جنبش خوارج در سیستان ( جوین کانون خوارج)

کاندید اکادمیسین سیستانی   

3/ 11/ 2018

جنبش خوارج در سیستان

( جوین کانون خوارج)

 

خوارج چه کسانی بودند؟

خوارج در اصل به آن دسته از مسلمانان گفته ميشد که بعد از جنگ صفين ومسئله حکميت در سال (۳۷هـ) عده‌ يی از سربازان از لشکرهای خليفه چهارم علی  خارج شدند و سوگند ياد کردند که به هيچ خليفه ‌يی گردن نه نهند و جز حکم قرآن، هيچ حکمی را بکار نبندند. از آن تاريخ اين دسته خوارج ناميده شدند و بعدها در عالم اسلام سر و صدای بسيار براه انداختند.[1]

«به عقيده خوارج، خليفه را بايد اجماع مسلمانان انتخاب کنند و مردم حق داشته باشندگمنام‌ترين شخصی را اگر شايستگی نشان داده باشد، بخلافت برگزينند، همچنين به عقيده ايشان بايد تمام کسانی که اسلام آورده‌ اند از عرب و غيرعرب از جزيه و خراج معاف باشند و زمين بايد ملک جامعه اسلامی باشد و درميان اعضای جامعه اسلامی تفاوتی شديد ازلحاظ فقير وغنی وجود نداشته باشد.»[2]

خوارج معتقد ‏بودند که در داخل جامعه اسلامی باید مساوات کامل برقرار ‏باشد. اراضی نواحی فتح شده باید تعلق به جامعه اسلامی داشته باشد…‏ بدین قرار نهضت خوارج از قرن هفتم تا نهم میلادی (اول تا ‏سوم هجری) جریانی بود متکی به عوام الناس ،مبین نظرهای سیاسی ریشه دار و اصولی ‏برای آنزمان . خوارج از دین بیشتر و در درجه اول برای توجیه نظریه سیاسی خویش ‏استفاده میکردند.[3] ‏

خوارج در قرن هفتم میلادی مبارزان آشتی ناپذیری بودند که علیه ظلم وستم پیکار ‏میکردند وستمگران را مرتد اعلام میداشتند. یکی از خصوصیات و ویژگی مبارزه مسلحانه خوارج این بود که زنان در آن ‏اجازه شرکت داشتند. ام حکیم زن قهرمان ازرقی (71-79هـ) پیشوای نامدار خوارج در ‏مبارزات خارجیان افتخارات فراوان بدست آورد و مشهور شد…‏

در مسایل دینی خوارج چندان فرقی با سنیان [وهابی- داعشی] نداشتند.یعنی با صورتی که اسلام در دوران ‏اولیه خود داشته، تفاوت چندانی نداشتند. برخی از خارجیان اصل (اجماع) را قبول داشتند ‏ولی اصل (رأی) را قبول نداشتند. جز حج ، زیارت محلی دیگر را جایز نمی دانستند و ‏تقدیس اولیاء الله را حرام می شمردند.‏ مگر به تدریج زیارت شهیدان «خوارج » در میان ایشان تکوین یافت ، شهیدانی که به ‏خاطر امر خوارج هلاک شده بودند . خوارج از لحاظ برگزاری دقیق  روزه و نماز و ‏تشریفات دیگر دینی و سختگیری در مسائل اخلاقی ممتاز بودند‏.[4]

 

پس از واقعه تحکيم، اين دسته از عربستان خارج شدند و به کوفه وبين النهرين مهاجرت کردند،ولی درآنجا از اذيت دستگاه خلافت درامان نبودند. سرانجام خوارج به ايران روی آوردند و عده يی از آنها به شهرهای فارس وکرمان و سيستان که از مرکزخلافت فاصله داشت کوچ کردند. بزودی گروه های محلی ناراضی از اوضاع هم طرف خوارج را گرفتند و گاه و بيگاه برعمال و دست نشاندگان خلفا خروج ميکردند و برای دستگاه خلافت درد سر فراوان توليد مينمودند. اين گروه ناراضی نيزبه سبب همکاری با خوارج بعدها خارجی شمرده می شدند.

 

دردورۀ خلافت معاويه انديشه خروج برفرمانروای جباروخدانشناس( بازتابی ازآيه قرآنی « ربنا اخرجنامن هذالقريه الظالم اهلها» (پروردگارا! مارا ازدهکده ستمگران بيرون ببر)، ريشه های ژرفی درميان خوارج دوانيد و آنان خود را از بيشتر مسلمانان جداميکردند. اعتقاد اينکه خلوص ايمان تنها آزمون آدمی است، گونه ای تساوی طلبی بنيادی بود که برجامعه خوارج غلبه داشت. امتيازات نسبی، حتی درمورد قبيله قريش که قبيله خود پيامبر بود اهميتی نداشت. اين جنبش تساوی طلبی اجتماعی به پاره ای از اقوام غيرعرب درون امپراتوری اسلام سرايت کرد. بويژه که دراوايل دوره اسلامی با اين اقوام همچون موالی يا شهروندان درجه دوم رفتار ميکردند. درايران پاره ای رنجشها و ناخرسندی از فاتحان عرب درکانال مذهب خارجی افتاد.[5]

 

به نظر علی ميرفطروس دربارۀ عقايد واقعی خوارج درمنابع اسلامی اساساً سکوت شده ويا عقايد واقعی آنان دستخوش جعل و تحريف شده است. با وجود اين بايد ياد آورشد که در کينه توزی نسبت به خوارج وجعل و تحريف کردن عقايد شان ، مؤرخان شيعی بيش از ديگران فعال بوده اند، چرا که بهرحال،حضرت علی (امام اول شيعيان) بدست خوارج به قتل رسيده است.[6]

 

پيکار های خوارج درتمام دوران خلافت حضرت علی ومعاويه ويزيد(پسر معاويه) و جانشينان شان ادامه داشت. پس از سرکوب خونين خوارج در جنگ «نهروان» که ۱۸۰۰ تن آنان بقتل رسيدند، حضرت علی گفت :«تنها مرا يارای آن بود که چشم فتنه(خوارج) برکنم.»[7] درعهد معاويه نيز اين فرقه مورد پيگرد شديد قرار داشتند. به تصريح طبری، تا هنگام مرگ يزيد، زياد وپسرش (عبيدالله)«سيزده هزارکس ازخوارج را کشتند وعبيدالله چهارهزارتن از آنان را به زندان کرد.»[8]

 

طبری علل استقبال مردم را ازخوارج چنين گزارش ميدهد: « بسياری از مردم که دنياميخواستند و نيز بسياری از آنان که حجاج (ظالم ترين حاکم اموی درعراق) به سبب مال يا مظلمه يی درطلب شان بود يا آنان که حجاج کسان شان را کشته بود، روی به خوارج آوردند.»[9] مولف تاريخ سيستان نيزتاکيد ميکند که: « هرجای خوارج بيرون آمدندو مردم ــ خاص وعام ــ بديشان پيوسته همی گشت.»[10]

 

رهبران خوارج عناصری آگاه وشجاع ودرستکاری بودند و مولف «مجمل التواريخ والقصص» درباره قّطَری يکی از تندروترين رهبران خوارج (ازارقه) مينويسد: « و اندرسال ۷۴ قطری بن الفجاعه پيدا شد مهتر خوارج وسخت فاضل وفصيح ،چنانکه خطبه های او را نسخت همی کردند و اهواز و آن حدود را بگرفت.»[11]بروايت تاريخ سيستان تا آغاز سال ۷۵ موسی پسر طلحه بن عبدالله والی سيستان بود. در اين سال (۷۵ هجری) بود که سکه های قطری بن فجائه ، رهبر ازارقه سيستان درسکه خانه زرنگ ضرب گرديد.[12]

 

قطری در اين ايام دراوج قدرت خود بود و احتمالاً پاره ای آشوبهای داخلی سبب گرديده که خوارج يا همدلان ايشان مؤقتاً در زرنج قدرت را بدست گيرند. از آن ببعد همينکه فرصتی دست ميداد خوارج طغيان ميکردند و شر عمال ظالم و بی‌کفايت را از سر مردم کم ميکردند. چنانکه درسال ۱۰۷ هجری خوارج طغيان کردندو حاکم اموی سيستان يزيد بن غريف را درحالی که درمجلس نشسته بود وهزارو پانصد مرد مسلح از او حفاظت ميکردند، کشتند. هشام بن عبدالملک (خليفه اموی)سپاهی فراوان برای سرکوبی خوارج به سيستان فرستاد، مگر درجنگ های شديدی که با خوارج صورت گرفت همه لشکريان خليفه کشته شدند، بطوری که به قول يعقوبی «حتی يک تن از ايشان جان بدر نبرد.»[13]

 

بارديگر در سال ۱۰۷ هـ (۷۲۵ م) خوارج سيستان قيام کردند و امير شرط سيستان (بشر حواری) را کشتند وبر سيستان غلبه يافتند.[14] در سال ۱۲۶ هـ (=۷۴۳ م) بين قبايل بنی تميم و بنی بکر از خوارج سيستان جنگ‌های سختی درگرفت که دو سال دوام کرد و بقول مؤلف نامعلوم تاريخ سيستان «حربها و کشتن بسيار شد و هر روز حرب بود و غوغا، و تمام سيستان به دو گروه گشتند. هر گروهی هوای يک گروه جست.» درين حرب علاوه از جوانان، بسياری از بزرگان و پيران سيستان نيز کشته شدند و بدان سبب آن حرب را «واقعه الشيوخ» ناميدند. [15]

 

در سنه ۱۳۰ هـ (=۷۴۷ م) شيبان بن سلمه‌ء خارجی که با ابومسلم خراسانی درجنگ‌های نصر بن سيار همنوا و همکار بود، با مردم سيستان همدست شد و برضد عبدالله بن معاويه حکمران سيستان خروج کرد. وی درين پيکار کشته شد، ولی مردم سيستان عبدالله را بسوی فراه راندند.

 

در سال ۱۴۱ هجری (۷۵۸ م) خوارج برهبری “حصين بن رقاد” که اصلا « از روستای – رَوِن و جول[اوق- جوین] – و مردی بزرگ زاده بود» بر ضد حکمران عباسی سيستان (سليمان بن عبدالله) خروج کردند. گرچه حصين درين شورش کشته شد ولی مردم شهر سليمان را اسير گرفتند و ولايت را به هنادی السری سپردند. [16]

 

در سال ۱۵۰ هجری (۶۸/ ۷۶۷ م) دربست مردی بنام محمد بن شداد بر ضد يزيد بن منصور خليفه حکمران سيستان قيام کرد و دو نفر از زردشتيان سيستان بنام‌های آذرويه المجوسی و مرزبان مجوسی با افراد خود از او پشتيبانی کردند. ابن منصور از قوای شداد شکست خورد و به نيشاپور فرار کرد و در راه فرار، عبيدالله بن العلاء را که از اهل سيستان بود، بحکومت سيستان نامزد نمود. خليفه منصور چون از فرار پسرخود از سيستان آگاه شد، مردی سختگير و هم بخشاينده‌ ئی  بنام معن بن زايده شيبانی را بحکومت سيستان فرستاد.[17]

 

امیرمعن[یا امیران صاحب]:

خراسان و سيستان برای عمال و دستگاه خلافت عباسی، به سبب شورش‌ها و قيام‌های پياپی مردم به انتقام خون ابومسلم خراسانی، يک پارچه آتش شده بود. هنوز آتش يک شورش خاموش نميشد، که قيام ديگری از يک محل ديگر خراسان بر ضد سلطه عباسی سر ميزد و باز دستگاه خون‌آشام خليفه منصور با بيرحمی به سرکوبی آن اقدام ميکرد. سرکوبی قيام استاد سيس هراتی به معاونت حريش سيستانی، طغيان‌های مردم را بکلی خاموش نکرد. طغيان‌ بست برهبری ابن شداد و همکاری و معاونت زردشتيان سيستان بسرکردگی آذرويه و مرزبان مجوسی، منصورخليفه را وادار ساخت تا دوست نزديک خود،معن بن زايده شيبانی را بحکومت سيستان وسرکوبی شورشيان آن ديار بفرستد.(۱۵۱ هـ). معن مردی سختگير بود و از لحاظ بخشش و تبذير مال، در ميان اعراب ضرب‌المثل شده بود. معهذا او هم نتوانست جلو طغيان مردم سيستان را بگيرد. زيرا که او « مال بجور همی ستدی و بجود همی دادی، تا به تبذير کردن مال و تدبير‌کردن بد، دل بخردان از او بر شد.»[18]

 

مؤلف نامعلوم تاريخ سيستان، از اسراف و تبذير مال بيت‌المال توسط امير معن بر اقوام عربی خويش روايت جالب توجه دارد و ميگويد: معن روزی در بدل پنج شش بيت که مروان شاعر عربی در مدحش سروده بود، تمام بيت المال را بدوبخشيد، و سوگند ياد کرد:« بخدای تعالی که اگر مرا دينار (در بيت المال) بودی و تو هم چنين تا هزار بيت همی گفتی، هر بيتی را هزار دينار همی داد‌می.»[19]

 

بدينگونه امير معن با بخشش‌های بی‌موردش از جيب مردم برای خود شهرت کمايی ميکرد، درحاليکه کمرمردم زيربارخراج بی‌ حساب دولت وظلم ماموران وصول ماليات خم گشته بود.و چون خزانه خالی ميگشت، عمال عباسی در پی بهانه مي گشتند تا مردم را مصادره کنند.

 

مردم که هر روز بيشتر از روز پيشتر از حاکم جديد صدمه ميديدند، در صدد چاره برآمدند. عبيدالله بن علاء يکی از معاريف سيستان شکايت اين رفتار را به منصور خليفه نوشت. اين نامه در راه بدست جاسوسان معن افتاد و معن از مضمون آن آگاه شد. او نويسنده نامه يعنی عبيدالله را که مردی با حشمت و محترم بود احضار کرد و دستور داد تا سر او را تراشيدند و چهار صد تازيانه ‌اش زدند، سپس امر داد تا همه کسانی را که با عبيدالله همراهی کرده بودند گردن بزنند، ولی آن گروه با توسل به رشوه و پرداخت تمام مايملک خود به معن « خويشتن را باز خريدند و مالی عظيم از ايشان بستد و چهل مرد را گرفت از آن خوارج و بند بر نهاد و به بست فرستاد که کارشان فرمايند،… و فرمود به ايشان در کارکردن شتاب کنيد وهر جای که تمام شدی نامه کردی که جای ديگر نيز چنين و چنين بکنيد.»[20]

 

امير معن در واقع امر کرده بود تا برايش از طريق کار بيگار بوسيله ياغيان و شورشيان کاخی مجلل با ملحقات وسيع بنا کنند، تا بدينوسيله اولاً شورشيان را گوشمالی داده باشد و ثانياً بنايی از خود در سيستان بيادگار مانده باشد. در حقيقت اين بنا اعمار شد و يادگاری از او در سيستان بجای ماند، مگر اين يادگار به قيمت جان او تمام شد. سختگيری‌های امير معن، موجب شد که بيگاريان زجر کشيده، توظئه‌ئی بر ضد معن بچينند. با زمينه ‌سازی‌های قبلی، گروهی ازبيگاريان «بيعت کردند به کشتن او به مکابره.»[21]

 

کاخ امير معن اتمام يافت و به او خبر داده شد که تمام آنچه امير دستور داده، اتمام يافته و آماده گشايش است. امير معن برای ديدن کاخ خود رفت و هنگام بازديد کوشک بر بام آن بالا شده، بفکر افتاد که در ايوان کوشک خود شراب بنوشد.بيگاريان که منتظر ورود امير معن بودند، با اطلاع از آمدن معن به کوشک، آنروز هم مثل ساير روزها، هر يک پشتاره نی به بهانه سوخت شبانه، بر پشت گرفتند و روانه کوشک شدند. در نزديک کوشک، پيشکار معن از ورود شان به کاخ ممانعت کرد. هرچه از پيشکار تقاضا کردند تا به آنها اجازه ملاقات با امير را بدهند، ولی حاجب مانع ميشد، سرانجام با فرياد اعلام داشتند که: « ما آن کاخ خويش تمام کرديم [اما تو] عطاء امير از ماهمی دورکنی!»[22]

 

معن که از ايوان کاخ جريان را مشاهده ميکرد، داد و فرياد بيگاريان را شنيد و گفت بگذاريد پيش بيايند. بيگاريان پيش رفتند و همينکه در چند قدمی امير معن رسيدند، پشتاره ‌های نی را بر زمين گذاشتند و ناگهان هر يک خنجريکه درميان پشتاره پنهان کرده بودند، بدر آوردند و بطور دسته جمعی بر اوحمله بردند. معن غافلگير شده بود و هيچ وسيله دفاعی نداشت.به اطراف خود نگاه کرد، بالشی نزديکش بود و برداشت و از آن بجای سپر استفاده کرد، اما بيگاريان از هر طرف خنجر‌ها و شمشيرها را متوجه او ساختند و او را جراحات بسيار زدند و سرانجام شکم او را که اتفاقاً بزرگ هم بود،   دريدند.[23]

 

بروايت تاريخ سيستان اين واقعه در ۲۲ ذی‌الحجه ۱۵۲ هجری روی داد و معن را دربست[24] بخاک سپردند. يزيد بن مزيد سردار عربی معن، با آگاهی از قتل حاکم، فوری مهاجمين را تار ومار کرد وغايله را خواباند و خود حاکم سيستان شد، ولی حکومت او در سيستان دير دوام نکرد و خليفه منصور، بجای او تميم بن عمر سرخسی را که حاکم هرات بود، به سيستان فرستاد و او در سال ۱۵۳ هجری وارد سيستان شد و يزيد بن مزيد را اسير گرفته تحت الحفظ به بغداد فرستاد.[25] طولی نکشيد که خوارج مکرراً دست به عصيان زدند و در غيبت تميم نايب او (حضين بن محمد) را روز عاشوری کشتند ( ۱۵۶ هـ) و به جای او عبيدالله بن علاء سيستانی را بحکومت خود برداشتند. وقتی بغداد از قضيه آگاه شد چاره‌ ئی جز اين نديد که برای اسکات عصيان خوارج، تميم را مجدداً به هرات بگمارد و امور سيستان را همچنان درکف عبيدالله بن علاء باقی بگذارد.[26]

 

دو سال بعد(۱۵۸ق) مهدی بجای منصور بخلافت نشست و او حکومت را به حمزه بن مالک خزاعی داد. حمزه قبل از خود، خالد بن سويد را برای تأ مين اوضاع به سيستان فرستاد، مگر خوارج تحت رهبری « نوح خارجی» بر ضد خالد بن سويد قيام کردند. نبردی خونين درگرفت و گروهی از طرفين کشته شدند(۱۵۹ هـ). قوماندان قوای عباسی درين نبرد «عثمان طارابی» بود.[27] مگر طغيان و نا آرامی در سيستان همچنان ادامه داشت، تا آنکه در سال ۱۶۰ هجری مجدداً عبيدالله بن علاء به حکومت سيستان برداشته شد. در همين وقت يزيد بن مزيد با سپاهی عظيم از خراسان به سيستان برای سرکوبی خوارج وارد شد و اين هنگامی بود که عبيدالله از جهان چشم پوشيده بود و يزيد بن مزيد نماز جنازهء او را خواند و سپس پسرخود فياض بن مزيد را بجای او بحکومت سيستان نصب کرد.[28]

 

در ده – دوازده سال ديگر، حکام سيستان پی در پی تغيير و تبديل ميشدند و اوضاع سياسی آن جا برای خلافت بغرنج شده ميرفت. تا آنکه در سال ۱۷۲ هجری (۷۹۰م) باز مردی از ناحيه اوق سيستان بنام «حصين» (يا حضين) ازموالی قيس بن ثعلبه در رأس يک جنبش ملی برضد دستگاه خلافت باشعارهای مذهبی قيام کرد.[29]نيروی حصين تا آن حد قوی بود که توانست حمله حاکم سيستان (عثمان بن عماره) را دفع کند و تا هرات و پوشنگ و با دغيس پيشروی نمايد.[30] .

 

وی در سرزمين دشوار گذار خراسان دو سال متمادی در برابر سپاه بسيار قوی ‌تر از سپاه خود پايداری کرد و باری در يک نبرد با ۶۰۰ تن از همراهانش، سپاه ۱۲۰۰۰ نفری خليفه را در خراسان يکسره نابود کرد.[31]  سرانجام حضين پس از پنج شش سال پيکارهای ضد سلطهء عباسی، توسط لشکری از هموطنان خود که بنام مطوعه و غازيان يادمي شدند درنبردی خونين که در اسفزار بين طرفين صورت گرفت، مغلوب و بسختی کشته شد(۱۳ ربيع الاول ۱۷۷ هـ = ۷۹۵ م).[32]

 

در همين ايام فضل بن يحيی برمکی بحيث والی خراسان و سيستان از جانب هارون رشيد تعيين گشت. و او از طرف خود يزيد بن جرير را بحيث حاکم سيستان فرستاد (جمادی الاخر ۱۷۸هـ)[33].  يزيد بن جرير آن مردی نبود که بتواند اوضاع نا آرام سيستان را آرام کند و ظاهراً بعلت بی‌ادبی و سبک شمردن نيروی خوارج درسيستان از سيستان معزول گشت و فضل برمکی عوض او ابراهيم بن جبرئيل را بحکومت سيستان گماشت (۱۷۹هـ). ابراهيم هم کاری در سيستان از پيش برده نتوانست بلکه با لشکرکشی بسوی رخذ (قندهار)، مشکلی بر مشکلات خلافت و اداره خراسان و حکومت سيستان افزود، بدين معنی که دوباره مردم سيستان، خاصتاً خوارج برهبری عمر بن مروان خارجی به روی وی شمشير کشيدند و پس از زور آزمائی با خوارج، مجبور شد بشهر زرنج متحصن شود. [34]

 

در قسمت بعد از قیام امیرحمزه بن عبدالله آذرک[جوینی ]درمقابل خلیفه هارون الرشید بحث خواهد شد.

 

مآخذ ومنابع:

[1]- زندگانی يعقوب ليث بقلم حسين يزدانيان، چاپ ۱۳۳۵ ص ۱۳، علی ميرفطروس، اسلام شناسی ، چاپ نهم ، ص۹۷

[2]-‏تاریخ ایران، از ازمنۀ قدیم تاقرن هژدهم، ترجمه کریم کشاورز، ص۱۶۷، علی ميرفطروس ، اسلام شناسی ، ج ۲، ص ۹۰: « خلافت وجانشينی پيغمبر، امری انتخابی ونه انتصابی ولازم نيست که خليفه عرب و از قبيله قريش باشد. خلافت غير عرب و حتی غلامان نيز روا وجايز است، تنها شرط خلافت رهبری اين است که شخص خليفه، با تقوا، عادل و شمشيرزن باشد.» به روايت طبری، شبيب خارجی معتقد بحکومت شورايی بود که نه تنهااز قبيله قريش بلکه از همه قبايل وبراساس انتخاب ممکن بود. ( طبری ، ص ۳۶۲۴ _۳۶۲۶

[3]- پطروشفسکی،اسلام درایران، ترجمه کریم کشاورز،طبع ۱۳۴۸،تهران، ص ۵۸

[4]- همانجا، ص ۵۹- ۶۰

[5]- ادموندکليفورد بوسورت، تاريخ سيستان، ازآمدن تازيان تابرآمدن صفاريان ، ترجمه حسن انوشه ، ص۸۶

[6]- علی ميرفطروس ، اسلام شناسی ، ج ۲، ص ۸۴

[7]- اسلامشناسی ، ج ۱، ص ۹۲، پ۴

[8]- تاريخ طبری، ج ۷ ،ص ۳۱۵۰

[9]- طبری ، ج ۸، ص ۳۵۸۵، ۳۵۹۷

[10]- تاريخ سيستان ،ص۱۰۹

[11]- مجمل التواريخ والقصص ، ص ۳۰۳

[12]- بوسورت، تاريخ سيستان از ..، ص ۱۱۴

[13]- تاريخ يعقوبی، ج۱، ص ۲۲۹

[14]- تاريخ سيستان ،ص ۱۴۵

[15]- تاريخ سيستان ،ص ۱۴۶

[16]- تاريخ سيستان ،ص ۱۴۶

[17]- تاريخ سيستان، ص ۱۴۷

[18]- تاريخ سيستان، ص ۱۴۶

[19]- تاريخ سيستان، ص ۱۴۶

[20]- تاريخ سيستان ،ص ۱۴۴

[21]- تاريخ سيستان ،ص ۱۴۶

[22]- تاريخ سيستان ،ص ۱۴۶

[23]- تاريخ سيستان ،ص ۱۴7

[24]- تاريخ سيستان ،ص ۱۴۸، امروز در گرد و نواح بست هيچ محلی به امير معن شيبانی منسوب نيست و نه هم از قبر او در بست سراغی هست. ولی در نيمروز، در۲۰-۲۵ کيلومتری جنوب شرق زرنج، درميان دشت صاف وهمواري که عوام الناس آنرا «دشت اميران صاحب » گويند و صورت درست آن « امير معن» است، خرابه‌های وسيع و دور و دراز کاخ و باغ امير معن معلوم و مشهور است و در پنجصد شش صد قدمی غرب اين کاخ که هنوز هم برخی از خانه‌های عريض و طويل گنبدی ساخت آن با کمی ترميم قابل استفاده است، مقبره و مسجد منسوب به « امير معن» موجود است که محل ارادت و اخلاص مردم نيمروز و نقاط مجاور ميباشد.

[25]- تاريخ سيستان ،ص ۱۴۸

[26]- تاريخ سيستان ،ص ۱۴۹

[27]- تاريخ سيستان ،ص ۱۴۹

[28]- تاريخ سيستان ،ص ۱۵۳، افغانستان بعد از اسلام، ص۳۴۲

[29]- تاريخ سيستان، ص ۱۵۳

[30]- تاريخ سيستان، ص۱۵۴

[31]- تاريخ سيستان ،ص ۱۵۵

[32]- تاريخ بيهقی، چاپ دکتر فياض ،ص ۵۳۶

[33]- تاريخ سيستان،ص ۱۵۵

 [34]- تاريخ سيستان،ص ۱۵۹

 

 

Categories: اجتماعي سیاسي,اعظم سیستانی,صفحه دري,کالمونه,مقالې-روانې چارې /ټولنیزې/ سیاسي

Tags:

خپل نظر ولیکۍ

Your email address will not be published.