نگفته بودم؟ / مصطفی عمرزی

0 109

نگفته بودم؟

مصطفی عمرزی

بازی با شئونات ملی در حراجگاهی که به نام آزادی بیان در افغانستان ساخته اند، حداقل هرازگاهی یکی از خود ما را نیز معرفی می کند که در آخرسر معلوم می شود برای پول، ملعون شده است.

در مقاله ی «سنگ و کلوخ»، گمان ها بالای یک پیرزال را به قلم آورده بودم که مصروفیت های خوب ندارد. چند روز بعد از آن مقاله، بیانیه یا اعلامیه ی او در صفحه ی رسمی فیس بوک بنیاد مسعود که از زمان تاسیس، شاید در فرهنگ سازی های ضد شاه امان الله، مصرف ها کرده باشد، خود به یک توهین مستقیم می ماند.

در افغانستان بر همه گان آشکار است که هیچ جناحی به اندازه ی حامیان دو ارتجاع سقوی، مخالف شاه امان الله نیستند. این حقیقت، چند دلیل دارد. شکوه تاریخی حکومت شاه امان الله با تحریکی نفی شد که پی آمد آن فقر فرهنگی واضح بود. در آن نه ماه، چنانی که بعداً در چهار سال حکومت مسعود- ربانی رونما شد، زیر سوال بردن مشروعیت تاریخی شاه امان الله با تکفیر دینی، هنوز ارزش های آن دوره را زیر سوال می برد.

در حالی که علایق قومی حامیان ارتجاع، حبیب الله کلکانی، مسعود و ربانی را توجیه می کنند، ما نمی دانیم که با خاینان، مفسدان، ویرانگران و بی سودان تاریخ، چه گونه رابطه یا علاقه درست کنیم؟ در چنین فضایی، وار شدن با عقده های پولی و مالی، چنانی که پیرزال منسوب به خانواده ی شاه امان الله نشان می دهد، تعدادی را در مسند قضاوت می نشاند تا در تدوام فرهنگ زیر سوال بردن مشروعیت تاریخی، به قدری وقیح شوند که با بازی کردن با اصطلاحات زشت چپی و راستی، فراموش کنند، در خاندان به اصطلاح آل یحیی، بزرگانی گذشته اند که عزت و اقتدار قوم، مردم و مملکت را احیا کردند و در میان نماد های وقار و انسانیت آن ها، اعلی حضرت شهید نادرخان، اعلی حضرت شاه محمد ظاهر و شهید محمد داوود جاه دارند.

در پهلوی چپی و راستی کور که در یک طرف به نام شریک حکومت، گذشته ی ما را نفی می کردند و در طرف دیگر با تکفیر دینی، آن قدر مفرط شدند که در برابر تمام بزرگی جهاد شان، حقارت هشت ثور را تحمیل کردند، یک مُعضل خاندانی، افزوده شده است. در این مُعضل، نمونه هایی با پای لب گور، تکاپو می کنند با اهدای تاریخ نیز به نانی برسند.

شاهدخت پیرزال، جای خوبی را دق الباب کرده است، اما نمی دانم که چیزی می یابد یا نه؟ هرچند خیلی به راحتی خودش را فروخته است، اما باید بگویم که موتلفان تنظیمی حکومت که به زور خارجی از مغاره های به اصطلاح مقاومت، وارد سیستم شدند، پول قبور و تجلیل از خاینان تنظیمی را نیز از حکومت می گیرند یا گدایی می کنند.

نوع ادبیات زیر، در زشتی، کمتر از نوشته هایی نیست که حامیان ارتجاع بر شاه امان الله روا می دارند. این به اصطلاح شاهدخت، خوب بود قبل از الوداع، به وجدان خویش رجوع می کرد که اگر به نام دختر پادشاه احترام می شود، تمایل قلبی همتباران اوست که خاندان او را ارج می گذارند.

نفرت عجیب پیرزال در برابر پشتون ها، ظاهراً حافظه ی او را هاله کرده است. در مصاحبه با بی بی سی دری گفته بود که فقط مردم هزاره تا آخر با پدرش مانده بودند و از او خواسته بودند برگردد.

آخرین تجمع ملی در کندهار بزرگ که شاه امان الله را تا پشت دروازه ی شهر غزنی نیز بازآورد، در هنگامه ی سقوط که خود نیز در آن نقش داشت، از آن موضوعات مهم تاریخی است که شاید برای بسیاری از بقایای او که دیگر هرگز به افغانستان برنگشتند، معلوم نباشد.

بار دیگر تاکید می کنم به پیرزال حریص، کمک کنند. چیزی از عمرش نماند است. اجازه ندهیم پس از مرگ، یک بخش مشروعیت تاریخی تبار ما را نیز دفن کنند.

«گفته های تاریخی شاه دخت هندیا:

اولین کسی که ما را به وطن دعوت کرد، مسعود قهرمان بود. من عمرم را خورده ام. می خواهم یک خاطرهء خود از احمد شاه مسعود قهرمان را با همگان شریک سازم تا مبادا ناگفته از دنیا کوچ کنم.

از آن روز که پدرم، افغانستان را بدرود گفت و به ایتالیا مهاجر شدیم، انگلیس ها چهار اطراف ما را خط کشی کردن و در حقیقت زندانی شدیم؛ درست مثل ناپلیون در جزیرهء سنت هلن. از یک سو فشار اقتصادی و از طرف دیگر فشار سیاسی! چندین بار پدرم با دولت نادر تماس گرفت، ولی نادر با کشتن هیئتی که از جانب پدرم فرستاده شده بود، پیام خود را فرستاد که من با هیئت تو چنین کردم، فکر کن با خودت چی می کنم؟ از سوی دیگر، دولت ترکیه هم به خاطری که دولت نادر را به رسمیت شناخته بود، ما را نمی پذیرفت.

بعد از روی کار آمدن ظاهر شاه، پدرم چندین بار از طریق سفارت های افغانستان در ایتالیا و ترکیه، با کابل تماس گرفت و در خواست برگشت به وطن و یا حداقل کمک اقتصادی را کرد. کمک اقتصادی از مال بیت المال نبود، بل که پدرم خواهان پول خود بود که آل یحیی آن پول را از زمین های ما به دست می آوردند که تا امروز زمین های ما را آل یحیی غضب کرده اند که من در محکمه، دعوا دارم.

درخواست های پدرم هر بار از سوی هاشم خان و شاه محمود خان، رد می شدند. پدرم به خوبی می دانست که دولت کابل، تحت تاثیر انگلیس هاست و این انگلیس ها هستند که ما را در ایتالیا زندانی و در کشور ما، ممنوع الادخول کرده اند؛ چون آن سیلی ای که پدرم به روی انگلیس ها زده بود را فراموش نمی کنند.

پدرم بار ها می گفت که من به امید آن دولت هایی که ما را دوست داشتند و در سفر های رسمی ام مرا گرم پذیرایی کردند و وعده وعید دادند، از کشور خارج شدم. اگر می فهمیدم که با من چنین می شود و آل یحیی هم احسان فراموشی می کنند، قطعاً از کشور خارج نمی شدم و بهتر بود همان جا کشته می شدم. این همه مشکلات یک طرف بود که جنگ دوم جهانی آغاز شد و زندگی ما مشکل و مشکل تر شد.

به این صورت پدرم در آرمان این که کشور خود را یکبار دیگر ببیند، در سال ۱۹۶۳ وفات یافت و به آرزوی خود دست نیافت. بعد از وفات پدر، ما فکر کردیم که شاید انگلیس ها از ما دست بردارند، ولی اشتباه می کردیم؛ زیار هیچگاه نشد تا از نظر انگلیس ها به دور باشیم.

با روی کار آمدن جمهوریت داوود خان، ما و برادرانم با حکومت کابل، تماس گرفتیم، ولی این بار متوجه شدیم که نه تنها که آل یحیی تحت مشورهء انگلیس ها از ما دوری می کردند، بل که عقدهء شخصی هم نسبت به فامیل ما داشتند.

بعد از روی کار آمدن حکومت کمونیستی، ما مخالف آن حکومت بودیم و هیچگاه نخواستیم تماس بر قرار کنیم و دوست هم نداشتیم که با کمونست ها روابط تامین کنیم. بدین صورت ما تمام عمر خود را در آرمان وطن و دور از وطن گذشتاندیم و هیچ امید دیگری نداشتیم. ما از وطن، دست شستیم. دیگر از وطن، پیام تیلیفون و خبری نبود؛ فقط از رسانه ها خبر شدیم که مجاهدین، کابل را فتح کردند و جنگ های داخلی جریان دارد. تا این که از ما دعوت شد. از کابل برای ما زنگ تیلیفون آمد و ما باید به سفارت می رفتیم. نمی دانستیم کی هست و چی می خواهد؟ ما در کابل کسی را نداشتیم که احوال ما بگیرد و کارمندان سفارت هم نمی گفتند که کی هست؟ فقط می گفتند دستور است. به هر حال، وقتی که داخل اتاق شدیم، از من خواهش کردند که در تیلیفون صحبت کنم. وقتی که بلی گفتم، از آن طرف خط، صدای آشنا، متین و با هیبت و مهربانی جواب داد که سلام علیکم! انشاالله صحت دارید. من این صدا را چندین بار از رادیو ها و رسانه های فرانسوی شنیده بودم و گفتم شما؟ گفت احمد شاه هستم! کارمندی که نزدیکم بود با لبخند گفت که آمر صاحب مسعود است. آری، قهرمان مسعود بود. خودش بود. من احوال پرسی را ادامه می دادم و ایشان از احوال ما در طول سال های دوری از وطن، جویا می شد. گلویم را بُغض گرفت، ولی نمی خواستم قهرمان مسعود بفهمد که گریه می کنم. ایشان بعد احوال پرسی با من، از برادرانم جویا شدند و با شهزاده احسان الله هم صحبت داشتند و جالب تر از همه این بود که از ما دعوت کردند تا به وطن بر گشته و حکومت را به ما بسپارند. فامیل ما از نهایت خوشی، اشک به چشمان شان جاری شد و یکدیگر را در آغوش گرفتند. این اشک و خوشی نه برای پادشاهی و حکومت، بل که از خوشی برگشت به وطن و تنفس آب و هوای وطن بود. ایشان ادامه دادند که من به استاد ربانی مشوره داده ام که دنیا ما را قبول ندارد. ما باید به خاطر حفظ نام و نشان جهاد ما یک شخص سوم و بی طرف را وارد صحنه کنیم و قدرت را تسلیم کنیم. در غیر آن یهود و نصارا دسیسه می کنند و خون های زیاد ریخته خواهد شد و جهاد ما بدنام می شود. از این رو، فیصله کردیم که استاد ربانی به هرات رفته و استعفای خود را اعلام کند و شهزاده بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زند و تاکید می کرد که این، به خیر وطن هست. ما همه آمادگی گرفتیم و خوش حال بودیم که کسی بعد از سالیان دراز، ما را به وطن دعوت می کند؛ آن هم به خاطر گرفتن قدرت.

آری، قهرمان ملی احمد شاه مسعود، اولین دعوت کنندهء ما به وطن بود. بعد از این ما با دولت مجاهدین مکالمات داشتیم تا این که از رسانه ها دیدیم که استاد ربانی طی سخنرانی در هرات، استعفای خود را اعلام نکرد و تداوم قدرت خود را مصلحت گفت و اوضاع قسم دیگر شد و مسعود این را خلاف تعهد گفت و عرض کرد که من همچون شما غافلگیر شدم. کار استاد، خلاف فیصله بود؛ اما علت با آمدن استاد به کابل، روشن می شود. تا جایی که ما خبر شده ایم، اسماعیل خان با استاد، کدام فیصله دیگری کرده است. من نمی خواهم زیاد داخل این بحث شوم. از این رو برنامه تغییر کرد و بازگشت ما به وطن به تعویق افتاد و تا که حکومت جناب کرزی صاحب روی کار آمد و فرصتی پیدا شد که به وطنم بیایم؛ آن وطنی که پدرم آبادیش را آرزو داشت.

مسعود، قهرمان واقعی بود. من بار ها این را گفته ام که مسعود کسی بود که بالایش اعتماد می شد. آری، اولین دعوت کنندهء ما به وطن، قهرمان مسعود بود.»

توضیح فیس بوک بنیاد مسعود:

«از این گفته های شاه دخت، نوار صوتی هم است. انشاءالله در نزدیکی ها آن را نشر خواهم کرد. تشکر!»

تفصیل مجمل را خواندید! به چه راحتی سکه را به نام بیگانه ضرب زد و از شهید نادر خان تا مرحوم ظاهر خان و شهید داوود، همه را مسخره کرد. این که گویا از کمونیست ها دور بوده اند، من باور نمی کنم؛ زیرا رفقا بیش از همه برای شاه امان الله، جار می زدند. دیگر چه بنویسم؟ قصه ی لحاف ملا نصرالدین را نیز تذکر داده است(دعوا برای اخذ زمین ها).

اگر از شوهر ایرانی اش، کُره هایی داشته باشد، تمام آن چه از افغانستان دریابد، به آنان می رسد.

و اما چند سوال! آیا این به اصطلاح شاهدخت از پیمان جبل السراج، چیزی می داند؟ آیا می داند که حکومت ارتجاعی سقوی دوم، کاملاً برای حذف تاریخی پشتون ها طراحی شده بود. ریخت و پاش دیگری که از آلزایمر پیرزال به جا مانده اند، آورده است که پس از هفت ثور، تیلیفون ها قطع شدند، اما پیش از تماس با مسعود، به یاد می آورد که کسی را در کابل نداشتند و…

اگر احساسات و باور های کیش شخصیت را کنار بگذاریم، بسیاری از بقایای خاندانی به راحتی با حیثیت قوم و مملکت ما بازی کرده اند. با این رویکرد، جز این که به دشمنان خاندان خود، مشروعیت بسازند، فائده ای نمی بینند. ارتجاع سقوی و حامیانش، همچنان محتاج تایید ما استند؛ زیرا با قداست آن، سوء استفاده ی سیاسی می کنند.

خدا کند به اصطلاح نوار صوتی دروغ باشد، ورنه یک جهالت خودی دیگر به فرهنگ این کم خردی ها می انجامد. هیچ کسی تضمین کرده نمی تواند که باز هم چند شکم گرسنه ی ناشناخته ی دیگری از راه نرسند و پس از این که دیدند، مردم آنان را نمی شناسند، تاریخ و قوم را حراج نکنند.

Comments
Loading...