گُمشده اي در وراي فراموشي ها / مصطفی عمرزی

0 31

گُمشده اي در وراي فراموشي ها

(زنده یاد سراج الدین سعید شینواری)

مصطفی عمرزی

با سقوط سلطنت و عصر فراموش ناشدني انسان واقعي و پادشاه بي آلايش، اعلي حضرت شاه محمد ظاهر رح، روزگاري از اجتماع و فرهنگي از بُرهه هاي خوب تاريخ سرزمين ما به سر آمد. نشه ي جمهوري، شعار هاي احساساتي، ظاهرپرستي و ظاهر نگري، مقام دوباره را براي رهبريت هاي خودمحور و خودكامه فرآهم آورد که در پسين اش، مردم را در گرداب رنج ها از هرچه خوب و نيك گذشته بود، به دور می  کند.

ساليان سلطنت مرحوم شاه محمد ظاهر (رح) با رفاه، آرامي، آزادي و سهم مردم در حكومتي كه با اراده ي شاه شكل گرفته بود، جزوي از روزگاران خوش و به يادماندني افغانان خواهد بود. آرامش های دهه هاي بيست الي پنجاه، افغانستان استعمار شده و حصار شده را آهسته آهسته به سوي جان گرفتن و به حال آمدن مي برد و افغانان محروم و بي و خبر، آگاه مي شوند در جهان چه غوغايی ست و آنان در كجايند؟

از آغازين ساليان سلطنت مرحوم شاه محمد  ظاهر (رح) تا هنگامي كه او در دهه ي مردمسالاري با اراده ي خودش از بسياري امتيازات شاهي مطلقه درگذشت و با يك حركت بي مانند، مردمش را در حاكميت سهيم مي کند، جامعه ي افغاني، وارد مرحله اي مي شود كه در پستي ها و بلندي هايش، سهم زياد دست آورد ها و موفقيت ها دارد.

افغانستان روزگار مرحوم شاه محمد ظاهر (رح) با حركت آهسته ولي منطقي، براي حيثيت و شناخت جهاني، اقتصاد، عمران، فرهنگ و قانونمندي، در مسير چهل سال، يادگار هایي از خود باقي مي گذارد كه پس از پايان سلطنت، هرگز و در هيچ بُرهه و رژيمي، حاصل نشدند. بزرگ ترين تاسيسات زير بنايي و عمرانی، مانند فابريكه ها، سد هاي آب، نيروگاه هاي انرژي، شاهراه ها، موسسات آموزش هاي عالي، پوهنتون ها، شهر ها و شهرك هاي جديد در وجود قانون اساسي مبتني بر راي مردم، شراكت مردم در حكومت با گسترش و رشد تجارت هاي سنتي و نوين و بالاخره همه و همه ي مهمترين داشته هاي يك جامعه ي آرام و خودكفا، روزگار مردم ما را در سلطنت مرحوم شاه محمد ظاهر (رح)، شكل مي دهند.

نشيب و پستي، جزو لاينفك بزرگترين و پُر اوج ترين تمدن هایند كه در هيچ كجایي بي پیشینه نيستند. حاكميت شاه محمد ظاهر (رح) نيز از نشيب ها عاري نبود، ولي بدبختي ها و تيره روزی هايی كه از بيست و ششم سرطان و از هفتم و هشتم ثور آغاز شدند، مانند فروکردن ريشه هاي مصيبت و وحشت در خاك های سرزمين ما، حاصلاتی را به ثمر مي آورند كه نه در حاكميت شهيد محمد داوود، نه در حاكميت كمونيستي و نه هم در رژيم هاي بعدي، مردم را قانع کردند كه برگ هاي عمران و رفاه پس از فصل ظاهرشاهي، خواناتر، روشن تر و پُر محتواتر اند.

حجم بزرگ صفحات فصل هاي پس از حاكميت شاه محمد ظاهر (رح) در یک دوسیه ی قطور و بزرگ تاریخی، چيزي جز نوميدي ها، فاجعه، تلخكامي، رنج و اندوه ندارد.

برای تداعی روزگار خوب و نيك اعلي حضرت شاه محمد ظاهر (رح)، سراغ زنده گي مردي مي روم كه در يك جهش اجتماعي- فرهنگی، ياد و يادگار هايی برجا گذاشت و پس از پايان آخرین سلطنت، فراموش شد.

***

داستان ها و قصه هاي خانواده ام از جد مادري ام تصویری درست مي كنند كه مردي از تبار بزرگان (آخند درويزه) به كابل مي آيد و در يك زنده گي پُر نوسان، شخصيت اش را به نام سراج الدين سعيد مي سازد.

زنده ياد سراج الدين سعيد (شينواري) در ده افغانان شهر كابل زاده مي شود. با گذشت عمر و بر روال سنت روزگارش، به شاگردي نزد پدر آگاه و باسواد (مرحوم منهاج الدين سعيد) می نشیند. او در محيط سنتي، ادبيات دري، پشتو و ضمايم عربي را فرا مي گيرد و براي اخذ سهمش از آن چه كه براي قشر باسواد، كنار گذاشته شده بود، به مسووليت هاي دولتي رو مي آورد.

نخستين ماموريت هاي مرحوم سعید، زماني شكل مي گيرند كه اعلي حضرت شاه امان الله براي تماس با جهان آزاد، دست استعمار و طمع انگليس را با شدت پس زده و خوداختياري افغانان را با درك اهميت مناسبات خارجي، در راس حاكميت قرار داده بود.

مرحوم سراج الدين سعيد با گُسيل و بازآوري نامه هاي مهم و پُست هاي رسمي دولت شاه امان الله كه ميان علی احمد خان، نماينده ي افغانستان  در هند بريتانوي و زنده ياد علامه طرزي در وزارت     خارجه ي کشور، رد و بدل مي شدند، نقش تاریخی ایفا می کند.

متاسفانه سياست هاي اشتباه شاه امان الله و مداخله ي بيگانه گان، يكي از خوب ترين و مردمي ترين نظام هاي افغانستان (سلطنت امانی) را واژگون مي كنند و سراج الدين سعيد نيز مانند مردمان هراسان و  شگفت زده از بازي هاي روزگار، جهت ادامه ي حيات، به اطراف كشور، آواره مي شود.

فُرصت طلبان و توطئه سازاني كه حتي در سياه ترين و بدترين هنگامه ها از كسب نام و كمايي دريغ ندارند، مي كوشند با جلب نظر حاكم جديد، اما با آلودن نمكدان ولي نعمت پیشین، همچنان استفاده کنند.

علي احمد خان كه شوهر خواهر شاه امان الله و در سلطنت او والي كابل بود با جلب رضايت حبيب الله كلكاني، ولايت كندهار آشوب زده را مي پذيرد و براي سر و سامان دادن به امورش، دنبال نخبه گان و اهل فن مي افتد.

سراج الدين سعيد و آواره از نخستين كساني ست كه علي «احمد خان» براي تنظيم امور ولايت کندهار، به او متوصل مي شود. مرحوم سعيد كه از آب و نان پاك به كمال رسيده بود، نمي تواند با اين سازشكار دوست باشد. او پس از فقط يك شبانه روز، متواري شده در نخست به شهر کراچی هند بريتانوي و بعداً به ايران هجرت می  کند. از زنده گي مرحوم سعيد در ايران و هند بريتانوي، چيز زیادی نمي دانم.

پس از هرج و مرج حكومت حبيب الله كلكاني،‌ شهید سپهسالار نادرخان كه ديگر سپهسالار نه، بل شاه مي شود، سراج الدين سعيد را فرامي خواند و مرحوم سعيد در زمره ي پيروان حاكم جديد به كابل می آید و در ادامه ي صعود در مقامات دولتي، تلاش می کند.

از آغاز حاكميت شهيد نادر خان تا ساليان پاياني حكومت شاه محمد ظاهر (رح)، مرحوم سراج الدين سعيد در پُست هاي گوناگون دولتي قرار مي گيرد كه مهمترين و آخرينش، سمت «مشاوريت دارالتحریر شاهي» بود.

مرحوم سعيد با آگاهي و تبحر بر ادبیات، شرعیات و فرهنگ، سيزده سال تمام به آموزگاري شهزاده احمد شاه (وليعهد اعلي حضرت محمد ظاهر رح) نيز پرداخته است.

بيماري قلبي و ناتواني جسمي، سراج الدين سعيد را از كاخ شاهي به   خانه ي كرايي و محقر مي كشاند. او در حالي كه مانند تمام به كمال رسيده گانی که آرزو دارند در پُست و مقام دولتی، كفاف زنده گي را درآورند، از كمك هايی مستفید مي شود كه ارگ نشينان فقط در مواردی براي زحمات طولاني او، مي پرداختند.

ساليان پاياني زنده گي مرحوم سعید، نشستن در خانه با قلم و كتاب هاست. سراج الدين سعيد شينواري در ميان قلم به دستان و نويسنده گان مطرح روزگارش كه از دوستان نزديك او بودند، چون استاد خليل الله خليلي، غلام محمد غبار، عبدالرشيد بي غم و همانند آنان از مصاحبت و دلگرمي ياران بي بهره نمي ماند و تا هنگامي كه جسمش ياراي پذيرش روحش را دارد، توان را به قلم مي سپارد.

سال 1352 خورشيدي، پايان عمر مرحوم سعيد را رقم مي زند. او از اين تاريخ به بعد به فراموشخانه ي روزگار مي افتد. وي در شهداي صالحين و در نزديكي آرامگاه تميم صاحب انصار، مدفون است. با گذشت چند دهه، شناسايي آرامگاه او حتي براي نزديكانش دشوار مي باشد؛ زيرا آنان كمتر توانسته اند سراغ او را بگيرند. هجرت به خارج از كشور، از دلایل مهم آن است.

تا اين جا كوشيدم تصوير كوچكی از زنده گي شخصی بسازم كه در سنت زنده گينامه نويسي افغانی، غير قابل چشم پوشي ست. از اين ترسيم كوچك، زنده گي مردي پیداست كه با گذار از روزگار آزاديخواهي (شاه امان الله)، هرج و مرج (بچه ی سقا)، مردمسالاري (دهه ی دیموکراسی) و زمینه ی استبداد دوباره (جمهوری محمد داوود) نمي تواند مطمئن باشد كشورش در مسير ثبات و آرامش، تضمین می شود.

مرحوم سعيد در ميان نويسنده گان افغان و در جمله ي نويسنده گان نهضت نوين فرهنگي و ادبي كشور كه با شگوفايي و تحول زبان پشتو به همراه بود، شهرت دارد. او با تجربیاتی که در زمینه ی تحولات سياسي، اجتماعي و فرهنگي شكل گرفته بودند، معلومات زيادي  داشت.

مرحوم سعيد با توانايي نگارش در زبان هاي دري و پشتو و توانایی ترجمه از زبان هاي تركي، عربي، انگليسي و اردو، آثار مختلفی دارد  كه با نگرش ژرف، بیشتر دنبال تبیین ناهنجاري ها و ضعف هاي اجتماعی اند.

از مرحوم سعيد، نوشته هاي بسياري در گونه ي مقالات، داستان ها، تبصره ها و پارچه هاي ادبي در زبان هاي پشتو و دري وجود دارند كه در نشريه هاي انيس، هيواد، اصلاح و ويښ زلميان، به نشر رسيده اند. در زنده گينامه اي كه مرحوم سراج الدين سعيد از خودش نگاشته و ترجمه ي دري آن را نیز می آورم، از سه كتابي نام مي برد كه دو عنوان را به زبان دري و دیگری که شامل افسانه هایند را به زبان پشتو نوشته است. با اندكي كند وكاو و پرسش دريافتم كه یک کتاب دری به نام «پرسش و پاسخ» می باشد و محتوای انتقادی دارد.

كتاب «پرسش و پاسخ»، نزد مرحوم نبی سعید، یگانه فرزند همسر نخستين مرحوم سعید بود كه در كانادا زنده گي مي كرد. از كتاب دوم دری و اثری که به زبان پشتو است (افسانه ها)، نشاني به دست نيآمد.

مرحوم سعيد، چه قبل و چه بعد از نهضت فرهنگي نوين كه با جهش و تحول زبان پشتو به همراه بود، نوشته های فراواني در زبان هاي ملی و ترجمه هاي زيادي از زبان هاي عربي، اردو و تركي دارد كه امروزه و  تا نگارش اين سطور، اکثراً همانند خودش فراموش شده اند.

اما زنده گي خانواده گی مرحوم سعيد، مانند فعاليت هاي رسمي و   سياسي اش هرج و مرج دارد. او سه بار ازدواج مي كند. حاصل اين پيوند ها 9 فرزند است. فرزند همسر اولش مرحوم نبي سعيد در كانادا زنده گي مي كرد. مرحوم صمد سعید، يگانه فرزند همسرش دومش،  حدود ده سال پيش درگذشته است. از هفت فرزند همسر سومش خليل الله سعيد (سابق تصوير بردار موسسه ي افغان فلم)، شاکره سعید (عروس مرحوم سناتور محمد امين خوگياني) و مادرم وفات يافته اند.

دو فرزند همسران اول و دوم مرحوم سعيد پس از آغاز ساليان جدال و كشاكش هاي داخلي به بيرون از افغانستان هجرت مي کنند و فرزندان همسر سومش تا پايان حاكميت شهيد داكتر نجيب الله در كابل مي گذرانند.

پس از سقوط حكومت كمونيستي، اكثر فرزندان همسر سوم مرحوم سعید (خانمي از قزلباشان مرادخاني) به كشور هاي آستراليا، آلمان، ايران و پاكستان مهاجر مي شوند. از ميان فرزندان همسر سومش، يك پسر او ( محسن سعيد) در شهر كابل زنده گي مي كند. پسر ديگرش (احسان سعيد) در آلمان و دو دخترش (دُرخاني سعيد و خالده سعيد) در آستراليا و در آلمان به سر مي برند.

پس از مرگ مرحوم سعيد و به رسم روزگار، آن چه از دار و ندار  زنده گي اش باقي مانده بودند، به فرزندان مي رسد. با هجرت دو فرزند همسران اول مرحوم سعيد با تاسف، چناني كه چيز درستی از آنان به ياد نمانده است، نتوانستم بدانم به چه ميزاني در خط انديشه هاي مرحوم سعيد قرار داشتند؛ ولي آن چه واضح است از اين دو فرزندش هیچ نشاني فرهنگی و ادبی وجود ندارد.

تعدد ازدواج مرحوم سعيد، مانند رسم برقرار در جامعه ي افغاني و جوامعي كه برادران و خواهران بيش از يك مادر مي آفرينند، فرزندانش را دور از هم قرار مي دهد. اين، باعث مي شود آنان دورتر از هم، ندانند چه كسي كجاست و چه مي کند؟

پس از قصد نوشتن اين یادواره، به جز معدود روايات فاميلي، فوتوكاپي سوانح و چند نوشته ی مرحوم سعيد كه از كتابي گرفته شده بودند و  مضموني از مجله ي «ويښ زلميان» كه به دهه ي بيست خورشيدي برمي گردد، گواه ديگر ميسر نشد.

***

اختصار زنده گی من

من در ماه محرم سال 1319 هجري قمري در ده افغانان كابل، مانند يك مسافر به دنيا آمدم تا حيات عبث خویش را به پايان بُرده و با اعمالنامه ي «طايرا في عنقه»، دوباره به اصلم برگردم و در انتظار مكافات عمل باشم.

از مكافات عمـل غافل مشو

گندم از گندم برويد جو ز جو

اين، قدرت قانون است و تمام مردم تابع آن اند. اين كه مولاناي بلخ در آغاز مثنوي خود مي گويد:

«بشنو از ني چون حكايت مي كند

و از جدايي ها شـكايت مي كند»

از اين همين نكته پيداست و چيز ديگري نيست. اين كه او مي گيريد و ناله مي كند و ديگران را از آن متاثر مي سازد، از بي هوده گي اي ست كه مي پندارد نصيب او شده است.

هنگامي كه راه ها بسیار هموار نبودند و كاروان ها در آن ها به غارت مي رفتند و هر كسي براي نگه داري مال، جان و فرزندان خود دچار مشقات زیاد بود و مسافران با تصور خطرات، اميد كمي به بازگشت  داشتند که در وقت رفتن با چشمان اشكبار وداع کرده و خانواده ها نیز با شيون و اشك، آنان را بدرقه مي كردند، پس از هشت سال ترديد از كابل به ننگرهار رفتم و در منطقه ي مسكوني پدرم مقيم شدم. در آن جا نزد استادان داخلي، دروس كهن و كتاب هاي پارسی [(دري)] را خواندم. پس از آن جهت آموزش كتاب هاي عربي كوشش كردم و صرف،‌ نحو، فقه و منطق را تا حدی فراگرفتم. از پدر مرحومم تا   اندازه اي از دانش طب آگاهی حاصل کردم و نگارشم بهتر شد.

در شانزده ساله گي، دوباره به كابل برگشتم. در این جا نزد بعضی  استادان، مانند مرحوم شاه محمد قندهاري كه اديب و نويسنده ي خوبي در پارسی [(دری)] بود، آموزش نگارش كردم. مرحوم قاري ملك الشعراء [(منظور قاری عبدالله است)] هم با من كمك بسيار كرد. كتاب هاي چندي را نزد او فراگرفته ام.

در کابل در قدم نخست در مكتب عربي به صفت معلم خط و نگارش و پس از آن در وزارت خارجه، به حيث نويسنده ي سرحدي گماشته شدم. وظيفه ام اين بود تا پُست هاي سياسي را از كابل براي مرحوم علي احمد خان كه جهت متاركه به هند بريتانوي مي رفت ببرم و دوباره براي مرحوم بيگ [(محمود طرزي)] بيآورم.

پس از یک سال کار در بخش هايی در وزارت دفاع، به فرمان شاه [(مرحوم امان الله)] به طور رسمي به دارالتحریر شاهي فراخوانده شدم.  پس از چند سال کار در آن جا و شورای وزيران، به حيث منشي قلم مخصوص دربار اشتغال يافتم.

هنگامی كه سقاويان بالای قلات حمله كردند و در کندهار، حكومت نيمه ويراني را به مرحوم علي احمد خان سپردند، به حيث منشي او پذيرفته شدم، اما فقط يك روز كار كردم. روز ديگر پس از پنهان شدن، زمانی که سقاویان بار ديگر به حصار قندهار نزديك شدند، ُفرصتی ميسر شد تا با دوستان از «راه ريگ»، نخست به چمن و بعد به كويته بروم. دو ماه را در كراچي گذراندم و پس از آن به ايران رفتم. وقتی كابل در اختیار نادرشاه شهيد قرار گرفت، در ايران بودم. در ماه نخست زمامداري او، به كابل فراخوانده شدم. نخست سرمحرر دارالتحریر شاهي- شعبه ي دوم و پس از مدت كوتاه، مسوولیت مديريت اوراق و قلم را به  دست می آورم. دو سال بعد، مدير بخش ترجمه و تبلیغ دارالتحریر شاهي و در سال 1319هجري خورشيدي،  معاون اول مشاور شدم. در آن زمان، تدریس والاحضرت شهزاده احمد شاه نیز برايم سپرده شد. سيزده سال تمام در اين مسووليت باقی ماندم تا ایشان دوران آموزش در ليسه ي استقلال را موفقانه سپري کند. در کامیابی او موفق می شوم.

من تا كنون با رتبه ي معاون اول مشاور در دارالتحریر شاهي تقرر دارم. از عربي، تركي و اردو به دري و پشتو ترجمه می کنم، ولي در محاوره، اين روال برقرار نيست.

دو كتاب به زبان پارسی [(دری)] و افسانه هایی در زبان پشتو دارم كه زمينه ي نشر آن ها برايم ميسر نشده است. مقالات زياد من به زبان هاي پارسی [(دری)] و پشتو در نشريه هاي اصلاح، انيس و غیره به نشر رسيده اند. بعضی مقالات و افسانه ها در مجله ي كابل و سالنامه ها وجود دارند.

هرچند تعریف بسيار ندارم و صورت عقلي ام همانند قيافه ي ظاهریم ارزش تماشا ندارد، ولي نوشته هايم، رخ بسیار انتقادي دارند. به اين دليل، مانند مامور اخراج شده در نشريه هاي کسی راه نمی یابند. سعيد

زما لنډ سوانح

زه په کال ۱۳۹۱هـ ق د محرم په مياشت د کابل په ده افغانانو کی د مساپر په توګه دې نړۍ ته راغلی يم، څو د خپل ابتلی زمانه پای ته ورسوم او د خپل تذکره احوال (عملنامی) سره (طايرافی عنقه) بيرته خپلی دنيا او خپل ټاټوبی ته ورستون شم او د مکافات عمل په انتظار کی اوسم.

از مکافات عمل غافل مشو

ګندم از  ګندم برويد جو ز جو

دا د قدرت قانون دی او ټول خلک هغه ته تابع. دا چه مولنا بلخی د خپل مثنوی به سر کی ويلی دی:

بشنو از نی چون حکايت می کند

و از جدايی ها شکايت می کند

له هغی نه همداټکی مطلب دی او نور څه نه دی. او دا چه دی ژاړی او کوکی کړی او نور پرې متاثر  کيږی، د ده دغه ابتلی ده چه د بده مرغه ده ته ور په برخه شوې ده.

په هغو وختو کی چه لاری دومره صافې او هواری نه وی او  کاروانونه پکی لوټيتډل او د هره چاسره د ځان، د مال، د سرو وېره و او د لاری نور تکليفونه هم زښت زيات وو، نو مساپرانو به دا ټول خطر د ځان دپاره اټکلول او د سلامت راګرزيدو هېلی به يی کمی وی، ځکه د تلو په وخت به يی به ژړغونی سترګو د هر يو سره وداغ  کوله او د کور کهول خلقو به هم به کوکو او ژړا دی رخصتاوه، د اتو  کلو به منګ وی چه له  کابل څخه ننګرهار ته ولاړم او هلته به د ودانو کی په خپل پلار ګۍ په ټاټوبی کی ميشت شوم او د ځينو وطنی استادانو نه می په زاړه پروګرام پارسی کتابونه ولوستل او بيا می عربی کتابونه ته هڅه وکړه. صرف، نحو، فقه، منطق می تر يوه محدود اندازه ولوستل، بيا وروسته می دخپل پلار مرحوم نه څه قدر ته طب ووايه، خط می ښه شو.

په شپاړلس کلنی عمر بيرته  کابل ته راغلم او د ځينو استادانو نه می لکه مرحوم شاه محمد قندهاری چه د پاړسو ښه اديب او ليکوال و انشا زده کړه. مرحوم قاری ملک الشعرا هم ځما سره پوره مرسته کوله او څه کتابونه می له هغه مرحوم څخه هم وويل.

په اوله پلا د  کابل په عربی ښوونځی کی د خط او املا په معلمی او څه وروسته د خارجه وزارت له خوا د سرحدی نويسنده په حيث وګمارلی شوم. ځما غټه وظيفه دا وه چه سياسی پوسته له کابل ځخه مرحوم علی احمد خان ته چه د متارکې دپاره هند برطانوی ته تلی و او وروسته بيا مرحوم بيګ نه له هغه ځايه واستوم.

کال پس لنډه موده د دفاع د وزارت په ځينو څانګو کی په کار لګياوم او له هغه ځايه څخه د پادشاه په امر رسماٌ دارالتحرير شاهی ته ور وبللی شوم او څو کاله پرله پسې د هغه ادارې د مجلس وزرا په څانګه کی د کاتب په حيث او بيا د دارالتحرير شاهی د قلم مخصوص منشی په حيث په کار بوخت وم، او هغه مهال چه سقاويانو پر کلات يرغل وکاوه او د نيمګړی او وران حکومت واګی په قندهار  کی مرحوم علی احمد خان والی ته وروسپارلې شوې، د هغه د منشی په حيث ومانه شوم او ما صرف يوه ورځ هغه سره کار وکه او بله ورڅ ترينه پټ شوم. او چه بيا سقاويان د قندهار ديواله ته رانژدې شول، ماته موقعه په لاس راغله او ځېنو ملګرو سره د ريګ په لار چمن، بيا کوټی ته ولاړم.

مياشت دوه می په کراچۍ کی هم تيری کړلی او له هغه ځايه ايران ته رهی شوم، څو چه  کابل د اعليحضرت د ټولواکی په لمړۍ مياشتو کی کابل ته راوبللی شوم. په لمړی ځل د دارالتحرير شاهی د دوهمی شعبې د سرکاتب په حيث او لږه موده پس د اوراقو او قلم مخصوص مديريت ماته راکړ شو. کال دوه پسه د دارالتحرير شاهی د تبليغ او ترجمې څانګې د مدير په توګه او په کال ۱۳۱۹هـ ش د لمړی معين په حيث د مشاور په عهده وګمارلی شوم. په دغه وخت کی د والاحضرت شاهزاده احمدشاه د اناليقۍ وظيفه ماته راکړه شوه او پوره ديارلس کاله په دغه وظيفه بوخت وم، ځو دوی د استقلال د ليسې دوره بشپړه کړه او په تعليماتو کی ښه بريالی شوم.

زه لا تر اوسه په هغه رتبه په دارالتحرير شاهی کی پاته يم. له عربی، ترکی، اردو څخه په فارسی او پښتو ښه ترجمه کړای شم، خو د دغو ژبو په محاوره کی مرنۍ نه يم.

زه دوه کتابونه په پارسو او ځينی افسانی په پښتو د ځانه سره لرم، چه لا تر اوسه د هغو د چاپ او خپرولو موقع پلاس راغلې نه ده.

زما زياتی مقالې په پاړسو او پښتو په اصلاح او انيس او نورو اخبارو کی چاپ شوی او ځينی مقالی او افسانی د کابل په مجله او په ځينو سالنامو  کی شته دی.

که څه هم زه پخپله چنديانی سړی نه يم او عقلی څيره می لکه ظاهری قيافه د کتلو وړ نه ده، خو بيا هم زما ليکنی انتقادی خواوې ډيری لری، نو ځکه لکه شړل شوی مامور، څوک ورته په خپلو اخبارو کی ځای نه ورکوی. سعيد

ښاغلي سعيد

ښاغلى سراج الدين سعيد د ملا منهاج الدين زوى په خټه شينوارى پښتون په اوسنيو ليکوالو کى د اجتماعى مضامينو پوخ ليکونى دى. په ١٣١٩هق کال د کابل د ښار په ((ده افغانانو)) کى زېږېدلى، ابتدايى تعليم يى له خپله پلاره څخه او نور علمى تحصيلات يې په خصوصى ډول له خصوصى ښوونکو څخه کړى دى. په شرقى علوموکى ښه مطالعه لرى او د نويو غربى علومو له مطالعى څخه هم بى برخى نه دى، په تيره بيا په اجتماعى پوهنه  کى د ښومعلوماتو خاوند دى. په پښتو او پارسی [(دری)] روان قلم  لرى او په عربى، اردو او ترکى ژبو پوهيږى او له انګريزى څخه استفاده کولاى شى. افغانى پوهان ده ته د يو فاضل او پوه پښتون په سترګه  ګورى.

ښاغلى سعيد يو مخى، خوش صحبته او خنده رويه او اشنا پرسته سړى دى؛ مجلس ښه تودولاى شى، د بد نيتى، کينې او حسده سره اۤشنا نه دى. له هغه وخته چه د پښتو نوى نهضت شروع شوى دى، ده د خپل قلم مخه له فارسی څخه پښتو ته راګرزولې ده او په پښتو يى زياتى مقالې ليکلى چه د هيواد په اخبارو او مجلو  کى خپرى شوې دى. ښاغلى سعيد شعر نه وايى خو نثر يى ډير پوخ دى. د پښتو ژبى د نهضت او پرمختګ ټينګ طرفدار دى او په دې لاره کى د ده نظريه داده چه په پښتو کى بايد ښه ښه نثرونه وليکل شى او د پښتنو ليکوالو ترمنځ د ادبى وحدت روحيه ټينګه شى او پښتانه ليکوال زيار وباسى چه د پښتو سوچه او زاړه لغات راژوندى کړى او ترڅو چه خپل پښتنى لغت او محاوره لرى، بايد د پرديو لغاتو او محاورو څخه ځانونه وژغورى.

ښاغلى سعيد د رسمى ماموريتونو دورې هم تېرى کړى دى چه و وروستۍ ماموريت يې په لومړۍ رتبه په دارالتحرير شاهى کى مشاوريت و او اوس دا پوه پښتون په کورکى د ناروغى شپې ورځى تيروى.

نمونه های نثر پشتو

زلمى که سړى؟

په دغه نږدي ورځوکى د يوه ملګرى کره ميلمه وم، هلته نور ملګرى هم وو. يو له هغو ځنى پخوا تر روغبړه په ګل و  ګلزارو پيل کاوه او ځان ىى له ما مرور وښايه. په زړه کى لږ څه خړ غوندى شوم. ما ويل هسى نه چه دې ورور ته کومه پېښه نه وى ورپېښه او زه ترې خبر نه يم. خو چه تپوس مى ځنى وکه، راته وې ويل: ښه دا تا ولى زما د مقالې په هکله څه ونه ليکل؟ الله اکبر! دا زموږ هغه ښاغلى او پوه ځلمى دى چه تر هرچانه مو زياته تمه ورته وه. څومره انسانيت، څومره خودخواه؟! تاسى و وايى دا نو څه ګناه ده چه سړى به پرې له يار اشنانه مروريږى او ګرموى به يې؟

ښه هغه کوم کار دى چه يواځى په زلمو پورى اړه لرى او نور ځنى معاف دى؟ زلمى چاته وويل شى؟ د زلمو د پوهى د پاره  کوم معيار شته او  که په تشو خبرو سړي د ځلميتوب د مرتبى پوړوته رسى؟ بيا خو دا ويل په کار دى چه د زلمو د تخصيص وجه څه ده؟! او داسى خلکو ته چه له هغو ځنى د لويو لويو او د ښو اعمالو تمه کيږى، زلمى ووايو ښه دى که سړى؟ … زمونږ درست ځلميان (د دې ملګرو په تعبير) په شمار لس تنه نه دى او چه بيا دى هغه د خودخواهۍ او خودپرستۍ په چپو کى لاهو دى او نوره تمه ترې نه نشى… زمونږ ځلميان پخوا تر هرڅه خپله هوسايى، ښه لويى ماڼۍ، غټ منصبونه غواړى او پرته له دې، کومه اۤرزو او بل کوم نصب العين نه لرى. دوى وايى: زه له هغه بډى خور حاکم او رشوتى ميرزانه په څه کم يم چه هغه دى هوسا او بداې وي، چړچى دى کوى او زه دى کور په کرايه مومم؟ د هغه کوردى د قالينونه ډک وى او زما دى تغرى هم نه وى. زه پخپله چه د ځلمو د پښو خاورى هم نه يم، تسل په دغه رنځ، رنځور او په دغه غم غمجن يم، څوک چه سرګروى حتماًَ ترينه تمه شى، وايم خبرى مى بى پيسو نه کولى.

قالينى ماڼۍ او نور تجملى ژوند خو څه ضرورى امر نه دى او نه هغه سړى په قالينو، په ماڼۍ او په باغچو سړى کيږى، او نه دى په ساده ژوندون د سړيتوب د معيار نه راتېتيږې. چه زلمى مو داسى وى، نور به مو لاڅه وى؟ اصلى خبره داده چه پښتنو انسانى او اخلاقى ژوند ته شاکړى او د خودغرضۍ په لومه کى داسى نښتى او د غفلت په درانه خوب داسى ويده دى چه د اسرافيل په شپېلۍ به هم راپا نه څى. هو! پښتانه د خپلو شخصى منافعو او اغراضو ليواله دى، هغوى ته پرته د شخصى منافعو، نور څه ضرورى او انسانى حاجات نه ښکارى. يوه ګاوندى کړه به يې مړى، بى کفنه پروت وى، د ده به پرې زړه نه پخېږى او د خپلو چړچونه به لاس نه اخلى. يو خوار به د ‌ظالم د متروکو لاندى چغى وهى، همدردى خو ورسره نه لرى، خاندى په هم نور پورى. هغه قاميت چه (يوم يفرالمرء من …) هغه دلته دى پلار له زويه، زوى له موره بېزار دى. د ورور پر ورور څه نه لوريږى، لوى کمکى ته بډې وهلى ځامن د اۤبا د مرګ په تمه ناست دى او ميراث ته يې د هغه سترګى نيولي، هر يوه بل ته نيت بد کړى. په غم يى خوشحالېږى، خوشحالى يى د ځان غم ګڼى. د يوه قام چه اخلاقى ميعار دومره تيت او عواطف يى د صفر درجى ته راکښته شوى وى، د هغو زاړه زلميان، ټول يو شانته بى درده او بى احساسه وې. زلمى به په علم تر ارسطو لا اوچت شى، خو اخلاقى معيار به يى هغه قومى معيار وى. ځه! دا مو واټکلوله چه د تعليم په وجه د سړو په اخلاقو کى بدلتيا راځى خو په يوه هيواد کى چه ښوونکى يى ناقص وى، هم ځان او هم بل غلوى، کتابونه غلط کښل کېږى او بيا هم هغسى غلط بهر ته راوځى او خپريږى، نو بيا هلته زده کړه په څه حاصله شوه او د پوهانو په نسبى ډول، عامو وګړوته هر يو بوعلى دى خو له بده مرغه، پرهغو د فردى اغراضو سلطه زياته ده. يو خو له دې کبله چه دوى هر يو بوعليان دى، بل له دې وجهى نه چه خودغرضى په کى قومى مميزه ده، نو زما په  خيال، ځلميان زمونږ د قومى درد او عمومى رنځ دواکيږى نه. مونږ ته مازى سړى په کار دى، داسى سړي چه زړه يى په ګوګل کى تشه د غوښو بوټۍ نه وى، بلکه د بشپړ درد او احساس خاوند وى. د قام په خوږ، خوږ شى، د نورو غم خپل غم وبولى د يتيم او د کنډى پر حال متاثر شى د وږو بر بنډ و حال دى وژړوى او خپله مرسته ځنى و نه سپموى، د يوه ورور مال ته يى سترګى نه وى نيولى، رخه په کى لږه، ايثار په کى زيات وى، هيواد خپله شخصى خونه و نه ګنى او دغسى چه دخپلى خونى د خپل انګړ سينګارته يى مينه او توجه وى، د مينى زينت او سينګار ته هم هڅه ولرى، دايى هيڅکله خوا خاطر ته رانه شى چه زه کوډله نه لرم او هغه بل لويه ماڼۍ، هرته باغچه لرى، کور کى يى قيمتى قالينونه غوړيدلى دى، زه ولى اړ او هغه څله هوسا دى؟ دى بايد د ورور هوساىى خپله ارامى وګڼى او د هغه جګى ماڼۍ د وطن د تجمل او تمدن سټه وبولى. هو! مونږ ته له هرڅه نه زيات، سړى په کار دى. سړى په تش تعليم نه سړى کيږى، بلکه بايده دى د چسنى د لوښى په شان څو پېړۍ پرې تيرى شى چه د قومى اخلاقو خټه ښه سره واغيږى او بيايى خميره کاندى. د يوه قام د تطور د پاره، لږ تر لږه درې څلور سوه کاله په کار دى. زمونږ ژوند لا تراوسه پشړ قبايلى ژوند دى. د قبايلى ژوند نتيجه، اختلاف اميال اذواق تخالف استعدادات دى. يوه پلا خو دا په کار دى چه قام د قبايلى ژوند د کندونه راووځى، سره راټول شى، يو تر بله خوښى سره وکاندى، وروسته له هغه بيا يو قومى عامل او قوى سلطه په کار ده چه يى قهراًَ يوه نصب العين ته ورڅيرمه کاندى او د يوه ښه او عام تعليم او تبليغ په وجه له هغه نه قومى او ملى نصب العين جوړ کاندى. سړى هله سړى کيږى چه له مادى او فردى خواهشاتونه مجرد شى، خپل ځان هيرکاندى او خپل ځانى اميال او غوښتنى په قومى ضرورياتو پورى وتړى.  که يوه دکاندار پر حلالو منافعو قناعت وکاوه او په تله کى يې ډندى ونه وهله، که يوه پوليس پرته له خپلى وظيفى، نور زور زياتى و نه که، که يوه ميرزا د عارض کار په نن او صبا، دوې مياشتى و نه ځنډاوه، که يوه مامور د څو پيسو د پاره  له دوو سوو ميليونه لرى خلک د باقياتو په پلمه، دفتر تا راونه بلل، که يوه مدير خپله وظيفه څرنګه چه ده ته ورسپارله شوې ده، تر سره ورسوله، که يوه حاکم د روپيو په تمه د ظالم خوا و نه نيوله او حکم يې سم د عدالته سره نافذ کړ، که يوه ليکوال يوه مقاله شل ځايه خرڅه نکړه او بيايې پر سلو نورو احسان ونه اچاوه، که يوه دوا خرڅونکى د نسخې قيمتى او اساسى جزء و نه سپماوه او بيايې د هغه جزء قيمت يو پر دوه وانه خيست، که يوه داکتر د خودفروشى او لويۍ په وجه د رنځورداره سره بده وضعه ونه کوله او فيس يې تر مقرره اندازى زيات وانه خيست او بيايې زيات پر فيس د دواخانونه  کميشن ونه غوښت، که يوه اۤشنا پرخپل دسترخوان راغونډ شوى اۤشنايان پر خپله ‌مدحه مجبوره نه کړل، هغه سړى او د وطن شاه زلمى دى.

پر  کومه خوا؟

د ورځى وروستۍ سلګى وې، لمر په پرېوتو و د افق له لورى تورى لوخړى مخ په زور راروانى وې. تا به وې د غم طوفان يا د څپليو ماتو زړونو تاو او د خوارو بيوزلو ساړه او سېلى دى چه د اور په دود له اۤسمانه راکوزيږى، څو د ظلم کور ميرات کړى او د نادزدو خونه وسيزى. شپه د غضب په تورو جامو کى سوکه سوه رانژدې کيده، کاڼى او بوټى، غرونه، هرڅه چه په مخه ورتلل، هغه يې ټول له څلمى پوپنا  کول.

په دغه تياره ماښام، توره تر وږمى کښى دوه پښتانه د مزله په لورى روان وو. لاره ورکه، لودن معلوم نه وو، خو دوى پښې سپکى کړى وې، ګړندى ګړندى مخ په وړاندى تلل. دا تکړه ځوانان له هيڅ شى نه نه ويريدل. تياره، ځوړ، پيچومې، يوهم د هغوى د ارادې مخه نه نيوله.

هغوى ته د هغوى د پښو لاندى مځکه هم په نظر نه ورتله او دا تکړه ځلمى هغسى په ډاډه زړونو مخکښى تلل او د څه پروايې نکول. هغوى مزله ته د رسيدو ډير ليواله وو. د هغوى تصميم پوخ او اراده يې ټينګه وه. چاچي د ارادې وزرونه د قصد په فضا کښى خواره کړل، هغه ته سم، غر، لوړه، ژوره، ټول يوشانته دى.

  • مونږ پرکومه خوا درومو؟
  • نه يم خپر چه پر کومى … خو ډيل نه ښايى ځنډ په کار نه دى. لاره سخته، شپه تياره ده، قصد نامعلوم او مزل لرى دى.
  • شپه به څومره اوښتې وى؟ پار کومه ګړۍ ده؟
  • پوهېږم نه … هر څه رانه ورک دى. د خيال اس ګوډ د فکر وزرونه مات دى… مانه څه مه پوښته!
  • لکه چه شپه مو غلطه کړې؟ تر وخته د وخته راولاړ شوى يو …
  • نو ښه شوه لږ به دمه شوه … چه د سحر سترګه راوخته که خير وى په خپله لار به ځو.

(خبره خو دا وه چه دې مسافرو، ورځ ټوله په خوب تيره کړې وه، خو چه بيا شپه شوه، راويښ شول، سترګى يې وموښلې او سم د مزله په لورى روان شول.)

  • د ناستى نه ولاړه تر ولاړى لاره ښه ده.
  • چه لاره نه ښکارى چرى او پرکومه به ځو؟
  • ځو … اۤخر …
  • چرته او ځرنګه …؟
  • زما خيال دى چه دې غره نه ور اخوا ودانى ده، کلى دى، خلق دى، جماتونه دى، لمونځونه کيږى …
  • ستا ښه ورته پام نه دى شوى … دا مځکى غر خورا جګ، بى حده لوړ دى. د خيال کجير به سره له لويو وزرونو ترېنه وانه وړى.
  • د ناراسته کلى سړيه! دا هم خبره ده؟
  • ځه داته يې د راست د کلى … نو ځې به څرنګه؟
  • وار مه خطا کوه … مه ترې ويريږه … چه يوځل ورسيدو بيا په ګورې … نو ځه مخکى کېږه!
  • ته ولى نه د مخه کيږې؟
  • لا پى شاپى ته، ته ولى د مخه کوې ما …؟
  • دا دى زه د مخه کيږم، خو ګړندى ګړندى په ما پسى رادرومه.
  • په تاپسى؟ ستا په بابا پسى زه کله نه يم تللى! په تا پسى به څرنګه ځم…؟
  • چه وايم مخکى شه، مخکى کيږى نه، چه بيا وايم په ما پسى رادرومه، په غصه کيږې …
  • ولى نو زه پښتون درته ښکارم نه؟
  • پښتون خو هم دا نه يى چه نه خپله کوې، نه د بل منې …
  • ولى به د چا منم …؟
  • نو ځه مخکى کيږه …
  • زه خو دومره کم عقل نه يم چه په دې توره شپه به ستا د وړاندى درومم …
  • ښه وايه! کوو به نو څه؟
  • کوو به دا چه ته به مخکى مخکى ځى، زه به هم درومم. ته به ماته د سره وايى نه چه په ما پسى راځه …! زما خپل واک، خپل مى اختيار دى. زما پويه د هر چانه زياته ده …
  • چه څه دى خوښه دى، هغه کوه او د چا اوره مه!
  • که خوښه زما وى، نو وايم چه لږ شېبه به کښېنو، دمه به وکړو، بيا به په رڼا کى …
  • ما ته کښيناستل ښه نه ښکارى. ګورې نه …
  • او! د کم عقلى … او … په دې تياره کى د ړوند په شانى چيرته؟! کوم خواته روان يې؟ پام کوه چيرته کندى ته مو راتاو نکړې …!
  • ګوره خبرى به سمى کوې!
  • ما خو نور څه نه دى ويلى. هسې خو له مى خطا شوه. ځان ته مى قار راغى…
  • زه وايم چرته پړانګ راباندى پېښ نسى او دا نيمګړى ژوند مو ابنه نه کا.
  • ته ګڼى پښتون نه يى …؟
  • په پښتو کښى د هرچانه ښه پښتون يم، خو تش لاس به څوک څه کا؟
  • چه د غسې ده، بسم …
  • ملګريه! څه خو وايه چه د مزله اوږد ساعت پرې لنډ کړو.
  • د وږى کيډى پارسى په همدا ته وايې .
  • په غصه کيږه مه! مونږ او تاسى ټول د وږى ګيډى پارسى وايو.
  • وايم به نو څه؟
  • د زړې زمانې کيسې، نکلونه. نور اۤخوا دېخوا ګپ شپ …
  • په دغه ګړى … په دغه د ليونو په شانى د شپې مزل، هرڅه رانه هير کړى.
  • دا خو وايه چه کلى ته ورسيدو، د چا کره به ورننو ځو، په چا به يې اړوو؟
  • خبره د رسيدو ده چه يوه پلا ورسيدو، نور به هرڅه اۤسانه شى، خو ګوره …!
  • وايه! څه دى؟
  • خير، خير …
  • ګوره! هاغه … هغه کس خواته … لږ پسى نور ځير شه!
  • هو! که خير وى، کلى ته …
  • دا د ور نغرى دى … وينې! لمبې يې کله سستى، کله تيزى شى.
  • بنايى …
  • ستا څه خيال دى چه پر هغه به څه باندى وى؟ څه پخېږى؟
  • کټو، به باندى وى. د لاندى به يې اورى به کټو يى به غوښى وى. د تاوده نغن شګور به يې د څنګه سره پروت وى (مسکى شو) او ما و تا ته په انتظار کاږى. لويه ځوانه! پيره، مدد، هله ګړندى شه.
  • که په کټو کښى نرۍ وريجى وى؟
  • زما د پولاوسره دومره نه لګى. توده غلمينه ډوډى، د غوښى پستې بوټى، د هر پولاو خوښ دى چه د ښو کوتړۍ وريجو څخه وى.
  • که غوښه ډوډۍ وه، ته به يې نو نه خورې.
  • که پولاوو، ځکه به رانه ونه کړې.
  • ستا …
  • څه … لاحوله باالله … اوس … اوس به دى.
  • غلى شه! ګنى بوساړه به درنه جوړه کړم.
  • ښه! دا ته؟
  • هو! دا زه.

***

 ملګرى دواړه پښتنى غيرتى ځلميان وو. د يوه بل سپورى ستنى يې نه شوې زغملاى… منګولى يې سره ښخى کړې، جوړ ګذارونه وشول، سرونه مات شول، کالى و شليدل چه بيايى وروسته کاته او رخو د نغرى نه … د زاړه قبر هډو کى وو چه به بارانه رابسيره شوى وو د ظالم هډوکى وو چه د دوزخ په اور ورتيدل!

زړه ته

ترڅو به د خپلى هوا او هوس دپاره دومره مشکلات زغمې؟

ته! هو ته! په ياد لرې؟ هغه خاطرات، هغه ورځى او شپې، هغه خواږه اۤشنايان، هغه د لطف او نزاکت او شوخى مجلسونه. افسوس چه ولاړل، تير شول او تيريږى. يقين لرم چه ته هغه له ياده نشې ويستلى؛ ځکه هغه ستا په ژوند پورى پوره اړه لرى…

اى زما زړه! پوهيږم چه تلوسې او اوميدونه لرې او د خپلو پريشانيو له لاسه، ځوريږى.

اى زما د ځان ملګرى! اى د عشق مرکزه! هغه عشق چه تا د خلکو ځخه پټ ساتلو، فاش او رسوا شو؛ ځکه چه ستا د عشق بهترين داستان د ريکارټ (تيپ ريکاردر) په ضمن کښې ثبت شو او د موسيقى په دفتر کښى وليکل شو.

هو! ستا د ژوند خاطرې د کتاب د پاڼو په مخ او د ريکارټ په ضمن کښى وساتل شوې. لوستونکى به يى اورى او پوهيږى به چه دا داستان د زړه عواطف او ملکوتې الهامات دى.

دا د وطن، ملک، قام او قبيله او د ملت د نهضت او پرمختګ دپاره، اوميدونه او هيلى دى. دا د هغه ارمانونو معراج دى کوم چه د ډبرو انتظارونو څخه وروسته په لاس راغلى دى.

اى زما  ګرانه زړه! اوس، هو! اوس عهد و کړه چه د ځان او د خلکو د خدمت دپاره، د مينى، محبت او عشق جذبى ته ادامه ورکړې، تر څو هغه مخ کښې تللى قافلى ته په ډير زور او قوت سره ځان ور ورسوې.

مغرور ته

ته نه پوهیږې، ځکه څوک نه شې پوهولی. ته ساده یې، ځکه څه نه شی سنجولی. ته د خودۍ په نشه کښی د وخت له اقتضااتو او ایجاباتو څخه بې خبره يې…

ته! هو ته! په دې ولی نپوهیږې چه څه باید وکړو. درس نه وایې، او وظیفه نه پیږنې، او په دې حساب ستا ټول ژوند یوه خطرناکه ډرامه ده. هو، داسی ډرامه چه احساسات پاروی مګر ته نه پاریږې. ته د چا سره ولی په یوه لیاره نه شی تلی؟ او دا ولی د عمومی نفرت سره مواجه یې؟ که زما منې! د غرور په ځای د مینی او محبت سره ځان عادی کړه!

ادیب ته

زه نه پوهیږم چه ته ادب ته به علم قایل یې او که په صنعت؟ ته ادب حقیقت ګڼې او که تعبیر؟ ادب د ادب دپاره غواړی او که په ادب سره د خلکو احساسات پاروې؟ ته! هو ته! ووایه چه ادب رنګینی او جلوه ده او که نه دحقیقت روښانول؟

زما دا پوښتنی د هغه ادیب څخه نه دی چه هغه په صرف ادب نازیږی، بلکه زه د هغه ادیب نه معلومات غواړم چه هغه په مطلب پوه وی، هدف ولری او د ادب څخه مطلوبه استفاده کولی شی.

ژوندیو ته

ژوند د څه دپاره دی؟ که ژوند بی کاری وی نو مرګ څه شی دی؟ ژوند واسطه ده او که نه غایه او هدف؟ ژوند ښه دی او مرګ؟ زما په فکر ډیر ژوندی دی چه د نورو ژوندیو برخه وخوری.

بالعکس ډیر داسی خلک مړه شول چه د هغوی د ژوند د ګټی او فایدې څخه تر اوسه خلک استفادې کوی.

حقیقتاً چه د ژوند په راز هر څوک نشی پوهیدلی. ژوند یوه لوبه ده چه په دې لوبه کښی سربیره پر منډو او ترړو په سل هاو او زرهاو هلی ځلی هم شته.

نو ژوند ته باید په عادی او سرسری نظر ونه کتل شی او نه دومره باید د غور ورشی چه د یو با افتخاره مرګ نه هم مهم وګنل شی.

څیړنه، تجربه او مشوره د ژوند مزیت زیاتوی. جنبش او حرکت، جدید او فعالیت د ژوند معنی ده.

پوه خلک باید د عامو خلکو سره د ژوند د ښودلو په مقصد کی مرسته وکړی.

محتاط ته

تا خو څه غوښتل مګر په تته ژبه. تا څه ویل مګر په زړه کښی دی پاتی شول. ته څه اوریدل مګر په مغشوش ډول. تا څه احساس کولو مګر باور دی پرې نه درلوده.

تا د ذایقی په خوند کښی هم بی خوندی محسوسوله، ځکه چه ستا افکار و ستا په حواسو تاثیر اچولی و او تا ته چه کوم مهم مرض متوجه و هغه همدا چه مضر احتیاط دی کولو.

ستا مرض سودا وه، مګر تا به ورڅخه د پوهی تعبیر کولو، ځکه عواقب دې ښه نه شو سنجولی او کله یو څه خوش بین او خوش باوره هم وې.

ترجمه هاي دري از نوشته های پشتو

براي مغرور:

تو، آگاه نيستي و كسي نمی تواند آگاهت کند! ساده استي و‌ نمي تواني ميزان كني. تو در نشه ي خود استي و از تحول و تغيير زمان بي خبر …

تو، بلي تو! بر اين آگاه نيستي كه چه بايد كرد؟ آموزش را نمي خواهي و وظيفه را نمي شناسي. بنابراين، تمام زنده گي تو، يك درامه ي مخوف است. بلي، درامه اي كه احساس را مي انگيزد، ولي تحریک نمی کند. چرا نمی تواني با كسي بر يك راه بروي؟ بلي، ‌چرا با نفرت توده ها مواجه استي؟ اگر ازمن مي شنوي، در عوض غرور با محبت و عشق عادی باش!

براي اديب:

من نمي دانم ادب را علم مي داني يا صنعت را؟ ادب را حقيقت مي داني يا تعبير را؟ ادب را براي ادب مي خواهي يا مي خواهي به وسيله ي آن، احساس مردم را برانگيزي؟

تو، بلي تو! بگو كه ادب، رنگینی و جلوه دارد يا روشن كننده ي حقيقت است؟

پرسش هاي من از اديبي نيست كه فقط بر ادب مي نازد، بل مي خواهم  بالای موضوع آگاه باشد و از ادب، هدفمندانه استفاده ي موثر کند.

براي زنده گان:

زنده گي براي چيست؟ اگر زنده گي بي كاري ست،‌ پس مرگ چيست؟ زنده گي، واسطه است يا هدف؟ زنده گي، بهتر است يا مرگ؟ به پندار من، بسياري زنده اند تا زنده گي ديگران را حیف کنند. برعكس، استند بسياري كه حتی پس از مرگ، توده ها از مفاد زنده گي شان استفاده مي كنند.

در واقع، هركسي بر راز زنده گي واقف نيست. زنده گي، یک بازي  است. در اين بازي در كنار دويدن و تقلا، صد ها و هزاران تلاش نهفته اند.

نبايد به زنده گي به چشم ظاهر بين نگري ست و نه به اندازه اي بر آن پندار کرد كه از يك مرگ پُر افتخار نيز مهم شود.

پژوهش، تجربه و مشوره، لطف زنده گي را بيشتر مي سازند. جنبش، حركت، اراده و فعاليت، معني زنده گي اند. افراد آگاه بايد جهت رهنمایی توده هاي عام، كمك كنند.

براي محتاط:        

شما، چه می خواستيد؟ با لحن آرام چه می گفتيد؟ در دل تان باقي ماند؟ چيزي شنيديد، ولي غير واضح. چيزي را حس كرديد، ولي بر آن باور نداريد!

تو در مزه هم احساس بي مزه گي مي کنی! براي اين كه در پندار و در احساس تو تاثير گذاشته است. بيماري اي كه متوجه توست، همان احتياط بي جاست.

بيماري تو، خواهش است! ولي تو، دانش تعبير مي كردي! براي همين نيز نتوانستی انجام آن را بسنجی. زماني خوشبين و خوش باور هم بودي.

Comments
Loading...