قهوه ی تلخ / مصطفی عمرزی

0 115

قهوه ی تلخ

مصطفی عمرزی

تقابل قومی با توجیه اولویت ها و اغراضی که همواره در فرصت های بحران به وجود می آیند، بعضاً گونه ی کار فکری- فرهنگی ما را در عادت صدور ادبیات سیاسی، اما از مدرک خاطر راس زعامت که در پیچیده گی نظم عامه در شرایط متاثر از جنگ و صدور بحران قرار دارد نیز تنوع می دهد. این تنوع از آغاز 7 ثور سال 57 تاکنون به انبوهی هم می ماند که در مرحله ی اوجش در حدود دو دهه ی پسین، به سرحد افتضاح، بی شرمی و دیده درایی رسید.

از بخارایم، اصیلاً تاجکستانی‌ستم

شهروند مشهد و شیراز، ایرانی‌ستم

رستم و سهراب و فردوسی، منم کاخ بلند

رودکی‌ام، جامی‌ام، اشعار خاقانی‌ستم

مادر بومسلم و زایندۀ کاووس و کَی

مخفی‌‌ام، فرزانه‌ و سیمین، کاشانی‌ستم

مرز را بردار آقا، آشنای سابقم

بوی جوی مولیانم، صلح و پیمانی‌ستم

دردهایت، دردهایم، رنج‌هایت، رنج‌هام

سرخ‌تر از خون تو، لعل بدخشانی‌ستم

خانه‌ام تقسیم در جغرافِیای پارسی‌ست

کابل و کولاب و تهرانم، خراسانی‌ستم

انتحاری، انزجاری، انفجاری نیستم

ناخلف باشم اگر گویم که افغانی‌ستم

***

من از ایرانم ولی در شهر تهران نیستم

از دوشنبه هستم ور تاجیکستان نیستم

زخم های کابلم در پیکر زخمی تان

لعل خونین دارم اما در بدخشان نیستم

آبشاران خجندم در سرود رودکی

راه می پیمایم و مرداب لرزان نیستم

از شجاعت رستم و از سربلندی هندوکش

وارث کاخ بلندم خانه ویران نیستم

دست هایت را بده یار سمرقندی من

سخت می مانم کنارت سست پیمان نیستم

ناز پرورده بخارایی، کنار من بمان

از چه می پنداریم بیگانه؟ مهمان نیستم

جان خود را در ازای خال هندویت دهم

ترک شیرازی! من از ارزان فروشان نیستم

آشکارا از خراسان باز می گویم سخن

همچو خفاشان گهی پیدا و پنهان نیستم

خانه ام گسترده و هویتم شهنامه است

من دلیل این چنین دارم که: افغان نیستم

اشعار نجیب بارور از شاعران شوونیست تاجک را نمونه آوردم که چه گونه در «قهوه ی تلخ» سید داوود یعقوبی، پاسخ می گیرند و از این حیث، توده های حقیر که فقط از یک نشانی متروک، در مغز استخوان این کشور، تحمیل شده اند، در دروغ ترین نظامی که به اصطلاح مردمسالاری است، نای بیگانه می شوند؛ اما وقتی در تعجیل به این وقاحت، بحث فارسیسم، نقد باستان گرایی و توبیخ سقاوی را مطرح می کنیم، شماری که هنوز در ظاهر جاده ها و شهر ها گم گشته اند، مُهر می زنند که متعصب استیم.

سید داوود یعقوبی در شمار دوستان آگاه ما، نویسنده ای ست که تلخیص جسامت اش به قول طنز او، 12 کیلو  است، اما این نویسنده ی 12 کیلویی، حافظه ای دارد که در سالیان گذشته، هرچند با قبول هتک حرمت (چند بار لت و کوب) نیز مشکل کم وزنی اش  مفهوم می شود، اما جسارت او در بیان واقعیت ها، بار ها بی آبرویی گروهک هایی را     رسانه یی و نشراتی می کند که هرچند با حضور بیگانه، اما خیال کرده اند تاریخ آزادی ما از رستن آنان از سوراخ نشین های به اصطلاح مقاومت آغاز می شود.

حامیان ارتجاع در حالی که فراتر از چهار آسیاب را نمی شناسند، اما می خواهند مدیون بمانیم که نظام ما در مغز استخوانش از فضایلی بهره می برد که در غیر رسمیات فرهنگی، ذخایر فکری آن شوونیست، بسیار خجل و شرمسار می کنند که هرچند هنوز از اُبُهت گذشته گان خویش حیثیت داریم، اما همت نکرده ایم در یک روب تاریخی، بار دیگر از فصل های سقاوی در واقعیت های افغانی خود، ترک اعتیاد بی خیالی و بی فکری کنیم.

سید داوود یعقوبی که عمری به پاس ارادت اش به فرهنگ، در درازنای کار چند دهه یی حرفه یی در ایران نیز گذرانده است، اما زبانش هرگز «زبون» نمی شود، در کتاب «قهوه ی تلخ» او، تجربه ی اندیشه ی این فرهنگی 12 کیلویی، اما بزرگ اندیش را در فی البداهه ی شعر، در انواع نخستین سروده های او نیز مفهوم می شویم. سید داوود یعقوبی به شاعر شوونیست این جا، اما هرجایی، پاسخ می دهد:

یهودم، گبرم، نصاری ام، ایرانی نیستم

پدر سوخته و نسل مغول، بربری نیستم

با کود انسانی ات بارو نکن این سرزمینم

من سُچه افغانم و کود انسانی نیستم

سوخت پدر من و تو، تخمه سگ ایرانی

بی هویتم بی مسلکم، تهرانی نیستم

قصه ای بیش نیست ایران و تاریخ اش

 افغانم، مازندرانی نیستم

امروز یک شنبه است از افسانه ای دوشنبه مگوی

اشرار و تنظیمی و بسمه چی نیستم

پیکر کابل، زخمی کرد لشکر تهران و خجند

کابلی ام کابلی ام تاجیکستانی نیستم

بنگر تو این دخالت ایران و نوکرانش

وارث طاق ظفرم، اهل شهنایی نیستم

وطنداران، دست ها را بگذارید هم

ازبکم، هزاره ام، لیک سمرقندی نیستم

می مانم کنارت ترکمن و ایماق عزیز

اهل پول و ریال و تومان و جاسوسی نیستم

به خال هندویت چه، به الماس نفروشم وطن

همچو خفاشان تهران، پیدا و پنهانی نیستم

شهنامه، قصه و داستان مفت فردوسی است

از مولانایم ، لیک فردوسی نیستم

جاسوس! برو به دوشنبه و تهران

همه هستم و لیک آن چه تو می دانی نیستم

هرچه بگویی هستم ولی مگو ایرانی

اسراییلی ام، یهودی ام، نوکر خامنه یی نیستم

آشغالی! برو جمع کن خاک و اشغال تهران

محمودم، مسعودم والله من اشغالی نیستم!

Comments
Loading...