می و معشوق / مصطفی عمرزی

0 17

می و معشوق

مصطفی عمرزی

این قافله ی عمر عجب می گذرد

خوشا دمی که با طرب می گذرد

ساقیا غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد / خیام

می و معشوق، ارثیه های مهم محتوای ادبیات زبان دری اند، اما اگر از آن چه در تفسیر معمول این عناصر در ادبیات کلاسیک نوشته اند بگذریم، رخ دیگری نمایان می شود که بدون شک در نحوه و چه گونه گی زنده گی مردمان گذشته گره می خورد.

مداحی، غلو، مبالغه، شدت و رکاکت هزل و بالاخره زلف یار و چشمان خمار که با می خواره گی، بیلانس خماری را میلانی می کنند، تصاویر برجسته از زنده گی مردمانی اند که حسرت می کشیدند و در حرمان خواسته، سند گذاشتند تا در زمانی که عینک تعصب و غرض را کنار گذاریم، از حیات توده های محرومی باخبر شویم که وقتی خیام می شوند، دم نقد را بر نسیه ی «آن دنیای» تعبیر خودشان می پسندند و ابا ندارند فرهنگ بسازند.

ما در تفسیر و تحلیل معمول که از تاریخ و به ویژه ادبیات کلاسیک زبان به اصطلاح فارسی می شناسیم، همواره بر ابعادی پرداخته ایم تا چه گونه گی روند استخراج افتخارات کذایی و توهماتی را شتاب ببخشیم که در عادت تاریخ نویسی و ادبیات پردازی نیم قرن گذشته، برای پُر کردن تواریخ نوین (متکی بر قومگرایی) می نویسند. از ویژه گی های این پردازش انحرافی، آلوده گی فکری توام با عقب مانده گی اندیشه، نیاز برای تفکیک خوب و بد فرهنگی را منتفی کرده است.

تجدد تاریخی افغانستان که از زمان مرحوم شاه امان الله بستر ساخت تا رو به جلو در مسیر انکشاف و ترقی قرار بگیریم، نه فقط در نخستین ارتجاع (به اصطلاح سقاوی اول) از آسیب سیاست های بیرونی در امان نماند، بل باور های خرافی- فرهنگی که تا امروز نیز در نهاد های آموزشی و فرهنگی، ادبیات کهن نامیده شده و ارزش پیام آن ها وزن نمی شود که چه مفادی دارند، باعث شده اند، ما را عقب نگه داشته شده، ایست دهند.

مثال های زیادی وجود دارند که شاید از مجاری رسانه های مختلف شاهد بوده ایم با میزبانی چند استاد زبان، ردیف کلماتی چون رسوم، عنعنعات و باور ها، جای خالی عقده ها را پُر می کنند.

مردمان اعصار گذشته که حتی تفسیر بی غرض اشعار و کار آنان در توصیف یک دلبر، شاید این واقعیت را نیز در پی داشته باشد که محرومیت جنسی، مشغله ی مهم ادبی می شود، چه گونه می توان معتقد بر ارزش هایی باقی ماند که فقط عتیقه اند؟

رشد خورده فرهنگ ها حول دربار ها و امیرانی که نه فقط زنان و مردان، پسران و دختران حدود سلطنت آنان غلام و کنیز بودند، بل مجموعه ای از هزاران زن اسیر در فتوحات که گلچینی از خوب ترین خواهران و مادران دیگران را آماده و قابل دسترس حتی در حد یک بار مصرف در حرامسرای شاه یا امیر نگه می داشت و بوقلمون صفتانی که امروزه ردیف می شوند تا بر آنان، اشعار و نوشته های ننگین آنان افتخار کنیم، این حوادث را می نگریستند و پس از صرف زور بسیار، می توانستند کنیز یا غلام دست خورده ای را برای مداحی و جعل تاریخ، در خلوت خود بیاورند. این جریان، آلام، عوالم، حسرت ها و حرمان هایی را تصویر می کند که اگر با وفرت شعر مداحی یا توصیف دلبری مواجه ایم، نه فقط ناشی از بی مضمونی، کم مضمونی و هرزه سرایی های درگیر روزگار و اجتماعات پُر از دشواری بوده اند، بل محرومیت ها باعث می شدند مثلاٌ اگر کسی فطرت سرایش داشت، خودش را در دنیای تخیل نیز کامجو کند.

می خواره گی های افراطی و رواج عام آن، نه فقط پا به پای جریان شعوبیه (تحریف کننده گان تاریخ و دین اسلام) رشد کرده است، بل بر اثر اعتقاد عام بر فرهنگ خماری و اعتیاد، ریشه در بسا از ملل و کشور هایی دارد که وقتی بنیان  اخلاقیات تضعیف می شوند، رشته های بسته از هم گسسته می شوند و در نتیجه در کنار تالمات اجتماعی و نابسامانی های سیاسی که با هر مرگ و میر، سرنوشت هزاران انسان، خانه ها و شهر ها در گرو بگیر و ببند «نو امیران» قرار می گرفت، پس از ختم غایله، طرف های مغلوب تا سرحد تجاوز بر ناموس و اسارت زنان و دختران تاوان می پرداختند و طرف های فاتح از مزایای خفت و رنج مغلوبه، قصر و دربار می ساختند. بدین وسیله زمینه برای چند فرهنگی عتیقه میسر می شد تا پس از قرن ها، چنان درگیر قوالب و دُرفشانی های آنان باشیم تا تحلیل واقعی روزگار مردمان قربانی، فراموش شود.

معتادان امروزی، قربانیانی اند که با فرار از بدبختی ها، خودشان را در دنیای مصنوعی تسکین می دهند. می خواره گی در ادبیات کلاسیک دری، نه فقط نمایانگر سوء باور های فرهنگی و انحرافات فکری گذشته گان است، بل وسیله ای بود و است تا هرکه زر و زور ندارد، از مسیر می، مستانه در خواب برود و آن چه را روزگاران و آدمخواران روزگار او انحصار کرده اند، در خواب بگیرد.

بسامد تفکر ستیز قومی در افغانستان، همواره وا می دارد برای ریشه یابی مساله، سراغ نشانی هایی برویم که تابو های افتخارات ادبی اند. در واقع بخشی از آلوده گی های فکری ما، عدم تفکیک خوب و بد آن چه است که از گذشته داریم و الفبای ادبیات آن خیلی مشهور می باشد.

همان گونه که نیاز مبرم است برای ترمیم آسیب های ناشی از چند دهه ی اخیر، نخبه و سرمایه داشته باشیم، خیلی نیاز داریم با بازخوانی متن افتخارات در واقع کذایی گذشته، آلوده گی های فکری را در حالی بزداییم که با مطالعه ی ارواق ماضی برای استخراج افتخارات میان تهی، اندیشه و ذهن ما ناتوان می شود و بدون شک عقب مانده گان فکری می شویم.

 با ابزار کار «مادر فولادزره» در محیط «هفت خوان رستم» و با طرز نگرش مردمان چند قرن قبل، خیلی دشوار است در زمینه ای کار کرد که تنها محیط  یک آیفون آن، تبادل اطلاعات را در تنوع اندیشه ها و انواع زبان ها در وفرتی گسترش می دهد که حجم انبوه ناشی از این گسیل، وقتی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی می شود، مستلزم فراگیری مهارت ها و دانشی ست که شاید فقط چند نقطه ی آن را در کار گذشته گان فرهنگی بیابیم.

Comments
Loading...