کشور برای همیش از اتحادیۀ اروپائی خدا حافظی نماید. مردم در آیرلند و جنوب اروپا از طرح های سخت گیرانه و ریاضت کشانۀ اتحادیۀ اروپائی که ذریعۀ آلمان بر دیگران تحمیل میشود به جان رسیده و حکومات خود را در قبولی چنین شرایط مورد سرزنش قرار داده اند. سکاتلند در صدد جدائی از برتانیه است تا راه مستقل از لندن را در پیش گیرد. مردم در اروپا حکومات خود را به ارتباط سطح بلند بیکاری، پائین افتادن سویۀ زندگی و زیربار رفتن امریکا مورد ملامتی قرار میدهند و نظام های خود را خدمت گذار مردم و جوامع خویش نمی پندارند. بر مبنای همین طرز دید طبقات محروم اروپاست که  مبارزۀ طبقاتی درین قاره گسترش می یابد و تن لرزه ها را در اولیگارشی اروپا سبب میشود. همچنان، همسوئی بعضی نظام های اروپائی با امریکا در تجاوزات به منظور غارت ثروت و چپاول کشور های ضعیف و ناتوان نارضایتی وسیعی را در مردم خلق نموده است. پیمان تجاوز کار ناتو روش ضد انسانی اولیگارشی امریکا و اروپا را با هم تلفیق میدهد که مصیبت های عظیمی را در سطح جهانی باعث شده است.

در سطوح منطقه ئی و جهانی

جهانی شدن (Globalization) سرحدات را درنوردیده و موانع سیاسی و مالی را با خشونت از سر راه برداشته است. این میلان هنوز هم ادامه دارد و امپریالیسم جهانی با هراس از عقب افتادن در رقابت های انحصاری بدون توقف می کشد و ویران  می نماید. علی الرغم کشمکش میان گروه های متعدد اولیگارشی که یک امر طبیعی در غارت ثروت ملی کشور تلقی میشود، همکاری عمیقی هم میان شان در حمایت یکدیگر علیه طبقات محروم جوامع نضج گرفته است. گروه های اولیگارشی می دانند که سقوط مالی یکی تاثیر تباه کن بر سایر گروه های همکیش دارد. ما بحران مالی و اقتصادی امریکا را بین سالیان 2008-2011  مشاهده کردیم که چطور افلاس چند بانک و موسسات مالی  سایر موسسات مالی و بانک ها را که متعلق به فامیل های متنفد اند، خساره مند ساخت و اقتصاد سرمایه داری امریکا و اروپا را متزلزل نمود. در سطح جهانی هم همین هراس خلق شده است که بربادی اولیگارشی یک کشور مانند مرض ساری سایر سازمان ها اولیگارشی را در هم می کوبد و از پا می اندازد. جهانی شدن سرمایه، سازمان های اولیگارشی را با هم بافت داده  و منافع شان را در مقابل منافع کتله های عظیم مردم مشترک ساخته است. ازینرو گروه های اولیگارشی سعی می نمایند مسیر جنگ های تباه کن را که خود و دیگران را می بلعد ماهرانه به سوی طبقات محروم سوق دهند و ثروت خویش را از نابودی حتمی محفوظ بدارند. ما عقب نشینی روسیه  را در بحران اوکراین دیدیم که چطور پوتین با همه اخطار ها و گزاف گوئی هایش در زیر فشار اولیگارشی روسیه به نفع امپریالیسم غرب جا خالی کرد. اکنون اولیگارشی روسیه جزء  سرمایه داری جهانی است که جنگ بین غرب و روسیه را به نفع خود نمی بیند.

والستریت برای نابودی “دشمن” از دو روش استفاده می نماید” قدرت یا زور شدید

 (Hard Power) و قدرت یا زور ملایم (Soft Power ).  اولی به معنی تجاوز مستقیم و سریع به سایر کشور هاست و دومی جنگ نیابتی و کودتا های مورد حمایت امپریالیسم را در بر دارد. والستریت  هنوز از جنگ و تعرضات مستقیم نظامی به منظور انهدام نظام های خلاف میل و تسخیر اراضی و غارت منابع طبیعی سایر کشور ها دست نکشیده است، اما درحین وقت می کوشد راه های کم درد تر و کم مصرف تر را هم  سراغ نماید. یکی ازین طرق، به راه انداختن جنگ های نیابتی و کودتا هاست که مثال هر دو را در عراق، لیبیا، سوریه و اوکراین مشاهده نموده ایم .

امپریالیسم تلفیق هر دو روش  شدید و ملایم را حین تجاوز به افغانستان بعد از حادثۀ تروریستی 11 سپتمبر 2001 غرض انهدام نظام طالبی مورد استفاده قرار داد: یعنی تجاوز با استفاده از عمال داخلی.  بمباران سیستماتیک افغانستان توسط امریکا و پا گذاشتن نیرو نخبۀ امریکا در شمال کشور باعث شد که گروهی به نام ائتلاف شمال در خدمت امپریالیسم قرار گیرد. بالاخص منافقین جمعیت اسلامی و شاخۀ شورای نظار خدمات غیر شرافتمندانۀ خود را در اختیار متجاوزین گذاشتند. گلم جم دوستم و حزب وحدت هم جزء به اصطلاح ائتلاف شمال بودند که سر سپردگی خود را به امپریالیسم به اثبات رسانیدند. در تعرض به افغانستان، اولیگارشی طالبان سرکش را از سر راه برداشت و زمینه را برای غارت و چپاول ثروت طبیعی افغانستان برای خود مهیا ساخت. امپریالیسم افراد و گروه های مزدور افغانی مانند شورای نظار، منافقین جمعیت اسلامی، دوستم و حزب وحدت را با پول و مقام مکافات داد و افغانستان را به دزدان، جاسوسان و قاچاقبران سپرد و خود از عقب ادارۀ افغانستان را در دست گرفت. سهم جواسیس و خاک فروشان شورای نظار ار همه بیشتر است و اولیگارشی عمداٌ یک اقلیت ناچیز را بر سرنوست کشور مسلط ساخت تا مردم ما را عمداٌ عذاب دهد و جنگ قومی و محلی را تشویق نماید. در خلال بیش ار 13 تجاوز و اشغال، امپریالیسم توانست یک قشر طفیلی بورژوازی کمپرادور را در افغانستان خلق نماید که اولیگارشی جهانی در آینده به آن اتکاء کند.  همچنان استفاده از ان جی او ها در سرتاسر کشور وسیلۀ مناسبی برای پخش نفوذ اولیگارشی و استعمار جهانی شده است. ان جی او ها کمر امپریالیسم و اولیگارشی جهانی را در افغانستان بسته کرده اند. این مؤسسات امپریالیستی ذریعۀ عمال داخلی به تار و پود حیات مردم ما رخنه کرده تا میهن ما را از ریشه بر کنند و در عوض یک جامعۀ بی فرهنگ و بی بندوبار اعمار نمایند. اما خوشبختانه در پهلوی خلق بورژوازی کمپرادور و ان جی او ها، شعور طبقاتی و آگاهی سیاسی مردم ما قوس صعودی را پیموده و طبقات محروم خود را با یک مبارزۀ همه جانبه علیه استعمار و عمال داخلی اش آماده می سازند.

امپریالیسم قبل از داخل شدن در صحنه، از عقب گردانندگی می کند و جوامع مورد نظر را بوسیلۀ عمال داخلی خود خنجر می زند. تحرکات امپریالیستی به نام های انقلابات نارنجی و گلابی و یا به اصطلاح  “دموکراتیک” نمونۀ بکار برد “قدرت ملایم” Soft Power)) اولیگارشی است که ضرورت تجاوز مستقیم نیرو های امپریالیستی را مرتفع میسازد و بدون مصارف گزاف امپریالیسم را به هدف میرساند. در صورتیکه “قدرت ملایم” کارگر واقع نشد، گزینش نظامی روی دست گرفته میشود به شرط اینکه بانک ها و موسسات مالی گروه اولیگارشی از انهدام مصئون باقی بمانند. روی همین دلیل است که کشور های نسبتاٌ بزرگ و متمول مانند روسیه، چین، هند و برازیل از رویاروئی مستقیم با امریکا خودداری می نمایند و روش های تند و خود سرانۀ امریکا را در سطح جهانی نادیده می گیرند. نخبگان این کشور ها روابط محکم تر و نزدیک تر با نخبگان امریکا و غرب اروپا دارند تا با مردم عادی خویش. در واقعیت یک نوع اتحاد نامقدس میان اقشار متمول دنیا برقرار است که ضامن حفظ منافع پولی و مالی یک دیگرند و انهدام نظام های خلاف میل را به همکاری یک دیگر انجام میدهند. ما اتحاد نا مقدس گروه های اولیگاریش جهانی را در سرنگونی نظام صدام قذافی و ویرانی عراق و لیبیا مشاهده کردیم. یکی از دلایل تجاوز به عراق و لیبیا فقدان موجودیت بورژاوزی کمپرادور درین دو کشور بود که امپریالیسم به آن ها اتکاء می کرد تا بتواند جنگ نیابتی را بدون تحمل هزینۀ سنگین نظامی به راه اندازد. صرف نظر از خاصیت دکتاتور منشانۀ صدام و قذافی، پالیسی اقتصادی و روش نسبی رفاه عامه درین دو کشور مانع عمدۀ رشد بورژواری کمپرادور شد که در واقعیت خار چشم اولیگارشی جهانی بود، ازینرو  باید هر دو نابود میشدند. همچنان تندروان اسلامی در عراق صدام حسین و لیبیای قذافی در موفقی نبودند که نظام این کشور ها را به مبارزه بطلبند تا امپریالیسم بتواند از خدمات آنها مستفید گردد، لذا والستریت و همراهان  تجاوز به عراق و لیبیا و انهدام هر دو نظام را سفارش نمود. باید یاد آور گردم که یکی از نتایج تجاوز به عراق و لیبیا و بربادی این کشور ها، ظهور و رشد سریع تند روان اسلامی است که امپریالیسم و اولیگارشی جهانی را در اهداف منطقه ئی مدد میرساند، حتا اگر بعضاٌ هم در تصادم قرار گیرند. دلیل دیگر این بود که هم صدام و هم قذافی منزوی شده بودند و حامی منطقه ئی و جهانی نداشتند. اولیگارشی فهمید که تعرض مستقیم به این دو کشور جنگ منطقه ئی و جهانی را شعله ور نخواهد ساخت و به همان کشور ها  محدود باقی خواهد ماند.

اولیگارشی در سوریه از قدرت ملایم  (Soft Power) یعنی جنگ نیابتی  استفاده می کند زیرا میداند که تجاوز به سوریه درگیری منطقه ئی و یا شاید جهانی را موجب شود. باوجودیکه بورژوازی کمپرادور درین کشور مانند عراق و لیبیا به قدر کافی تبارز نکرده است، اما سوریه حامی منطقه ئی و جهانی دارد که جرئت اولیگارشی را در تجاوز مستقیم سلب کرده است. سوریه از حمایت ایران، حزب الله و شیعان در منطقه  و روسیه و چین (نسبی) در سطح جهانی برخوردار است. والستریت از محدویت تجاوز به سوریه و نتایج ناشی ار آن آگاه است، لذا جنگ نیابتی را با کمک همراهان منطقه ئی مانند عربستان، اردن،  قطر و ترکیه و تندروان اسلامی داخلی و منطقه ئی در سوریه به راه انداخته تا بتواند نظام اسد را از پا درآورد. باوجودیکه نظام اسد اخیراٌ دست بالا در جنگ های داخلی یافته است، وضع سوریه هنوز هم تاریک معلوم میشود. والستریت سوریه را به ویرانی کشانید و توازن قوا را در تیاتر سوریه – اسرائیل کلاٌ  به نفع اسرائیل تغیر داد. حد اقل 30 سال  آرامش در سوریه باید حکمفرما شود تا این کشور بتواند کمر راست کند و به حالت قبل از جنگ داخلی رجعت نماید.

 حالت در اوکراین و ایران متفاوت است. در هر دو کشور نخبگان مالی و بورژوازی کمپرادور جایگاه محکم دارند که از حمایت اولیگاریش جهانی بر خوردارند. ازینرو، امپریالیسم موفق شد توسط عمال خود نظام قبلی اوکراین را با کودتا و بدون مصارف کمرشکن از پا درآورد و افراد دست نشاندۀ خود را با مانور انتخابات جانشین آن سازد.

بحران اوکراین یکی از نمونه های سعی الیگارشی جهانی است تا از تصادم نظامی با روسیه بپرهیزد و از جنگ تباه کن اتمی جلوگیری نماید. به عوض، اولیگارشی با وضع تعزیرات اقتصادی جنگ طبقاتی را از داخل دامن می زند و ازین طریق رقیب را از پا در می آورد. طوریکه قبلاٌ متذکر شدم علیرغم همکاری میان گروه های اولیگارشی جهانی، رقابت شدیدی میان آنها برای تحت انقیاد آوردن کشور های ضعیف هم در حال تکوین است. زمانیکه منافع پولی اولیگارشی در خطر باشد و احساس نماید که طبقات محروم از ثروت ملی کشور های خود بهره میبرند، آن وقت گروه های اولیگارشی برای محار کردن مبارزات مردمی دست اتحاد میدهند. در اوکراین، اولیگارشی ترجیح میدهد که جنگ فرسایشی را به راه اندازد و روسیه و مخالفین داخلی نظام دست نشانده را تدریجاٌ به تحلیل ببرد.  خطر تصادم بین روسیه و ناتو هنوز کاملاٌ منتفی نشده است، اما بعد از عقب نشینی پوتین در زیر فشار اولیگارشی روس و اعلامیه تاریخی 7 می دال بر تائید و احترام گذاشتن به انتخابات ریاست جمهوری اوکراین و همکاری با پورشنکو رئیس جمهور جدید اوکراین، احتمال برخورد نظامی بین روسیه و ناتو در حال کنونی  کاهش یافته است.  این یک موفقیت چشمگیر برای نخبگان جهان بود که توانستند از یک تصادم نظامی تمدن سوز بین روسیه و ناتو به ارتباط بحران اوکراین جلوگیری نمایند و جهان را از آتش اتمی عجالتاٌ مصئون نگهدارند. خلاصه اینکه اولیگارشی جهانی نمی خواهد دست آورد های پولی و مالی خود را از دست دهد و خاطرات جانکاه جنگ اول و دوم جهانی را تکرار نماید.  لاکن بازنده اصلی طبقات محروم است که با تعزیرات اقتصادی طرفین خساره می کشند اما تسلیم نمی شوند

در ایران هنوز توطئه های امپریالیستی به مرحلۀ پختگی خود نرسیده است و تخریب نظام فاشسیتی آخندی همچنان ادامه دارد. اولیگارشی در صدد پیاده کردن مثال اوکراین در ایران است زیرا هراس دارد که تجاوز به ایران ابعاد منطقه ئی به خود خواهد گرفت و تصادمات نظامی از اداره خارج خواهد شد. ایران همچنان طور نسبی موسسات مالی پیشرفته شبیه به غرب دارد و اولیگارشی ایران هم  با اولیگارشی جهانی در دادوستد است که والستریت می تواند در تخریب و یا تعویض نظام آخندی به آن ها متکی شود. مستشعر از ناکامی های گذشته در ایران، والستریت می کوشد تغیرات را طبق میل از داخل تشویق نماید و با استفاده از قدرت ملایم (Soft Power) ایران را از مسیر کنونی منحرف سازد. گروه اولیگارشی ایران و بورژوازی کمپرادور که تحت رهبری آیت الله ها رشد نموده همراه با قشر حاکم متمایل به غرب می توانند امیدی برای اولیگارشی جهانی در خصوص تغیر در ایران باشند. روش سختگیرانۀ ایران در سیاست خارجی به آهستگی اما متداوم به روش نرم تر نبست به غرب و بالاخص امریکا مبدل شده و دیر نخواهد بود که ما شاهد به زانو افتادن نظام آخندی در حضور اولیگارشی جهانی باشیم. تعزیرات شدید اقتصادی از بیرون و فشار قشر سرمایه دار وابسته از داخل بود که روحانی فرصت طلب را روی صحنه آورد. درین چرخش منافع مردم ایران مطرح نیست، بلکه بقای نظام آخندی هدف اصلی است. منافع اولیگارشی ایران ایجاب می کند که خود را با اولیگارشی جهانی ملحق ساخته تا از ضربات خردکنندۀ جنبش های مردمی در ایران مصئون باقی بمانند. مبارزات طبقاتی  در ایران ابعاد وسیع به خود خواهد گرفت که لبۀ تیز آن متوجه اولیگارشی این کشور خواهد بود که از حمایت استعمار جهانی در مقابل خیزش های مردمی برخوردار خواهد شد.

تحلیل حوادث جهان در عصر جهانی شدن ما را به سوی تحلیل مبارزات طبقاتی در سطح جهانی می کشاند. توده های اسیر و استثمار شده در سراسر دنیا به این نتیجه خواهند رسید که  در مبارزات ضد استعماری و ضد استثماری منافع مشترک دارند.  باوجودیکه تجاوزات و به راه  انداختن جنگ ها چرخ صنعتی امپریالیسم را به پیش میراند و بیلیون ها دالر را در کیسۀ نخبگان میریزاند، گروه های اولیگارشی جهانی سعی می ورزند که از تصادمات مصیبت بار نظامی خوداری نمایند. استعمار از روش کلاسیک تفرقه بیانداز و حکومت بکن و تشویق خصومت های قومی، مذهبی و نژادی دست نکشیده است، اما برعلاوه عملکرد اولیگارشی جهانی بیشتر رنگ طبقاتی به خود گرفته است. زمانیکه رسیدن به هدف بدون مصارف عظیم نظامی و کشتار دسته جمعی میسر شود، ضرورتی به تجاوز باقی نمی ماند. اتحاد گروه های اولیگارشی جهانی در چپاول و غضب ثروت ملی کشور ها و درهم کوبیدن جنبش های مردمی که برای آزادی و تامین مساوات و عدالت اجتماعی می جنگند، مبارزه طبقاتی را علیه اولیگارشی جهانی حتمی ساخته است.

Comments
Loading...