افسانه پردازی و حقیقت تاریخ / مصطفی عمرزی

0 27

افسانه پردازی و حقیقت تاریخ

مصطفی عمرزی

در حوزه ی تاریخ نویسی ما تا زمانی که مولفه های بنیان اندیشی، برداشت های تاریخی را از ریشه متفاوت بسازند(واقعی)، رجوع به کتب قدیمی که به خصوص در تاریخ نویسی فارسی، بخشی کاملاً به افسانه و داستان های کودکانه شبیه می باشد، متاسفانه یک زمینه ی پُر استفاده مانده است.

هنوز هم تعدادی بی توجه به سنت جعل تاریخ نوشتاری که خود قدامت طولانی دارد، فقط کتاب ها را اصل می دانند. سر فرصت «در باب نسخه های خطی»، آن چه از روشنگری های نو یافته ام را با افغان ها شریک خواهم ساخت؛ زیرا عدم شناخت پدیده ی «شعوبیه» (نهضت تاریخی جعل، ضد اسلام و مسلمانان) با رنگ آمیزی گذشته و ضعف های آشکار مردم که از عدم شناخت بنیانی منشه می یابند، به توهمی منجر شده اند که ماحصل آن ها مصادره ی تاریخ منطقه در ادعای خراسانی- فارسی است.

باری در تحقیقی نوشته بودم که حیله گری های اعضای نهضت شعوبیه، آنان را قادر ساخته بودند روی گذشته هایی که هیچ سنخی با شعوبی گری و فارسی بازی ندارند، همه جا را به نفع خودشان نامگذاری کنند.

شاهنامه ی فردوسی که از رهگذر محتوا، یکی از بدترین کتاب های دنیا شناخته می شود، نمونه ی عظیم بدترین جعل تاریخی نهضت شعوبیه نیز است. مثلاً یافت نامگذاری های آن در بعضی نوشته ها که به تاسی از هم پرداخته شده اند و گاه در مناطقی در کشور ما مثلاً سیستان یا سمنگان (تخت رستم) یافت می شوند، همانند آن چه در پاسخ به غلط نو شعوبی (تحریف بودیسم) می آید، ایجاب می کند در تاریخ نویسی ما از این پس، فقط دانشمندانی که تاریخ را از منظر بنیانی دنبال می کنند، قضاوت کنند.

استاد زمریالی طرزی در پاسخ به آقای سلیمان راوش، تحقیق ارزنده ای ارائه کرده بود که هرچند چند سال از نشر نخست آن می گذرد، اما چنانی که نیاز است و از این دست بسیار کم داریم، مرا برانگیخت بار دیگر آن را با هموطنان شریک بسازم.

در واقع در پاسخ استاد طرزی به آقای رواش، جنبه هایی نیز روشن می شوند که در مدعیات این قلم، نمونه ها آورده بودم که چه طور یک جریان مذموم تاریخ (شعوبیه) با استخدام چند نویسنده و شاعر، تاریخ منطقه را وارونه و مصادره کرده اند. در ادامه ی توجیه این ادعا، توجه هموطنان را به پاسخ استاد طرزی به آقای راوش، جلب می کنم. نتیجه ی این پاسخ عالی، ثبوت این مدعاست که از رهگذر تاریخ نویسی های فقط کتابی که در نمونه ی غلط پردازی های فردوسی (شاهنامه) حتی جغرافیای ایران، جا عوض می کند، تعدادی با تبعیت از همین سنت، شاید مغرضانه سعی می کنند آسیب های قومی را بیشتر کنند.

در تحقیق «بودا و بامیان، نگاه بی خبر» (نوشته ی استاد زمریالی طرزی) و «بودای بامیان، یک غلط مشهور» (نوشته ی آقای سلیمان راوش)، افسانه پردازی و حقیقت تاریخ، در برابر هم قرار می گیرند.

با آن چه استاد طرزی تبیین کرده، در حداقل روشنگری هایی که در افغانستان هنوز هم کورسو، اما مهم اند، می توان تردید نگرش بر تواریخی را افزود که به نام آریانا، خراسان و یا فارسی، منشای جعلیات و توهم تفاخر شده اند.

امیدوارم با اپدیت این روشنگری، تنقید جعلیات تاریخی، با  اراده ی بیشتر و جدی تر دنبال شود. از موارد مهم افغان ستیزی های مذموم، جعلیات کتبی اند که به نام میراث فرهنگی فارسی یا در واقع شعوبی، بازار خراسان بازی های مستهجن و ضد ملی را گرم می کنند.

اگر حقیقت تاریخ به درک همه گانی مبدل شود، از کشیده گی هایی کاسته می شود که به ناحق در برابر هویت تاریخی افغانستان و افغان ها راه انداخته اند و سوگمندانه در شرایطی دنبال می شوند که هزار مشکل، خانه ی مشترک (واحد سیاسی) ما را تهدید می کنند.

***

«بودا و بامیان، نگاه بی خبر» در پاسخ به «بودای بامیان، یک غلط مشهور»:

آقای سلیمان راوش!

من در مقام یک پروفیسور پیشین باستان شناس بودایی در دانشگاه اشتراسبورگ، متخصص بامیان و یک افغان وطن پرست، بایست به نوشتهء شما زیر نام «بودای بامیان، یک غلط مشهور» که شکل یک مشاجرهء قلمی را گرفته، جواب بگویم. برخی از دوستان فرهنگ و هنر افغانستان با نگرانی، متن نوشتهء شما را برایم فرستادند. آنان از من خواستند دیدگاهم را به حیث یک دانشمند و بررسیگر در این مورد بنویسم. شما مانند من می دانید کسی که چیزی در مورد زبان های قدیم هند، سانسکریت و یا پالی نمی داند، هرگز نمی تواند در مورد باور های بودایی، برهمنی و به ویژه در بارهء سوتر Suttras (در زبان سانسکریت) و سوتا Sutta (در زبان پالی) گپی بزند و در بارهء آیین بودایی ابراز نظر کند. آنی که به گونهء دیگری می گوید، بر راه «نادرست»، گام بر می دارد. از آن جایی که شما به هیچ زبان هندی قدیم آگاهی ندارید، در دام آگاهی نامکمل محمد تقی بهار، افتاده اید.

برای درک بودا باوری(Buddhism) باید متن های باستانی هندی را راساً خواند یا از ترجمهء آن ها که توسط زبان شاسان ورزیده و کتیبه شناسان صلاحیتدار تهیه شده، باخبر بود. در نبود متن های اصلی، باید به آگاهی های معاصر در ترجمهء زبان های چینی، تبتی، سیامی، سنگالی (زبان سیلون یا سریلانکای امروزی) و دیگر و دیگر … نگاه کرد.

ما آگاهی کاملی در بارهء زبان بودا که اصلاً به «ماگادی» صورت می گرفت، نداریم؛ زیرا نوشته- گفته های بودا به زبان سانسکریت و پالی، تنها چند سدهء بعدتر، در قرن سوم پیش از عیسا، روی کتیبه ها و اسناد قلمی ترویج شد.

برای این که در مورد گسترش آیین بودایی در افغانستان و اثر هایش در منطقه گپ بزنیم، از همه اولتر باید رد پا و راه زیارتگران، زائران و مسافران روشنگر را دنبال نماییم و مهم تر از همه گزارش و پژوهش دانشمندانی که در زمینه فعالیت نموده اند را بخوانیم؛ ولی بدبختانه برای شما، این نتیجه گیری های شان، اکثراً به زبان فرانسوی می باشند.

خونزانگ (Xuanzang) زیارتگر معروف چینی در ۶۳۲ع، سراسر افغانستان را از شمال به جنوب شرق سفر نمود. ما از مشاهده های او می دانیم که باور بودایی در سدهء سوم پیش از عیسا، هنگام فرمانروایی آشوکای کبیر که به باور بودایی گرویده بود، در افغانستان معرفی شد.

سنگ تهداب گذاری اولین استوپهء بودایی در شمال غرب هند، به زمان آشوکا صورت گرفت که در زمرهء این استوپه ها باید از استوپهء بزرگ بکتارای اولButkara1  در سوات، استوپهء درمه راجیکا Dharmarajaka نزدیک سیرکاپ (در ساحهء تاکسیلا، جوار اسلام آباد)، سه استوپهء جلال آباد قدیم، نزدیک سرخرود، نمایانگر سه مرحله در دیپانکارا- جاتکاDipankara-Jataka  و یک استوپهء دیگر در جنوب سلطانپور (در جنوب غرب چارباغ) نیز از دورهء آشوکا می باشند.

آن چه در رابطه به استوپه های آشوکای کبیر در افغانستان می باشد، در بارهء شان معلومات صحیحی به دست نیآمد؛ زیرا اکثر استوپه های آشوکا در بطن ترمیمات و بزرگ ساختن استوپه های کوشانی و کوشانی های بودایی می باشند. از سوی دیگر، علاوه بر استوپه های دورهء آشوکا، کتیبه های نامبرده که در متون آن ها شعور بودایی گنجانیده شده، در افغانستان کشف شده اند. یکی از آن ها به زبان آرامی از درونتهء جلال آباد، دوی آن از لغمان که آن نیز به آرامی نبشته شده، به دست آمده و در بارهء فرامین بودایی آشوکا روشنی خوبی می اندازند. ناگفته نباید گذاشت سه یا چار کتیبه در آن ها به زبان آرامی و یونانی و دیگر آن به یونانی می باشند. به گفتهء زبان شناسان متخصص یونانی قدیم، کتیبه های کندهار به یونانی ادبی عالی نوشته شده اند.

در اثر کاوش های باستان شناسی، چند سالی ست که می دانیم هنر تصویری بودایی، در افغانستان ریشه داشته و این درست در زمانی ست که ساکایان، مدت کوتاهی بر تاکسلا فرمانروایی کرده اند؛ اما، این روشن است که هنگام فرمانروایی کوجولا کدفیسس  Kujula Kadphises، شاه کبیر کوشان در سدهء اول عیسایی، آیین بودایی در کنار دیگر دین ها در افغانستان پذیرفته شد. سکه هایی با نقش برجسته از این اولین شاه دودمان کوشانی در داخل استوپهء ج.س GS در تپهء مرنجان شهر کابل، یافت شده اند؛ کاوشی که من افتخار نشرش را داشته ام.

با وجودی که ک. کدفیسس، راه انتشار آیین بودایی را در دودمان خود باز می نماید، یکی از بازمانده گان شان، شاه مقتدر ویما کدفیسس Vima Kadphises، بیشتر گرویدهء آیین برهمنی شده بود. گذشته از آن، کنشکای کبیر، یکی از شاهان بزرگ دیگر کوشانی، باعث آن شد تا آیین بودایی در ردیف دیگر ادیان، شکل رسمی به خود بگیرد.

شمایل بودای ایستاده یا نشسته که در سکه های طلایی یا برنجی ضرب زده شده اند، به روشنی شرحی به شکل «بودا»- در الفبای یونانی BO∆∆O- به همراه دارند و این سند تاریخی ست که هیچ کس منکر آن شده نمی تواند.

ساحه های باستان شناسی در افغانستان از پامیر تا چغچران از کامه تا کندهار، دارای صد ها میدان اند که دارای یادگار های بودایی بوده و زمانی از دوران کوشانیان تا یورش عربان و ورود اسلام را در بر می گیرد. در این ساحهء بودایی، جای کمی برای یادگار های دین های دیگر باقی مانده است. یک استثنا در سرخ کوتل وجود دارد که در آن نشانه هایی از نیایش آتش در معبد ب دیده شده است. البته شاهد بی تردید نیایش برهمن (هندو) در تپهء سکندر (شمال کابل- نزدیک خواجه سرای) و در کوتل خیرخانه، شهر کابل، جلال آباد، کامه و گردیز از دل خاک، سر بیرون نموده اند. در غرب، جایی دور از سیطرهء منطقهء بودایی در سیستان و هلمند، به ویژه در هرات و فراه، بازمانده های این اثر ها دیده نشده اند. با آن هم در لایه های ژرف این ساحه ها تعداد زیاد جا ها مورد کاوش قرار گرفته اند. بخش زیاد این میدان ها به دوران هخامنشیان، هللنی، پارتی، ساکا، کوشان، ساسانی و هفتالیان پیوند دارند. تا حال هیچ جایی که پیوندی با نیایش میترا داشته باشد، در خاک افغانستان، کشف نشده است. این واقعیت که چون تا کنون ما به چنین نشانه هایی دست نیافته ایم، معنای آن را ندارد که چنین چیز هایی در این بخش نبوده است. دلیل این است که نیایش میترا، فرصت آن را داشته است تا از شرق میانه تا روم و تا حدودی همهء اروپا، پس از جنگ های فارس و روم، گسترش یابد. حال که به این مساله ها پرداخته ایم، بیایید به موضوع مورد علاقه، توجه نماییم:

پیکره های بودا و این فرضیه های شما که بر اساس آن ها پیکره های عظیم بامیان به بودا تعلق ندارند، بر نگاه تاییدی بر افسانه های مردمی که به وسیلهء برخی مورخان مسلمان و جغرافیه نگارانی که هیچ آگاهی ای از تاریخ پیش از اسلام بامیان نداشته اند، استوار است. شما این را باید بدانید که آوانگاری نام ها و اصطلاح های پارسی، به ویژه آن گاه که با الفبا و زبان عربی صورت بگیرد، یکی از دشوار ترین کار های فرهنگی به حساب می آید. در این راستا حتا چنین آوانویسی در یک زبان هند و اروپایی، هند و ایرانی و هند و آریایی، کار ساده نیست.

در حقیقت امر یک زبان هند و اروپایی، هند و ایرانی و هند و آریایی در قالب زبان های سامی، درست نمی آید. یک نمونه می آورم: پایخت باستانی نگره هاره Nagarahara (ننگرهار یا جلال آباد) به وسیلهء تاریخنگاران، چنین نوشته شده اند: دانپور، دنپور، دَنپور، دَنَپور، دِناپور و دیناپور یا دینور و دینوار. همین نام در بابرنامه به شکل ادیناپور که درست ترین می باشد، نوشته شده است. بر پایهء این کمبود باور و اعتماد دانشی بر سخنگویان، رویدادنگاران و مورخان عرب در سده های نهم تا سیزده ام عیسایی، می توانیم در مورد متن های رویدادنگاران چینی، یونانی- لاتین نیز نشانهء شک بکاریم. با آن هم بودایی در آن هنگام در چین، نقش مسلط داشت. ما بایست متن های هندی را بر همان قاعدهء خط آوانگاری، به چینی در نظر بگیریم. خبره گان با توجه بر متن های بازمانده در مورد بامیان، توجه دقیق و ژرف را به متن های چینی می اندازند تا عربی. از آن جایی که شما تلاش نموده اید نام اول، آخر و خانواده گی بودای تاریخی را مشخص نمایید، من آگاهی بیش تری در این جا می آورم.

واژهء بودا از ریشه «بود» budh است که در زبان سانسکریت، معنای «بیدار و آگاه» دارد و اشاره به کسی ست که دارای آگاهی، خردمندی و دانش بلند باشد؛ اما از دید ادبی، معنای «کسی که آگاه و داناست» به همراه دارد.

در سنت بودایی شمال هند، می توان کم از کم ۲۴ بودا را حساب نمود که  اولی اش دیپنکارا Dipankara بوده است و آخری گاوتاما Gautama (بودای تاریخی) می باشد. این امر می تواند در مورد بودای تروادا Theravada، صدق نماید که در جنوب شرق آسیا به ویژه در لاووس و تایلند، نیایش می شود. در این بخش، ۲۸ بودا وجود دارند که اولی تانهانکرای چارمTanhankara  و آخری گاوتاما می باشد. تعداد بودا ها در هر دو بخش در جریان زمان و مکان به صد ها سال حساب شده اند.

دوران آخرین بودا به ۲۵۵۸ سال پیش از امروز می رسد که دربر گیرندهء بودای تاریخی یا گاوتاما می باشد. بحث ما بر بودای تاریخی متمرکز است. زمان او به مدت۸۰ سال در وادی گنگ- هنگام نیمهء دوم سدهء ششم و آغاز سدهء پنجم پیش از عیسا- برمی گردد.

بیایید نگاهی به زنده گی نامهء بودای تاریخی بیاندازیم؛ آنی که به زودی بودا می شود در میانهء سدهء ششم پیش از عیسا در باغ های لومبینی Lumbiniدر مرز میان هند و نیپال تولد شد. او در خانوادهء شاهی کپیلاواستو Kapilavastu زاده شده است. پدرش سود دهودانا نام داشت که یک شهزادهء فیودالی و رییس یک قبیله بود. مادرش مایا Maya، به یک خانوادهء جامعهء اشرافی تعلق داشت. آنان بودای آینده را  سیددهارتا Siddharta نامیدند. در کودکی، نام اولش گاوتاما بود که همان نام می باشد. گاوتاما به قبیلهء ساکیا Sakya تعلق داشت. به این گونه به سیددهارتا گواتاما- سکایا مونی (زاهد خانوادهء ساکیا) معروف شد. او همچنان به تاتهاگاتا Tathagata (کسی که آمد) شناخته شده است.

پس دیده می شود که «بودا»، نام نیست، بل صفت و نشانه ای ست که هیچ پیوندی به آن نشانه ندارد که گویا هنگام تولد، دریافت نموده باشد، اما فقط کسی می تواند این صفت نیکو را به دست بیاورد که به درجهء عالی بیداری و دانش- پس از جستجو و تلاش فراوان، رسیدن به تفکر و اندیشهء ژرف در مورد خودش و زنده گی، دوری از همه خواسته ها که سد راهش شود، برسد. کسانی که به این کار پُر نظم دست بزنند، تا این که به درجهء روشنگری دست می یابند، می توان آنان را بواد های آینده خواند: بودهیستتاوا Bodhisattva (نامزدی برای دست یافتن به مقامی که یک بواد شود). به این گونه گاوتاما هنگام سال های اولی به بودهیستتاوا سیددهارتا نامیده شد و بعد بودا می شود.

برای آگاهی بیش تر و دنبال نمودن زنده گی بودای تاریخی، بایست کتاب هایی را خواند که به زبان اصلی نوشته شده باشند. در زبان های اروپایی، کتاب های عالی به وسیلهء دانشمندانی که آگاهی ژرفی به زبان های هند باستان دارند، نوشته شده اند. بخش زیاد آن ها به بودای تاریخی یا سکیامونی پرداخته است. برای آگاهی تان، چند تا را می نویسم:

1- Bureau, A., Recherches sur la biographie du Buddha, Paris, 1963.

2-Beal, S., The monastic legend of Sakya Buddha, London, 1875.

3-Coomaraswamy, A. K., Buddha and the Gospel of Buddhism, London, 1916.

4-Foucher, A., La vie du Bouddha d’après les textes et les monumentsde l’Inde, Paris, 1949.

5-Oldenberg, H., Buddha, sein Leben, sein Lehrer, seine Gemeinde, Berlin, 1897.

6-Rhys David’s, T. W., Gotama, the man, London, 1928.

7-Senart, E., Essai sur la légende du Buddha, Paris, 1875.

8-Thomas, E. J., The life of Buddha as legend and history, London, 1927.

9-Wald Schmidt, E., Die Legende vom Leben des Buddha, Berlin, 1929.

تا جایی که من می دانم در مورد بودا و یا زنده گی نامه اش، کتاب های خوبی در زبان پارسی، نوشته نشده اند. یگانه متنی که مورد توجه بوده است، به زبان پشتو به وسیلهء سید بهاالدین مجروح در سال های۱۹۷۰ع، نوشته است. با اندوه که من این نوشته را ندارم تا با شما شریک می ساختم. از سوی دیگر بایست اثر های الف. س ملکیان- شیروانی(Melikian-Chirvani  A. S) همکارم، به ویژه کتابش به نام:L’Evocation littéraire du bouddhisme dans l’Iran musulman, Genève : Droz, 1974. را خواند. این کتاب، آگاهی خوبی برای تان می دهد.

آن گونه که دیدیم بودا، نام سیددهارتا گاوتاما نیست، بل صفت پُر مدح است که نشان می دهد او منور و روشن است و در بر گیرندهء تمام دانش، آگاهی و در همه جا که به یاری اش نیاز باشد، حی و حاضر است. او را فرمانروا و شاه همه کاینات می دانند. او خودِ خویشتن را به این حد کمال رسانیده است و از سوی هیچ یک از خدایان، فرستاده نشده است.

نگاهی به یادداشت های تان در مورد پیکره های باشکوه بامیان نشان می دهد که شما چنین می گویید که گویا آن ها به بودا تعلق ندارند، بل سرخ بت و خِنگ بت (یا خینگ بت) می باشند. من باید بگویم که من به بررسی شما که در آن به تمام سروده ها و متن ها در مورد سرخ بت و خنگ بت سر زده اید تا ثابت نمایید که پیکره های عظیم بامیان بیانگر بودای ساکیامونی نیستند، می پردازم.

بیایید در مورد نام های سرخ بت و خنگ بت، گپ بزنیم. ریشهء واژهء بودا به «بود» budh بر می گردد. ما می دانیم که همین ریشه، واژه «بُتbuth» را در بر دارد که به «بوتboth » هند و ایرانی دگرگون و آرام آرام ساده تر و «بُتbot» شده است. به این گونه «بُتbot » در آغاز همان بودا معنی می دهد و بعد به نماد پیکره اش بدل شده است. پس نباید تلاش نماییم تا در میان خرمن کاه به جستجوی سوزن برآییم. سرخ بُت به معنای بودای سرخ یا پیکرهء بودای سرخ. به گپ دیگر این که او جامهء سرخ رهبانیت در بر داشته و خنگ بُت همان بودای سپید یا پیکرهء سپید بودا می باشد.

بر اساس بررسی و تحلیلی که از پارچه های پیکره های بودای بامیان به وسیله گروه خبره گان جرمن- یونسکو در جریان بازسازی صورت گرفته، جامهء رهبانی پیکرهء بودای پنجاه و پنج متری، سرخ بوده است و از پیکرهء۳۸ متری سپید. این خود همراه با شاهد های دانشی و باستان شناسی کافی ست که دیگر نباید به آوازه ها و دروازه هایی که بر پایهء افسانه و اسطوره شکل گرفته اند، گوش داد.

پیش تر این که بر اساس نوشتهء شما که پیکرهء پنجاه و پنج متری (سرخ بُت) مرد است و همان نویسندهء بی خبر از همه جا اعلام می کند که پیکرهء بودای ۳۸ متری زن (خنگ بُت یا سپید بُت بین ما باشد که در ساختمان بدن بودای۳۸ متری، هیچ نشانهء زن بودن دیده نمی شود. این که رویداد نگاران سده های میانه که حتا از بامیان دیدن نکرده اند، چنین یاوه سرایی هایی نموده اند، چیز دیگر است.

آقای راوش! آیا به حیث یک افغان و مورخ در بامیان بوده اید؟ یا کتاب های مصور در بارهء بامیان را دیده اید؟ خود باید به بررسی این پیشنهاد های بی پایه می پرداختید. اگر می بودید، دست به نوشتن آن گپ های بی پایه نمی زدید! یک رویدادنگار دیگر که نامش را نگرفته اید، ادعا می نماید که دو پیکرهء بزرگ بودا مرد و زن اند. او به این ادعا بسنده ننموده، یادآور می شود که بودای کوچک، پسر شان می باشد. بایست به این بی هوده سرایی ها نقطهء پایان گذارد و به صورت جدی به مساله نگاه کرد. این انحراف و نابهنجاری را فراموش کنید که پیکره های بودای بامیان، نمایانگر عشق یک زن و مرد است؛ باوری که در فرهنگ غیر بودایی ایران باستان، به ویژه در دین میترایی، ریشه دارد.

اولتر از همه، بامیان یک مرکز دینی بودایی بود. این را متن ها، کاوش های باستان شناسی و سفرنامه های مسافران چینی و کوریایی، به اثبات می رسانند. در میان آنان خوانزانگ Xuanzang ، زائر معروف چینی به صورت مفصل در مورد سلطنت بامیان، پایتخت شاهی، باشنده گانش و  مهم تر از همه یادگارهایش نوشته است. او در مورد شهر شاهی یا پایتخت بزرگ سلطنت بامیان، چنین می گوید که آن جا در دیوار صخره ای در غرب، پیکرهء ۵۵ متری بودا، ساخته شده است. او به صورت روشن و دقیق، خط سیرش  در شهر- در جنوب غرب پیکرهء عظیم بودای ۵۵ متری را ترسیم می نماید. از این امر می توان چنین نتیجه گرفت: شهر سلطنتی که در بخش بزرگ صخره، کنده شده است، از شرق به سوی غرب گسترده شده و به سوی جنوب، بالاتر از صخره می رسید. برای این که متن چینی را با دقت بررسی نماییم، بخشی از آن را که به وسیلهء بهترین ترجمان های زبان غربی، برگردان شده است، می آورم. این را از متنی که  توسط پ. پللیوت P.Pellioترجمه شده است، نقل می نمایم. زیارتگر چینی می نویسد: «به سمت شمال شرق شهر سلطنتی، در بخش کوه، یک پیکرهء سنگی بودای ایستاده وجود دارد. بلندی آن۱۴۰ تا۱۵۰ فیت می باشد…» این همان پیکرهء بودای ۵۵ متری است. زیارتگر پس از این اولین دیدار، به سوی شرق می رود و وارد صومعهء «کی- لانK’ie-lan » سنگهاراما sangharamaمی شود. «این جا به وسیلهء شاه سابق این سرزمین ساخته شده است.» بعد می نویسد: «این جا پیکرهء ایستادهء چی- کیا (Che-Kia) ساکایامونی(Sakyamuni) در حدود۱۰۰فیت قرار دارد …» او به صورت روشن به پیکرهء بودای ۳۸ متری اشاره دارد. بعد این زیارتگر چینی به شهر سلطنتی- ممکن هنگام آخرین دیدارش از بامیان- بر می گردد. «دو یا سه لی به سوی شرق شهر سلطنتی در کی لان سنگهاراماsangharama ، یک بودای خوابیده قرار دارد که وارد نیروانا شده است. این پیکره هزار پا یا فُت، درازی دارد. در همین دیر یا صومعه بود که شاه این سرزمین، گردهمآیی های با شکوه وو- چو (موکسا) را سازمان می داد… از این صومعهء بودای خوابیده، هرگاه بیش از ۲۰۰ لی قدم بزنیم، می توان از کوه های پوشیده از برف گذر نمود و به وادی کوچکی رسید.» به بیان دیگر به کاپیسا و کابل. این متن بسیار مهم است؛ زیرا با دیدگاه شما به شدت در تضاد می باشد و نشان می دهد که تا چه اندازه فاقد دانش می باشند. این متن به روشنی نشان می دهد که پیکرهء سنگی۱۴۰ تا۱۵۰ فُتی همان بوداست و مهم تر از این که شرح خوانزیانگ می نمایاند که پیکرهء۳۸ متری از ساکیامونی می باشد یا به عبارت دیگر بودای تاریخی.

در مورد کوشانی ها می دانیم که آنان پس از هخامنشیان و شاهان یونان- باختر، به قدرت دست یافتند. در هنگام فرمانروایی کوشانیان، الفبای یونانی به صورت هنر یونانی- بودایی خلق می شود. ممکن این امر یک نوع واکنش در برابر حضور یونان، بوده باشد. می بینیم که کوشانیان با لباس کوچیان آسیای مرکزی یا جامه های ایرانی، ظاهر می شوند. بگذارید یادآور شوم که در این زمان ساکایان و یو چییان، پس از آخرین شاه یونانی (سدهء دوم پیش از عیسا) و پیش از کوجولا کادفیسس، اولین شاه کوشان، در این صحنه حضور دارند.

تا جایی که پای بامیان در میان است تا حال هیچ ویرانه ای از دوران کوشان، به جز چند سکه از هلیوکلس Heliocles (۱۳۵ تا۱۱۰ پیش از عیسا)، شاه یونانی، پیدا نشده است. این سکه ها هنگام کاوشگری های من در ساحهء م. و (صعومهء شرقی) از دل خاک، بیرون کشیده شدند.

تاریخ گروهی از یادگار های بامیان، به سده های چار و شش تا هفت و نه عیسایی می رسد. بامیان تا هنگام آغاز دورهء اسلام، بودایی بوده است. نتیجه های به دست آمدهء تمام کاوش های من، این امر را به صورت قاطع، نشان می دهد.

دوران سلطهء مسلمانان در بامیان زیر فرمانروایی سامانیان، غزنه ییان و غوریان (بر اساس یافته های من یک دوران بزرگ) تا ویرانی بامیان به وسیلهء چنگیز در ۱۲۱۲ع و شکست خوارزمشاهیان، صورت گرفت. تاریخ نگاری این رویدادها بار دیگر در نتیجهء کاوش هایم در صومعهء شرقی (م. ر)، درست زیر صخره ای میان دو پیکرهء بودا و چهار مرتبه کاوشم در شهر شاهی (و.ر۱،۲،۳، و۵) انجام گرفته است. در آخر آن همچنان ساحهء غوری در «تپهء الماس» می باشد که نزدیک شهر غلغله، قرار دارد.

آقای راوش! اگر این نکته ها نتوانند دیدگاه کوتاه، ضد بامیانی، ضد بودایی و حتا ضد افغانی شما را راضی و قانع بسازند، کم از کم می توانند فراخوانی باشند برای بحث و گفت و گو با خبره گان میراث فرهنگی، تاریخی، باستان شناسی و هنری افغانستان.

آقای راوش! دیدگاه هایم را با این نکته به پایان می رسانم و خاطر نشان می نمایم که برای تان تا چه اندازه ناشایست است که گروه محققان و خودم را در مورد دوران پیش از کوشانیان و بوداییان، بی خبران بنامید! این را باید بدانید که من در  ساحهء «آی خانم» (دوران یونانی) و تیلا تپه (تولا تپه- دوران ساکایی) دست به کاوش زده ام. من سال ها در دانشگاه استراسبورگ در بخش باستان شناسی ایران باستان، به ویژه دوران مادها و هخامنشیان و همچنان دوران هلنی درس داده ام. تعداد زیاد شاگردانم زیر نظرم درجهء ماستری و دکتورا به دست آورده اند. من در همین دانشگاه در بارهء تمدن باستانی ایران و هند (تمدن سند، هرراپایی و مهرگارMehrgarh ، شهر سوخته، سیستان و دیگر…) درس داده ام.

آقای راوش! من به این نتیجه دست یافته ام که شما در مورد بودا، هیچ چیزی نمی دانید و همچنان ثابت نموده اید که در مورد بامیان هم چیزی نمی دانید. جای اندوه است با وجود این که آقای کهزاد، خود را باستان شناس دانسته و من به او حرمت می گذارم و نزدم مقام بالا دارد، نیازی نمی بینم نامی از ماخذ تان بگیرم؛ زیرا هیچ کدام نویسنده گان شان، دانشمند خوب نبوده اند و باید برای تان یادآور شوم که شما را بد مشوره داده اند و زیر نفوذ دیدگاه های نادرست، قرار گرفته اید.

یادآوری:

اصل متن جوابیه ی پروفیسور زمریالی طرزی به آقای سلیمان راوش، به زبان فرانسوی است که پس از ترجمه به انگلیسی، در نهایت به دری نیز برگردان می شود. مترجم دری آن، استاد صدیق رهپو طرزی می باشد.

Comments
Loading...