شعر نو / مصطفی عمرزی

0 17

شعر نو

مصطفی عمرزی 

اصطلاح «شعر نو» از ساليان زيادي ست كه در جامعه ي فرهنگي ما ياد مي شود. شعر سپيد، گونه ي ديگر آن است كه در كنار آن از کنار قرارداد های کلاسیک، بی اعتنا عبور کرده است. اين اصطلاحات و نام ها در كشور همسايه ي ما شكل گرفته اند. در ایران در چند دهه ي پيشين، براي رشد و غناي زبان دری، تلاش هاي مبتکر نیز رونما شده اند.

شعر نو و شعر سپيد زبان دری، تاريخ كهن ندارند. ساختار شكني ها و ترجيحاتی كه دری گويان را وادار به آفرينش هايی به اشکال متفاوت از گذشته کرده بودند، اما هرگز به جایی نرسیدند كه در كُل باعث تفاوت های فی نفسه شوند؛ زیرا آهنگین بودن که روی هجا های شمرده ساخته می شوند، شعر را در هر نوعی که باشد تابع یک اصل می سازد.

شخصی به نام نيمايوشيج در ایران در حدود یک قرن قبل سعی مي کند براي بيان انديشه ها و سخنان به شيوه اي به افاده ي مرام بپردازد كه  هيچ شباهتي با كار شاعران پيشين نداشت. او به گونه ي خيلي شگفت از گذشته توانست به ترسيم انديشه هايش بپردازد. اين شيوه كه با مشاهده ی طرز نگارش به آساني می شود به قالب آن فهميد، مي توانست كمك کند قبل از خوانش آن با چه نوع شعری رو به رو استيم.

اصول در شعر نو  كه در شعر كلاسيك به نوعي به ترتیب هنجاری های ادبی مي انجاميدند و خروج از آن ها نفهمي و بدعت بر آن ها ثواب پنداشته نمي شد، شاعر را مقيد مي ساختند بايد در همه حال، به رعايت آن ها پابند باشد.

شعر نيما، بدون توجه به ساختار هاي شعر كلاسيك، در حالي كه به پارچه هاي ابر در روي كاغذ ماننده اند، انديشه و خيالات شاعر را منتقل مي كردند. اين شيوه خيلي زود در ميان دری گويان رواج پيدا کرد و در فرهنگ آنان جا باز می کند.

تا ساليان چند، نام نيما در ميان اهل ادب و فرنگ كشور ما نیز آورده مي شد، ولي او را به حيثت بدعت كار مي دانستند و نمي خواستند، اما شعرنو بدون لحاظ دگم ادبیات، تعمیم می یابد.

عظمت و بزرگي شاهكار هايي كه در گونه ي شعر كلاسيك، در ادب دري وجود دارند، در میان شماری اين نظر را بسط داده اند كه چون شعر سپيد و آزاد، پيچيده نبوده و با همواري و تسیهلات ادبی باعث مي شوند هر كي هر چه خواست از نشاني آن‌ها انجام دهد، اکثراً در زمینه ی تقدیس کلاسیک، با ديد منفي مواجه می شدند.

شعر نو زماني توانست به معرفت بیشتر برسد كه با توجه به زمینه هاي اجتماعي، توده ها را به سوي خود می كشاند. اين توجه بر خلاف شعر كلاسيك كه در اختيار دربار‌ها، اميران، حماسه ها، چشمان یار و نگار قرار داشت، در عصري كه مردم ایران جهت رهايي کامل از استعمار تحریک مي شدند، در برابر امواج سياست ها، جا می یابد.

تنوع آفرینش در موضوعاتی که در قرارداد های شعر کلاسیک، چند موضع خاص بودند، برخلاف شعر نو و سپید را به ابزاری جهت بیان انواع عواطف، خواسته ها و اهداف مبدل می کند. چنین کاربردی که بسیار نیازمند فهم پیچیده گی های شعر کلاسیک نیست، اما از کیفیت ذاتی مستفید می شود، سهل و ساده آرا و افکاری را گسیل می کند که از دایره ی عامتر شیفته گان ادبیات تخلیق می شوند.

در افغانستان ما، شعر نو با آن كه پس از مدت زمان كوتاه به حضور اجتماعی نایل می شود، ولي با نفوذ شعر كلاسيك، به راحتي نمي تواند در ميان اهل فرهنگ و ادب رسوخ كند.

شاعران بزرگ معاصر كه به شيوه هاي كلاسيك، شعر مي سرودند، اهميتي براي شعر نو و شعر سپيد قايل نمي شدند. با نفوذ كلامي، فكري و كرداري آنان در مقام شعر كلاسيك، شعر نو و شعر سپيد در حاشيه مي ماندند.

به راستي پذيرش گونه اي از شعر كه تاريخ تولدش عصر ما باشد و رجحان آن بر قوالب آثار كلاسيك، همانند شاهنامه، مثنوي معنوي و گنجوی  كه با تقدس و احترام نگريسته مي شوند، كار آسان نبود؛ اما جايگاه بُلند شعر كلاسيك، نتوانسته است مانع شعرنو شود.

تنوع آفریده ها در گسترده گی سوژه که با همه چیز زند گی مردم، سر و کار دارد، شعر نو را به قالب ساده ی بیان عواطف، احساسات و اعتراضات مبدل کرده است.

نمونه ی شعر سپید:

مرغ غم

شاعر: نيما يوشيج

روي اين ديوار غم چون دود رفته بر زبر،

دايماً بنشسته مرغي، پهن كرده بال و پر،

كه به سر مي جنبد از بس فكر غم دارد به سر،

پنجه هايش سوخته،

زير خاكستر فرو،

خنده ها آموخته،

ليك غم بنياد ار،

هر كجا شاخي ست بر جا مانده بي برگ و نوا

دارد اين مرغ گذر بر رهگذار آن صدا.

در هواي تيره ي وقت سحر سنگين به جا

او، نواي هر غمش بُرده از اين دنيا به در

از دلي غمگين در اين ويرانه مي گيرد خبر.

كه دمي جنباند از رنجي كه دارد بال و پر.

هيچ كس او را نمي بيند نمي داند كه چيست

بر سر ديوار اين ويرانه جا، فرياد كيست.

و به جز او هم در اين ده، مرغ ديگر راست زيست

مي كشد اين هيكل غم از غمي هر لحظه آه

مي كند در تيره گي هاي نگاه من نگاه

او مرا در اين هواي تيره مي جويد به راه

آه سوزان مي كشم هر دم در اين ويرانه من!

گوشه بگرفته من در بند خود بي دانه من!

شمع چه؟ پروانه چه؟ هر شمع هر پروانه من!

من به پيچاپيچ اين لوس و سمج ديوار ها

بر سر خطي سيه چون شب نهاده دست و پا

دست و پاي مي زنم چون نيمه جانان بي صدا!

بس بر اين ديوار غم هر جاش بفشرده به هم

مي كشم تصوير هاي زير و بالاي غم

مي كشد هر دم غمم من نيز غم را مي كشم

تا كسي ما را نبيند

تيره گي هاي شبي را

كه به دل ها مي نشيند

مي كنيم از رنگ خود وا

ز انتظار صبح يا هم حرف هايی مي زنيم

با غباري زردگونه پيله بر تن مي تنيم

من به دست، او با نُك خود چيز هايی مي كنيم.

***

نمونه ی شعر آزاد:

شب و هوس

شاعر: فروغ فرخزاد

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمي آيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روي ناز نمي آيد

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دام هاي روشن چشمانم

من خواند آن نهفتهء نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

مغروق اين جواني معصومم

مغروق لحظه هاي فراموشي

مغروق اين سلام نوازش بار

در بوسه و نگاه و همآغوشي

مي خواهمش در اين شب تنهايي

با ديده گان گمشده در ديدار

با درد، درد ساكت زيبايي

سرشار از تمامي خود سرشار

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد منِ شيدا را

بر هستيم بپيچد پيچدست

آن بازوان گرم و توانا را

در لابلاي گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفس هايش

نوشد بنوشدم كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

وحشي و داغ و پُر عطش و لرزان

چون شعله هاي سركش بازيگر

درگيردم به همهمه درگيرد

خاكسترم بماند در بستر

 در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره هاي تمنا را

در بوسه هاي پُر شررش جويم

لذت آتشين هوس ها را

مي خواهمش دريغا مي خواهم

مي خواهمش به تيره به تنهايي

مي خوانمش به گريه به بي تابي

 مي خوانمش به صبر- شكيبايي

 لب تشنه مي دود نگهم هر دم

در حفره هاي شب- شبي بي پايان

او، آن پرنده شايد مي گريد

بر بام يك ستارهء سرگردان

Comments
Loading...