افغانستان و مسئلهء ستم ملی

به قلم دوکتور نوراحمد خالدی

0 349

سیزدهم جنوری 2020

ادعای موجودیت “ستم ملی” در صدر مصائب افغانستان حربه ایست که گروههای قوم گرای مربوط به بعضی اقلیتهای ملی در توجیه وضعیت خویش در عقب آن موضع گرفته اند. اینگونه ادعا ها از سال 1992 به بعد و بخصوص بعد از سقوط دولت طالبان در سال 2001م، به بستر فکری گسترش نفرت بر ضد قوم پشتون برای ادامه، کسب و ایجاد زمینه های هژمونی قومی، فدرالیزم خواهی، خراسان طلبی و تجزیه طلبی مبدل شده است.

در گسترش اینگونه ادعا ها و نفرت پراگنیها، سکتاریستهای ستمی جمعیت اسلامی، که در سال 1992م با استفاده از فرصت طلبی جنرال دوستم و خیانت تعدادی از مقامات بلندپایهء حزب دموکراتیک خلق (به تعقیب آن حزب وطن) ، و با استفاده از موقعیت مناسب استراتژیکی خویش در نزدیکی کابل موفق به غضب قدرت شدند، نقش درجه اول دارند. در این میان نباید فراموش کرد که روشنفکر نماهای برگشته از ایران مربوط قوم هزاره شریک اساسی جمعیتیها، ستمیها، و پرچمیهای فارسیست در گسترش اینگونه ادعا ها و نفرت پراگنیها میباشند.

این غضب قدرت توسط جمعیت اسلامی منجر به فروپاشی پلان بنین سیوان نمایندهء ملل متحد برای انتقال مسالمت آمیز قدرت دولتی از داکتر نجیب الله به یک دولت متحد مجاهدین گردیده سرآغاز جنگهای خانمانسوز تنظیمی، سقوط ادارهء دولتی و تخریب کشور گردید. این در حالیست که ادعا میشود حزب جمعیت اسلامی در جهاد مقابل دولت حزب دموکراتیک خلق، قَوای اتحاد شوروی و دولت داکتر نجیب الله به تناسب سایر گروههای مجاهدین نه تنها نقش درجه اول را بازی نکرده بودند بلکه برعکس با عقد پروتوکولها به تبانی با قوای شوروی هم متهم هستند. در نتیجهء این غضب قدرت بعد از شورش حبیب الله کلکانی (بچهء سقاو) برای دومین بار در تاریخ افغانستان قدرت سیاسی به یک اقلیت ملی انتقال میکند.

بعد از سقوط دولت طالبان در سال 2001م به کمک قوای امریکائی و در نتیجهء توافقهای نامتوازن کنفرانس بن، قدرت دولتی در افغانستان بار دیگر عمدتآ به مثلث تنظیمهای سابق جهادی جمعیت اسلامی، جنبش ملی جنرال دوستم و حزب وحدت محمد محقق (اتحاد شمال)، که شرکای جرم جنگهای تخریبی تنظیمی 1992-1996م بودند، انتقال مییابد. در حالیکه در رآس این دولت، برای اغفای قوم پشتون، حامد کرزئ پشتون تبار بدون پشتیبانی کدام تنظیم جهادی قرارداده میشود، اما در عمل قدرت واقعی بدست قسیم فهیم وزیر دفاع، یونس قانونی وزیر داخله و عبدالله عبدالله وزیر خارجه، که هر سه وابسته به جمعیت اسلامی اند، قرار داده میشود.

در چهارده سال بعدی در حالیکه ادارهء دولت، ادارهء اردوی ملی، پولیس ملی، دپلوماسی خارجی، مطبوعات و سیستم تعلیم و تربیهء کشور دربست در اختیارتنظیمهای جهادی اتحاد شمال قرار دارند، این تنظیمها و شرکای جرم آنها در شرق، جنوب و غرب کشور به فساد گسترده مبادرت ورزیده با سوء استفاده از مقامهای دولتی به غارت عواید گمرکی، املاک دولتی، کمکهای بین المللی، اختلاس قراردادهای دولتی وغارت منابع معدنی کشور پرداخته از این طریق به زراندوزی و گنجهای قارونی دست مییابند.

در این دوران به تجرید روشنفکران قوم پشتون از ادارهء دولت پرداخته شده و زمینه های هجوم فرهنگی ایران با سرمایه گذاری هنگفت در مطبوعات کشور بخصوص از طریق روشنفکر نماهای از ایران برگشتهء هزاره و عناصر قدرت طلب فارسیست فراهم میگردد. بیجهت نیست که امروز مطبوعات و رسانه های رادیویی، تلویزیونی و انترنتی کشور در بست در اختیار هزاره های تحصیل کرده در ایران قرار دارد.

هدف ازاین هجوم فرهنگی رالطیف پدرام “تغییر دادن سمبولهای کلان ملی” تعریف میکند (لطیف پدرام، 2015) که شامل متزلزل نمودن پایه های وحدت ملی، ایجاد ابهام در تعریف منافع مشترک ملی، مسخ تفسیر تاریخ کشور و افتخارات تاریخی، میزلزل نمودن پایه های ساختار دولت، تخریب مشروعیت نظام دولتی، تخریب خصوصیات مشخص فرهنگی کشور و زدودن هویت مشخص ملی افغانستان است. همهء این اقدامات به قول پدرام (همانجا) با استفاده از فرصتهایی است که موجودیت نیروهای خارجی در افغانستان برای گروههای اقلیت فراهم کرده است.

این هجوم فرهنگی از طریق مسخ تاریخ کشور و بیان آن بر طبق تفسیر ایرانی تاریخ، استفادهء وسیع و سیتماتیک از شیوه های گفتاری و نوشتاری زبان فارسی مروج در ایران در مقابل زبان و اصطلاحات مروج دری درافغانستان، با استفاده از دروغ پراگنیها، شایعه پردازیها، نفرت پراگنیها، بی اعتبار کردن ادارهء دولت، بی اعتبار کردن نظام دموکراسی و بی اعتبار کردن ساختارهای دموکراسی مانند ادارهء مستقل انتخابات و نظام قضایی کشور صورت میگیرد. عبدالحئ خراسانی (مقالات نشر شده در فیسبوک) هدف اساسی سیاست این گروه را، بعد از شکست در انتخابات ریاست جمهوری سال 2014م، ایجاد پیهم بحران و مدیریت بحران بیان میکند. بی جهت نیست که عبدالله عبدالله در رآس یک اقلیت مخالف نظام تاریخی دولت افغانستان به کمک حامیان بین المللی خویش به عدم پذیرش بیشرمانهء شکست فاحش خود در سه انتخابات متواتر گذشتهء ریاست جمهوری متوصل گردیده وسیعآ به بی اعتبار کردن نظام انتخاباتی کشور میپردازد. بیجهت نیست که در هرسه انتخابات این اقلیت با وجود در دست داشتن منابع وسیع دولتی، ثروت بی حساب و پشتیبانی امریکائی ها از جانب اکثریت مردم افغانستان به حاشیه رانده شدند اما برای حفظ امتیازات نابرابر قدرت دولتی که بعد از کنفرانس بن به آنها ارزانی شده بود به چسپیدن به مقامات دولتی به قیمت به بحران کشیدن کشور حتی سقوط نظام دست زدند.

هواخواهان و مشاوران نزدیک عبدالله عبدالله که شامل عناصرافراطی پشتون ستیز، مخالف افغانستان و تاریخ آن بر مبنای برتری جویی قوم تاجیک، فارسیزم، خراسان طلبی و برانداختن آنچه نظام “فاشیزم قبیله” و “انحصار قدرت” توسط پشتونها می پندارند با انتخاب مجدد اشرف غنی مخالفت میکنند. صرف نظر از بی پایگی این پندارها، با این برداشت عبدالله عبدالله در رآس یک گروه اقلیت وظیفه تاریخی دارد که به هر قیمتی ولو به قیمت زیر پا کردن موازین دموکراسی و قانون در مقابل آن مقاومت نماید. چسپیدن به مقامهای دولتی، طوریکه در مثال عطا محمد نور وولایت بلخ دیده شد، و ایجاد بحرانهای پیهم و مدیریت این بحرانها از پایه های اساسی سیاست این گروه میباشد. بیدلیل نیست که رزاق مآمون، یکی از تیوری پردازان این گروه، از “نسل جدید سقاوی” و مقاومت همه جانبۀ سیاسی چهل ساله علیه بیدادگری در مبارزه با غدر و حذف درتاریخ سخن میگوید.

رزاق مآمون بتاریخ شنبه ۱۳ سنبله ۱۳۹۵ هجری شمسی در سایت انترنتی خود “گزارش نامهء افغانستان” در مقالهء تحت عنوان “تقدیم به حبیب الله، نخستین خط شکن پس از هزار سال”، اصطلاح “سقاوی” را به عنوان یک جنبش سیاسی “در استفاده از فرصت سیاسی در مبارزه با غدر و حذف درتاریخ” بیان میکند.

او مینویسد “درحال حاضر، نسل جدید “سقاوی” از مقاومت همه جانبۀ سیاسی چهل ساله علیه بیدادگری نسب میگیرد و بدین سان، ترمینولوژی یک مجموعۀ فراگیر با همین واژه استفهام می شود. اختراع کلمه “سقاوی” برسبیل کم زنی، دشمن شماری ونجس پنداری مخالفان در زمان نادرخان، و سپس احیای آن در ادبیات قدرت در دورۀ طالبان، به جای آن که دربرابر ذخیره بغض و سرکوفت خورده گی ده ها سال مردم، بازدارنده باشد، به نمادی ازپیگیری وعزم در گفتمان قدرت، بازبینی تاریخ، به پا ایستاندن تاریخ جعلی به فرق ایستاده، بازی درمیدان «تاج وتخت» وپایان ابدی سنت تک اندیشی سیاسی مبدل گشته است. این واژه در شرایط کنونی و اوج گیری مطالبات “عصری برای عدالت” از زهر طعن وترس، تهی گشته است.” رزاق مآمون ” بدون ترس از “زهر طعن”، نسل خودرا “نسل پسین سقاوی” میداند که رسالت دارند اصطلاح “سقاوی” را ” به رمز عبور هویت سیاسی و گفتمان تاریخی ریشه دار وضد تک قطبی” مبدل کنند.

بدون شک اشارهء رزاق مآمون به “سقاوی” شهرت عامهء حبیب اله کلکانی به ارتباط پیشهء “سقاوی” پدر او بود که در میان عامه مردم افغانستان به عنوان”بچهء سقاء” در زمان امان اله خان و نادر خان و متعاقب شناخته میشد و شورش اورا به عنوان شورش “سقاوی” ها یاد میکردند. در مورد اشارهء او به “پس از هزار سال” فاصلهء تقریبی زمان ایست که از ختم دوران حاکمیت سامانیها در ماوراالنهر تا حاکمیت نه ماهء حبیب اله کلکانی میگذرد. در “ویکی پدیا دانشنامهء آزاد” از قلم یک ایرانی میخوانیم که “امیرحبیب‌الله کلکانی تاجیکان افغانستان را بعد از تقریباً یک هزار سال در محور قدرت سیاسی قرار داد، ازاین نگاه دارای اهمیت فراوان تاریخی و هویتی ميباشد، امير حبيب الله كلكاني بعد از نادر افشار دومين كسي بود كه حكومت تك قومي پشتون ها را در هم شكست و يك حكومت مردمي را ايجاد كرد”. اشاره به نادرشاه افشار، اگر از موضوع درهم شکستن حاکمیت پشتونها بگذریم، اشارهء نادرستی است زیرا نادر افشار خودش ترکمن بود نه تاجیک و فارسیوان.

اقدامات این اقلیت فاسد در جهت تضعیف و بی اعتبار کردن ادارهء دولت، بی اعتبار کردن نظام دموکراسی و بی اعتبار کردن ساختارهای دموکراسی مستقیمآ به ادامهء جنگ تروریستی در کشور توسط طالبان که به نیابت از استخبارات بیگانه جریان دارد کمک کرده و خروج نیروهای خارجی را از کشور به تعویق انداخته است. استخبارات پاکستانی دلایل این جنگ تروریستی را در افغانستان “جنگ بین القومی” تعریف نموده اند (پرویز مشرف، 2013) و این درست همان برداشتی است که اقلیتهای به قدرت رسیده توسط امریکاییها در افغانستان از این جنگ دارند و دینامیزم ادامهء جنگ را نه تروریزم صادر شده توسط استخبارات اردوی پاکستان برای تبدیل افغانستان به یک دولت تحت الحمایه، بلکه “مسائل ملی” حل ناشده در کشور بخصوص تلاش قوم پشتون برای اعادهء زعامت سیاسی تاریخی خود میدانند.

در افغانستان طرح حل “مسئلهء ملی” به مثابه مهمترین مسئلهء سیاسی کشور به طاهر بدخشی بر میگردد. موصوف بعد از انشعاب از فراکسیون “خلق” حزب دموکراتیک خلق در سال 1968م به مثابه بنیان گذار تیوری موجودیت “ستم ملی” معروف است. به این ارتباط یکی از پیروان طاهر بدخشی بنام مجیب مهرداد مینویسد که طاهر بدخشی “مساله ملی را به عنوان اساسی‌ترین مساله افغانستان عنوان کرد.” (روزنامهء هشت صبح، پنجشنبه, 19 جدی 1398). او مینویسد: ” بدخشی در یادداشتی نوشته است ‘مساله ملی در حال حاضر به صورت صدای ضعیف به نظر می‌رسد اما این صدای ضعیف فردا به غرش سهمگین بدل خواهد شد”. جای تعجب نیست که ستمیها، اعم از عناصر راست و چپ، بعد از بدست گرفتن قدرت در سال 1992 تا امروز به “غرش سهمگین” برجسته کردن و حتی ایجاد اختلافات قومی در افغانستان پرداخته پشتون ستیزی، افغان ستیزی و افغانستان ستیزی را در زیر نقاب مبارزه در برابر دیو پشتون (احمد سعیدی هزارستان) یا به عبارهء دیگر”فاشیزم پشتون”، “فاشیزم قبیله” در صدر برنامهء سیاسی واجتماعی خویش قرار داده اند.

دستگیر پنجشيری در کتاب «ظهور وزوال ح د خ ا » مينويسد که در دهه پايان نظام پادشاهی در افغانستان هرگز سازمانی بنام « ستم ملی » پايه گذاری نشده بود و طاهر بدخشی و بحرالدين باعث چنين سازمانی را رهبری نمی کردند. (به نقل از وبسایت آریائی، هفتم ثور 1382 مطابق 27 اپريل 2003 ميلادی). او مینویسد که “در سال 1347 هجری شمسی بدخشی از فرکسيون «خلق» جدا گرديد. «محفل انتظار» را تشکيل کرد. بعد از تدارک لازم ….« سازمان انقلابی زخمتکشان افغانستان » ( سازا ) را تاسيس نمود (کتاب ظهور وزوال ح د خ ا، ص 173 ) . اما مسئله این نیست که سازمان سیاسی بدخشی ستم ملی نام داشت یا چیز دیگر، بلکه مسئله ماهیت تفکر سیاسی طاهر بدخشی وپیروان او است. این نوشتهء دستگیر پنجشیری در حقیقت کوششی است در جهت خبط کردن موضوع و کاهش در اثر مخرب پیام نهفته در تیوری “ستم ملی” بدخشی در خواننده میباشد. به این ارتباط محبوب الله کوشانی در سخنرانی خود در محفل یادبود از طاهر بدخشی که در سال 2001 در تاجیکستان دایر شده بود حتی یکبار َعبارت “ستم ملی” را برزبان نیاورد.

باوجود آن در میان روشنفکران افغانستان بطور عام پیروان فکری طاهر بدخشی به نام “ستمی ها” مَعروف اند یعنی کسانیکه به موجودیت ستم ملی (حتی جنوساید ملی) در افغانستان معَتقد بوده .و حل مسئلهء ملی را به عنوان اساسی‌ترین مساله سیاسی-اجتماعی در صدر مسائل سیاسی افغانستان مطرح کرده و راه حل این معضله را در ایجاد یک سیستم ادارهء فدرالی واحد های خود محتار بر اساس خطوط قومی.پیشنهاد میکنند. (به مصاحبهء ویدیویی لطیف پدرام بعد از سقوط شهر قندز مراجعه کنید).

مجیب مهرداد مینویسد “..ستم ملی‌ای که بدخشی مطرح می‌کرد شامل عدم امکان دسترسی عادلانه اقوام در پروسه ایجاد حاکمیت ملی، دادن امتیازات ویژه در نظام عسکری و مالیاتی بر اساسات قومی از جانب نظام‌های سیاسی زمان، توزیع زمین‌های مردم در شمال، مناطق مرکزی به مردمی که از جنوب و آن‌سوی مرز‌ها می‌آمدند، استحاله هویت اقلیت‌های افغانستان در هویت یک قوم، اعمال سیاست‌های تبعیض‌آمیز زبانی در زمان شاه و تحمیل نشانه‌های هویتی بر سایر اقوام افغانستان که شامل تغییر نام‌های محلات تاریخی افغانستان می‌شد و همچنین تقسیم ناعادلانه سایر نعمات مادی و معنوی این سرزمین بین اقوام برابر‌حقوق افغانستان بود…. به نظر او مساله اساسی افغانستان مساله انحصار قومی قدرت و اعمال سیاست‌های تبعیض‌آمیزی است که یکی از اقلیت‌های قومی بر سایر اقلیت‌های برادر روا می‌دارد. به نظر بدخشی اقلیت‌های تحت ستم چه دهقان و چه فیودال چه غریب و چه سرمایه‌‌دار از ستمی مساوی رنج می‌برند. او گونه‌های ستم ملی را در تاریخ معاصر افغانستان با نشر مقالاتش با نام‌های مستعار خاطر‌نشان می‌ساخت.” (روزنامهء هشت صبح، پنجشنبه, 19 جدی 1398).

دستگیر پنجشیری در وبسایت “آریائی” به ارتباط یاد بود از محمد طاهر بدخشی مینویسد “.. او بحق به اين باور بود که فرزندان اقليتهای ملی، مذهبی، اقوام تحقيرشده، اقشار و طبقات تحت ستمهای گونه گون ملی و اجتماعی مقدم برهمه به دانش و سنگر انقلابی و نجات بخش زحمتکشان روی می آورند. وبرای قربانی آمادگی روحی و روانی ميداشته باشند.” (وبسایت آریائی، هفتم ثور 1382 مطابق 27 اپريل 2003 ميلادی).

محبوب الله کوشانی، که به ادامه دهندهء سنن بدخشی معروف است بدان باور است که “ناديده انگاشتن اين درد استخوان سوز (یعنی درد ستم ملی-نویسنده) عمر فاجعه را طولانی تر خواهد ساخت… “. او مینویسد: ” چگونگی طرح و پاسخدهی بحل مساله ملی يکی از اساسی ترين محور تداوم جنگ و صلح در کشور بوده و همبستگی ملی ووفاق ملی، درگرو اين پاسخ يابی است و تازمانيکه الترناتيف جامع تر، علمی تر و عملی تر ارايه نشده است ما با اين ديدگاههای م ط بدخشی درين باب يعنی ايجاد نظام دولتی فدرال …تاکيد ميداريم. ” (به نقل از دستگیر پنجشیری، وبسایت آریائی، هفتم ثور 1382 مطابق 27 اپريل 2003 ميلادی).

یکی از هواخواهان طاهر بدخشی تایید میکند که: “طاهر بدخشی نظریۀ سیاسی «ستم ملی» را مطرح می‌کند؛ یعنی این‌که سیاست‌های قومی به ستم ملی می‌انجامد. این مردم، ملیت‌ها و ملت افغانستان استند ‌که رنج و آسیب چنین سیاست‌های نادرستِ قومی را خواهند کشید و در سطح ملی مورد ستم قرار خواهند گرفت. نتیجه‌گیری طاهر بدخشی از هدفِ قومی پشتِ صحنۀ اعضای حزب دموکراتیک این می‌شود که «بی پشتون نمی‌توان سیاست کرد، با پشتون نیز نمی‌توان سیاست کرد.» (این سخن منسوب به طاهر بدخشی است.)

عبدالله نایبی رهبر تازهء حزب دموکراتیک خلق مینویسد (شمارۀ ۹ نشریۀ «آینده»، میزان ۱۳۸۰ مطابق اکتوبر ۲۰۰۱):
” تلاشهایی که برای بازخوانی تاریخ افغانستان درجهت نفی وجود ستم ملی میشوند، در واقع یک اقدام سیاسیست که از یک سو حقانیت مطالبات دادخواهانۀ ملیتهای اقلیت را رد میکند و از سوی دیگر به توجیه ایدیولوژیک حاکمیت فرادستان ملیت اکثریت میپردازند.” او میبویسد: “انسان زحمتکش جامعۀ افغانی در درازای تاریخ به سه گونه ستم مواجه بوده است: الف: ستم طبقاتی: بُنیادی ترین ستمی که بردنیای کار ازسوی طبقات فرادست (مالکان وسایل تولید) و حُکام جابر (جهت چرخاندن دستگاه های عظیم دولتی، دربار و ارتش های سرکوبگر خلقها) درتبانی با روحانیت وابسته به آن (که وظیفۀ ایدیولوژیک تداوم سیادت فرادستان را عهده دار بودند) تحمیل شده است. ب: ستم ملی: زحمتکشان ملیتهای اقلیت، افزون برستم طبقاتی که درچوکات مناسبات استثماری تولید متحمل میشدند، زیر بار ستم حُکام ملیت حاکم نیز شانه خم میکردند. ج – ستم استیلاگران بیگانه درهنگام جنگها و تسلط نیروهای اجنبی ستم دیگری بردوش زحمتکشان تمام ملیتها افزون میشد. آنان دفاع مسلحانه از سرزمین را به عهده داشتند که درصورت پیروزی ـ به بهای قربانیهای بیشمار ـ به تداوم سلطۀ فرادستان قبلی خلاصه میشد و درصورت شکست به پرداختن باجها و غرامتهای کمرشکن، درحالی که حُکام راه فرار را در پیش میگرفتند.” او مینویسد: “جُنبش مترقی کشور اگر رفع این همه ستمها را درچشم انداز پراتیک خود مطرح نکند، به یقین نخواهد توانست به حیث یک نیروی عمیقاً دموکراتیک، دگرگونساز و مردمی، درآیندۀ جامعه حضور داشته باشد”. به َقیدهء او: “متکی برجهانبینی علمی، با بهره گیری ازتجارب کشورهای چند ملیتی و با نظرداشت واقعیت اتنیک و وضعیت سیاسی جامعۀ افغانی میتوان اصول زیر را در رابطه با مسایل ملی افغانستان مطرح کرد:

یک ـ استقلال فرهنگی و خودمختاری ارضی حق طبیعی و جاویدان تمام خلقهاست. جلوگیری از تبارز این حق ـ یا سرکوب آن ـ زیر هرعنوانی که باشد، یک برخورد ضدبشری، جابرانه و مغایرحقوق بشر است.

دو ـ اقلیتهای ملی مانند ملیت اکثریت حق دارند به رشد آزادانۀ فرهنگ، زبان و دیگر ویژه گیهای هویتی خود بپردازند.

سه ـ اقلیتهای ملی باید در اِعمال قدرت سیاسی به طورعادلانه سهیم باشند.”

موصوف ادامه میدهد که: “براساس این اصول …میشود گفت که حل مسألۀ ملی در افغانستان ناگزیر با ماهیت دولت بعدی رابطه دارد. از نگاه محتوا تنها یک دولت دموکراتیک، مدافع منافع تمام زحمتکشان جامعه و مبتنی برقانون و از نگاه ساختار ملی ـ تنها یک دولت چندملیتی ظرفیت حل مسألۀ ملی را خواهد داشت. دربارۀ شکل این دولت نباید با پیشداوریهای ایدیولوژیک قضاوت کرد. برخیها از فدرالیزم یاد میکنند. به یقین اگر دولت فدرالیی مبتنی بر اصول دموکراتیک و ضامن دفاع از منافع تمام ملیتها به وجود آید، مؤثرترین شکل دولت در رابطه با انکشاف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ملیتها خواهد بود، ولی اگر زیرنام «دولت خود مختار این یا آن منطقه» احیای مناسبات جابرانۀ ارباب ـ رعیتی درمناطق و محله ها منظور باشد. در واقعیت امر سو استفاده از مطالبات خلقها درجهت تداوم مناسبات استثماری طبقاتیست، که باید آن را با جدیت افشا کرد… در فرجام تأکید میورزیم که حل عادلانۀ ملی در افغانستان یک روند طولانی خواهد بود که بسته به دگرشدن تناسب نیروهای سیاسی ـ اجتماعی به سود انسان زحمتکش، تحقق خواهد یافت. عناصر آگاه جامعۀ ما حق ندارند به بهانۀ وضعیت اسفناک کنونی و عاجل بودن مسایل دیگر، اصول عادلانۀ حل مسألۀ ملی را به فراموشخانۀ تاریخ بسپارند.”

تجربه چهارده سالهء دولت حزب دموکراتیک خلق نشان داد که در غیاب رشد همه جانبهء اقتصادی-اجتماعی-تخنیکی و مدرنیزه کردن کشور، مناسبات به اصطلاح جابرانۀ ارباب ـ رعیتی و به تعقیب آن سرمایه داری درمناطق و محله ها به این زودیها از میان رفتنی نیست بنابران فدرالیزم زیرنام «دولت خود مختار این یا آن منطقه» در واقعیت امر سو استفاده از مطالبات خلقها درجهت تداوم مناسبات استثماری طبقاتی به نفع مافیا و زورگویان، تفنگسالاران محلی خواهد بود.

سوالات اساسی که باید پرسیده شود آن است که شواهد موجودیت ستم ملی در افغانستان کدامها اند؟ آیا در افغانستان یک قوم حاکم موجود بوده است یا خیر؟ آیا مردمی به صورت یک قوم در زیر ستم قوم حاکم و یابقیه ی اقوام و یا حکومت بوده اند با خیر؟ و هرگاه شواهد موجودیت ستم ملی وجود داشته آیا این مصیبت در صدر مصائب کشور ما قرار دارد یا چنین برداشتی محیلانه، تفرقه افگن و تجزیه طلبانه است؟

ستم ملی در افغانستان! کدام ستم ملی؟

طوریکه ملاحظه کردیم از قول مجیب مهرداد شواهد موجودیت “ستم ملی” آنطوریکه طاهر بدخشی مطرح مینمود شامل عناصر زیرین میگردد:

  • عدم امکان دسترسی عادلانه اقوام در پروسه ایجاد حاکمیت ملی؛
  • دادن امتیازات ویژه در نظام عسکری و مالیاتی بر اساسات قومی از جانب نظام‌های سیاسی زمان؛
  • توزیع زمین‌های مردم در شمال، مناطق مرکزی به مردمی که از جنوب و آن‌سوی مرز‌ها می‌آمدند؛
  • استحاله هویت اقلیت‌های افغانستان در هویت یک قوم؛
  • اعمال سیاست‌های تبعیض‌آمیز زبانی در زمان شاه؛
  • تحمیل نشانه‌های هویتی بر سایر اقوام افغانستان که شامل تغییر نام‌های محلات تاریخی افغانستان می‌شد؛
  • تقسیم ناعادلانه سایر نعمات مادی و معنوی این سرزمین بین اقوام برابر‌حقوق افغانستان؛
  • انحصار قومی قدرت و اعمال سیاست‌های تبعیض‌آمیزی که یکی از اقلیت‌های قومی بر سایر اقلیت‌های برادر روا می‌دارد.

بیائید شواهد یا اتهامات فوق را صادقانه بررسی کرده برروی اسناد و مدارک تاریخی ثابت نمائیم که آیا در افغانستان ستم ملی موجود بوده یا خیر؟ آیا دولتهای افغانستان به زعامت پشتونها فاشیستی عمل کرده اند یاخیر؟ و بالاخره اینکه آیا ستم ملی در صدر مصائب ما قرار دارد یا خیر؟

در تاریخ میخوانیم که در بازگشت احمدشاه ابدالی و قوماندان نورمحمد خان غلجائی به قندهاربعد از قتل نادرافشار توسط درباریان او، نورمحمد خان به خان‌های غلجایی و اوزبیک وابدالی وهزاره وبلوچ و تاجیک پیشنهاد کرد که جرگه‌یی تشکیل و پادشاهی انتخاب شود. مونستیوارت الفونستون تآئید میکند که در جرگه شیرسرخ قندهار که احمدشاه ابدالی به پادشاهی انتخاب شد سران اقوام یاد شده اشتراک داشتند (الفونستون، گذارش سلطنت کابل، 1815لندن).

احمد شاه خانواده و اقارب خود را از مداخله و اشتراک در امور دولت دور نگهداشت، تنها تیمور ولیعهد خود را در زیر هدایت جهان خان پوپلزائی، در حواشی غربی و شرقی مملکت در حالت مشق و تمرین امور سیاسی و نظامی می‌گذاشت. این تجرید خانوادهٔ او تا جایی بود که تاریخ و مردم، غیر از تیمور و سلیمان، دیگر اولاد احمد شاه را کامل نمی‌شناختند، درحالیکه او هشت پسر داشت (چون سلیمان، تیمور، شهاب، سنجر، یزدان بخش، سکندر، داراب و پرویز).

آقای حمید مبارز رییس اتحادیهٔ ژورنالیستان لست والی‌های احمد شاه بابا را در یک مصاحبه تلویزیونی چنین می‌خواند: “هرات، درویش علی خان هزاره، نیشاپور عباسقلی خان بیات، قلات اشرف خان غلزایی، شکارپور دوست محمد خان کاکر، مشهد شاه رخ افشار (نواسه نادر افشار)، کشمیر خواجه عبدالله، پتیاله امیر سنگ، بلوچستان نصیرخان بلاض، پنجاب زین خان مهمند، سند نورمحمد خان سندی، دیره اسمعیل خان موسی خان، ملتان شجاع خان ابدالی و در مرکز دارالانشاء میرزا هادی خان قزلباش بود. به این ترتیب تنوع اقوام کشور را در اداره کشور در زمان احمدشاه ابدالی می‌بینیم”. درویش علی خان هزاره تا آخرین روزهای حیات احمد شاه ابدالی نایب السلطنه هرات بود در استحکام حکومت درانی‌ها در هرات نقش عمده‌ای داشته است (محمد سعیدی، هزارستان، از اقتدار تا افتخار).

دولت‌های پشتون در افغانستان به عناصر فرهنگی سایر اقوام و قشرهای اجتماعی در افغانستان احترام گذاشته و در حفاظت آن‌ها کوشیدند. فرهنگ تاریخی خراسانی در کشور همچنان ادامه یافت، نوروز در سراسر کشور آزادانه تجلیل می‌گردید، شب برات، شب یلدا، شاهنامه خوانی‌ها، عرس بیدل و همچنان احترام به ماه محرم، حفاظت از تکیه خانه‌ها و تجلیل از ویساک هندوها و سیک‌ها ادامه داشت.

حکام پشتون دولت‌های افغانستان آزادی رفت و آمد، آزادی انتخاب محل سکونت در تمام ولایات کشور، آزادی شغل و کار و پیشه، آزادی انتخاب همسر فراقومی، را برای تمام اقوام و قشرهای جامعه بدون تبعیض و امتیاز فراهم و تضمین کرده بودند. غنای فرهنگی امروز شهرهای کابل، جلال آباد، کندز، مزارشریف، هرات و قندهار ناشی از همین سیاست آزادی رفت و آمد و انتخاب محل سکونت است. در مقایسه دیدیم که بعضی والی‌های جمعیتی تاجیک در این اواخر از مسافرت پشتون‌ها به شمال افغانستان جلوگیری کردند. همچنان در مناطق مرکزی کشور در مقابل عبور و مرور و اسکان کوچی‌ها در مسیرهای حرکت تاریخی فصلی آن‌ها به بهانه‌های مختلف مانع ایجاد کردند.

باید فراموش نکنیم اگرحکام پشتون دولت‌های افغانستان به تعدادی خانواده‌های ناقلین پشتون از مناطق کم زمین جنوبی و مشرقی به قطغن، ترکستان افغانی و فاریاب اجازه دادند، همچنان بدون تبعیض به هزاران خانواده مهاجر تاجیک، اوزبیک و ترکمن اجازه دادند که برای نجات شان از تجاوز روس‌های تزاری و بالشویک‌ها به بدخشان، قطغن، ترکستان و فاریاب مسکن گزین شوند.

باید در نظرداشت که دولت‌هادر یک کشور کثیرالقومی افغانستان که شامل سرزمین‌های تاریخی خراسان، سیستان، بلوچستان، زابلستان، کابلستان، ترکستان، بدخشان، غرجستان، افغانستان و غیره بود توانست برای بیش از سه صد سال بدون کدام جنبش جدی تجزیه طلبی، دوام کند. جالب این است که در برنامه سیاسی و اجتماعی بیش از ده نامزد ریاست جمهوری در دو انتخابات اخیر ریاست جمهوری (2014م و 2019م) نه تنها تجزیه طلبی بلکه حتی موضوع فدرالیزم گنجانیده نشده بود. عوامل این استقرار سیاسی را توماس بارفیلد در مقدمه کتاب خود تحت عنوان “تاریخ فرهنگی و سیاسی افغانستان”، مینویسد که “سلاطین درانی از سال 1747 تا 1778م با وجودی که از نظام اجتماعی قبیلوی پشتون برخواسته بودند، اما تسلسل زمام‌داری خود را بر اساس یک مدل حکومت متکی بر سلسله مراتب درونی خانواده‌گی خود تنظیم می‌کردند. این زمام‌داران از تطبیق مدل دموکراتیک قبیلوی که در سطح محلی قبایل پشتون موجود بود، خودداری کردند (توماس بارفیلد، ص 4).” با این شیوه زمام‌داران پشتون قادر شدند مدعیان سلطنت و زمام‌داری را از حیطره وسیع قوم و قبیله خارج کرده در یک محدوده خاص خانواده‌گی محدود بسازند و بالقوه سطح مخاصمات ممکنه را کاهش دهند (با مخاصمات سیاسی چهل سال اخیر مقایسه گردد).

نادر خان در میان آنهمه اقوام پشتون که در سرزمینهای وسیع از کنر تا هرات زندگی میکنند تنها جوانان اقوام پکتیا را به خاطر اشتراک پدران شان شان در جنگ استقلال در سال 1919م از خدمت اجباری دوسالهء عسکری معاف ساخت در حالیکه اکثریت جوانان پشتون همانند جوانان تاجیک، ازبک، هزاره و غیره خدمت َعسکری را سپری میکردند. این امتیاز را کدام تبعیض در مقابل سائر اقوام برادر کشور نمیتوان دانست.

ادعای استحالهء هویت سایر اقوام کشور در هویت قوم پشتون یک دروغ محض است. در تذکرهء تابعیت افغانستان در تمام دوره ها هویت قومی هر فرد بطور واضح و مشخص درج میگردید. فرد پشتون، پشتون بود هزاره هزاره و تاجیک تاجیک. اینکه در قوانین اساسی هویت ملی یا شهروندی (ستیزنشپ) تمام مردم افغانستان “افغان” مشخص شده یک امر کاملآ طبیعی و مطابق عرف تمام کشور های جهان که قاسم قومی دارند میباشد. به یک تبعهء ترکیه “ترک یا ترکش” خطاب میشود، به یک فرد روسیه، “روسی”. تبعهء تاجیکستان “تاجیک” است و یک تبعهء جرمنی “جرمن” گفته میشود. اگر کسی از اسم “افغان” خوشش نمی آید از بخت بد خود اوست که در کشور افغانستان تولد شده است. این هیچ چارهء ندارد و هیچ کلمهء دیگری نمیتواند جانشین آن گردد. اصطلاح نامآنوس، نامناسب و غلط “افغانستانی” که تعدادی هزاره های افغانستان از آن استفاده میکنند به مثابه یکی از حربه های هجوم فرهنگی هویت زدودنی برای اولین بار توسط یک ایرانی بنام چنگیز پهلوان در کتاب “شعرای معاصر افغانستان” بکاربرده شد.

واقعیت‌های تاریخی بر خلاف تبلیغات دروغین پشتون‌ستیز‌ها نشان می‌دهد که هیچ نشانه‌ای از رفتار فاشیستی در حکام پشتون تبار دیده نشده است. بعضی‌ها به حملات امیر عبدالرحمن خان در هزاره‌جات اشاره نموده بخصوص سهم‌گیری ملیشه‌های قومی را در جنگ سوم که سبب زیاده‌روی‌ها و به اسارت گرفتن‌ها انجامید، اشاره می‎کنند. این حوادث بدون شک، همانند حمله دولت ربانی-مسعود بر افشار کابل، سبب جنایات نابخشودنی بر ضد قوم هزاره شده است. در عین زمان فراموش نکنیم که ما این حوادث ۱۲۰ سال قبل را در روشنی آگاهی ما از منشور حقوق بشر و احترام ما به اصول عدالت اجتماعی و آزادی‌های تضمین شده قانون اساسی امروزی انجام می‌دهیم. امیر عبدالرحمن خان همچنان بالای اقوام قلات غلزایی، اقوام پشتون پکتیا و ننگرهار لشکر کشید در نورستان لشکرکشی کرد. بنابر آن طوری‌که می‌بینیم اهداف این لشکرکشی‌ها اعمال حاکمیت فاشیستی یک قوم و یا قشر اجتماعی نبوده بلکه تحکیم حاکمیت دولت افغانستان بالای قلمرو خود و ختم استیلای ملوک‌الطوایفی در کشور و تأمین امنیت برای تمام مردم کشور بود. فراموش نکنیم که رهبران هزاره در پاسخ به مکتوب التیماتوم امیر عبدالرحمن خان قبل از حمله سوم از هزاره‌جات به عنوان یک مملکت مستقل نام برده بودند (کتاب خاطرات امیر عبدالرحمن خان).

تعدادی هم طالبان و تفکر طالبانی را تبیین فرهنگ قوم پشتون قلمداد کرده این گروه را مبین اهداف سیاسی و اجتماعی قوم پشتون می‌دانند. واقعیت آن است که در طی بیست و دو سال گذشته جنبش طالبان به مثابه یک نیروی اجتماعی، سیاسی و نظامی در افغانستان فعال بوده بالای اوضاع امنیتی، سیاسی و اجتماعی کشور اثرگذار می‌باشد. گروه طالبان از نظر سیاسی و فکری پیروان یک اندیشۀ افراطی عقبگرا اند که با موازین پیشرفتۀ علوم و تمدن درعرصه های تعلیمی، اجتماعی، حقوقی، دولتداری، بشری زمان جاری سازگار نیستند. نه تنها طالبان مبین آرزوها و اهداف قوم پشتون در ایجاد یک جامعه پیشرفته نیستند بلکه طرز تفکر و شیوه حکومتداری آن‌ها از ریشه با زعامت تاریخی دولت‌های افغانستان متفاوت است.

بر هیچکس پوشیده نیست که جنبش طالبان و گروه حقانی از جانب سازمان استخبارات نظامی پاکستان با سؤ استفاده از موجودیت میلیون‌ها کودک و نوجوانان مهاجر افغان در پاکستان و طلاب مدارس افراطی مذهبی ایجاد، تجهیز و تربیه شده و هدایت می‌گردند. مزید بر آن این گروه‌ها از حمایت مالی، جانی، تبلیغاتی، تعلیماتی و پناه‌گاه‌های امن احزاب و سازمان‌های افراطی مذهبی پاکستان برخوردار بوده که با تأسیس هزاران مدرسهٔ تروریست پرور در مناطق سرحدی قبایلی پشتون‌نشین، ایجاد فضای اختناق و نا امن در مناطق موازی به آن‌ها در داخل خاک افغانستان، تمام این مناطق را از تعلیم و تربیه و تمدن معاصر به دور نگهداشته به خندق پرورش ویروس تروریزم جهانی مبدل کرده اند.

در این شکی نیست که دولت سال‌های 1996-2001م طالبان یک رژیم قرون وسطایی، غیر متمدن مذهبی بود که با سؤ استفاده از شرایط مسلط انارشی دولت وقت مجاهدین در افغانستان حاکم شد، اما این رژیم قرون وسطایی عملاً افغانستان را به یک کشور عقبگرا، وابسته و مزدور برای تأمین عمق استراتژیک مورد نیاز پاکستان برای مقابله با تهدید خیالی هندوستان مبدل نموده بود، ولی در عین زمان دولت طالبان امنیت جانی و مالی مردم را تأمین کرده، ناموس مردم را از تجاوز اوباش که در دوران حکومت انارشی ربانی-مسعود مستولی بود اعاده کرد و به انارشی تنظیمی خاتمه داد.

دولت‌های پشتون در افغانستان به عناصر فرهنگی سایر اقوام و قشرهای اجتماعی در افغانستان احترام گذاشته و در حفاظت آن‌ها کوشیدند. فرهنگ تاریخی خراسانی در کشور همچنان ادامه یافت، نوروز در سراسر کشور آزادانه تجلیل می‌گردید، شب برات، شب یلدا، شاهنامه خوانی‌ها، عرس بیدل و همچنان احترام به ماه محرم، حفاظت از تکیه خانه‌ها و تجلیل از ویساک هندوها و سیک‌ها ادامه داشت.

حکام پشتون دولت‌های افغانستان آزادی رفت و آمد، آزادی انتخاب محل سکونت در تمام ولایات کشور، آزادی شغل و کار و پیشه، آزادی انتخاب همسر فراقومی، را برای تمام اقوام و قشرهای جامعه بدون تبعیض و امتیاز فراهم و تضمین کرده بودند. غنای فرهنگی امروز شهرهای کابل، جلال آباد، کندز، مزارشریف، هرات و قندهار ناشی از همین سیاست آزادی رفت و آمد و انتخاب محل سکونت است. در مقایسه دیدیم که بعضی والی‌های جمعیتی تاجیک در این اواخر از مسافرت پشتون‌ها به شمال افغانستان جلوگیری کردند. همچنان در مناطق مرکزی کشور در مقابل عبور و مرور و اسکان کوچی‌ها در مسیرهای حرکت تاریخی فصلی آن‌ها به بهانه‌های مختلف مانع ایجاد کردند.

در این شکی نیست که جرگه‌ها و لویه جرگه‌ها سنت‌های قبایلی اقوام پشتون هستند. هیچ‌کسی هم ادعا ندارد که این سازمان‌های اجتماعی بر اساس اصول دموکراسی جوامع غربی ایجاد و انکشاف یافته اند. اما در طول تاریخ این جرگه‌ها به اقوام شامل ملت افغانستان فرصت‌های لازم برای تصمیم‌گیری مشترک بالای موضوعات مبرم ملی فراهم کرده اند. مثال‌های سال‌های نزدیک را در نظر بگیریم. تصامیم کنفرانس بن تنها بعد از تصویب آن از طرف یک لویه جرگه مشروعیت یافت و متعاقب آن لویه جرگه سال 2004م قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان را تصویب نمود. من حتی یکی از رهبران تاجیک و هزاره و اوزبیک را بخاطر ندارم که این دو لویه جرگه را به مثابه سنت‌های عقب افتاده محلی قبایلی تحریم کرده باشند. اما چین تحریم از طرف داکتر عبدالله عبدالله در سال 2013 در مقابل لویه جرگه مشورتی که از طرف رییس جمهور حامد کرزی دعوت شده بود صورت گرفت و حامیان او با هیاهو به تحقیر و ذلیل کردن لویه جرگه پرداختند و تشکیل آن را در موجودیت شورای ملی غیر لازم و یک عنعنهٔ مردود قبیلوی خواندند. عبداله و حامیان آن‌ها فکر می‌کردند که حامد کرزی لویه جرگه را دعوت کرده تا به واسطهٔ آن‌ها معاهدهٔ امنیتی با امریکا را رد کند. با وجود آن‌ که حامد کرزی چنین توقعی داشت، اما خلاف آرزو و نیت او لویه جرگه معاهدهٔ امنیتی با امریکا را تأیید کرد و نشان داد که قادر است مستقلانه از هدف حکمران وقت تصمیم بگیرد. از شگفتی‌های روزگار یکی هم آن است که این روزها این داکتر عبدالله عبدالله و حامیان او اند که حالا بیصبرانه در انتظار تدویر لویه جرگه بعدی هستند چون تنها و تنها یک لویه جرگه می‌تواند قانون اساسی کشور را تعدیل نموده مقام جدید “صدراعظم” را در تشکیل دولت افغانستان اضافه کند و به نقش او در دولت افغانستان مشروعیت ببخشد.

با وقاحت مینویسند که اعمال سیاست‌های تبعیض‌آمیز زبانی در زمان شاه از نشانه های “ستم ملی” میباشد! کدام سیاستهای تبعیض آمیز زبانی؟ اینکه جوانان پشتون مجبور بودند تحصیلات عالی را به زبان دری انجام دهند؟ اینکه پشتونها در سراسر کشور مجبور بودند مکااتبات رسمی اداری را به زبان دری انجام دهند؟ به یقین که این دو مثال نشانهء اعمال تبعیض در مقابل قوم پشتون است که در طول سه صد سال اعمال شده و صدای اعتراضی هم بلند نشده است! در مقابل تعدادی فتنه انگیزان طبل تبعیض زبانی را بخاطر پروگرام تدریس زبان پشتو در ادارات که بصورت مفت و مجانی برای تمام کارمندان دولت چه پشتون و چه غیر پشتون مهیا بود و در ختم موفقانهء آن مدد معاش اضافی هم میگرفتند تا فلک بلند کرده اند. تکمیل کورس پشتو تبعیض نیست اما اگر بخاطر ندانستن زبان پشتو از استخدام در ادارهء دولت جلوگیری میشد تبعیض میبود!

به همین ترتیب مینویسند که تغییر نام‌های محلات تاریخی افغانستان از نشانه های ستم ملی محسوب میگردد! واقعآ؟ در طول سه صد سال دولتهای افغانستان آیا نام چند محل تاریخی به زبان پشتو تغییر یافته اند؟ من بجز از تغییر نام چند محل که بیشتر از تَعداد انگشتان دو دست هم نیستند، مانند “سبزوار” به شیندند و “فوشنج” به پشتون زرغون، از دیگر نامها مطلع نیستم در حالیکه در افغانستان مطابق به اتلس قریه جات کشور که در سال 1975م از طرف وزارت پلان نشر شد 35 هزار قریه وجود دارد.

همه روزه در مطبوعات و رسانه‌های تصویری و رادویی و انترنتی که در انحصار هزاره های تحصیل یافته در ایران قرار دارند به اصطلاحات حکومت قبیله، فاشیزم قبیلوی، افراد قبیله، برداشت‌های قبیلوی، قوم انتحار و انفجار در اشاره به قوم پشتون، دولت‌مردان پشتون، پشتون‌ها در مجموع بر می‌خوریم. در عین زمان، اکثر نوشته‌ها و تبصره ها در مورد تاریخ، ساختار و روش دولت‌های گذشته افغان در سال‌های اخیر توسط محققین هزاره مقیم ایران، یا درس خوانده‌گان هزاره در ایران منتشر شده اند. بر علاوه از علایق و همبستگی های مذهبی شیعه که هزاره‌های ما را با ایرانی‌ها نزدیک میسازد، با توجه به عدم دسترسی به زبان انگلیسی و سایر زبان‌های اروپایی، تمام مأخذ این نویسنده‌گان آثاری است که یا توسط دانشمندان ایرانی نوشته شده و یا توسط آن‌ها بصورت انتخابی ترجمه شده اند. از این جاست که خواننده به آسانی می‌تواند تاثیرات شوونیستی ناسیونالیزم ایرانی ضد عرب، ضد افغان و ضد ترک را در نوشته‌های آن‌ها مشاهده کند بخصوص بر ضد افغان‌ها و کشور افغانستان، که ایرانی‌ها آن را کتله جدا شده از پیکر ایران بزرگ می‌دانند.

اینکه جامعه هزاره افغانستان روز بروز محققین، سیاست‌مداران، تکنیشن‌ها، صنعت‌گران، ورزشکاران، هنرمندان بیشتری را به جامعه تقدیم می‌کند جای خوشی و قابل تقدیر است که سبب سربلندی کشور افغانستان در دنیا می‌گردند، اما متأسفانه از جانب دیگر در نوشته‌ها، تبصره‌ها و موضعگیری‌های تاریخی، اجتماعی و سیاسی بسیاری از این محققین، سیاسیون و نویسنده‌گان یک خصومت آشکاری در مقابل دولت‌های گذشتهٔ افغانستان و قوم پشتون به مشاهده می‌رسد. از نوشته ها و موضعگیری‌های این نویسنده‌گان و فعالین سیاسی بر می‌آید که می‌کوشند برای خود یک محیط فرهنگی تازه‌ای ایجاد کنند اما در عین زمان به مجریان سیاست هجوم فرهنگی ایرانیها در افغانستان مندل شده اند. پر واصح است که یک دولت ملی و مسول در افغانستان ناگذیر است به این عمل که سوء استفاده از آزادی قلم و بیان است پایان بخشد.

در میان تمام ادعاهای موجودیت سیاستهای ستم ملی ادعای “تقسیم ناعادلانه سایر نعمات مادی و معنوی این سرزمین بین اقوام برابر‌حقوق افغانستان” مسخره تر و بی بنیاد تر هرگز وجود ندارد. بجز از قندهار و هلمند سائر مناطق پشتون نشین افغانستان در زمرهء فقیر ترین ولایات از لحاظ موجودیت زمینهای زراعتی هموارو پر اب و حاصل خیز میباشند. این مناطق از لحاظ منابع معدنی هم فقییر هستند. بنابر همین فقر زمینهای زراعتی هموار حاصل خیز و سایر منابع مردم ولایات کنر، ننگرهار، لغمان، لوگر، پکتیا، وردگ و پکتیکا برای کسب عاید بیشتربه اشتغال در ادارات دولتی، اردو و پولیس رو می آوردند. آیا میتوان موجودیت نعمات مادی را در ولایات شمال و غرب کشور با ولایات شرقی و جنوبی مقایسه کرد. واضح است که نمیتوان. اما با وجود آن تعدادی برای اغفال جوانان و مردم غیر پشتون و متزلزل کردن احساس وحدت ملی و برادری با سایر اقوام در میان آنها به همچو دروغ پراگنیها دست میزنند.

در این شکی نیست که دولتها در افغانستان استبدادی بوده اند که این استبداد را بالای تمام مخالفین خود صرف نظر از وابستگیهای قومی و مذهبی یکسان اعمال میکردند. اما ادعای موجودیت سیستماتیک ستم ملی یک قوم بالای اقوام دیگر فتنه انگیز و اغواکننده و مخالف حفظ وحدت ملی میباشد. اگر ستم ملی در این کشور موجود میبود ناگذیر عکس العمل در برابر آن از طریق جنگهای بین القومی تبارز جنبشهای جدایی طلبی بظهور میرسید. تنها از زمان به قدرت رسیدن جمعیت اسلامی در سال 1992م و قدرت گرفتن حزب وحدت، و ظهور طالبان به اینطرف جنگهای بین القومی در کابل و مزارشریف و بعضی مناطق دیگر به مشاهده رسید و سروصداهای فدرالیزم و جدائی طلبی از جانب یکتعداد گروههای اقلیت به مشاهده رسیده است.

قانون اساسی موجودهء افغانستان ضامن تساوی حقوق تمام اقوام و اقشار افغانستان بوده پیروی و تطبیق موثر آن امکانات مساوی را برای تمام مردم ایکه در افغانستان زندگی میکنند بدون تبعیض و ستم فراهم حواهد ساخت.

مآخذ و منابع

1- لطیف پدرام 2015م، اعلامیهء ویدیوئی، ۰۶ میزان ۱۳۹۴مطابق 28 سپتمبر 2015 به مناسبت سقوط شهر قندز بدست طالبان.

2- مجیب مهرداد، روزنامهء هشت صبح، پنجشنبه, 19 جدی 1398.

3- پرویز مشرف، 2013م، به نقل از آلِشییا وتمیر، What Went Wrong in Afghanistan، ژورنال فارن پالیسی.

4- دستگیر پنجشیری، وبسایت آریائی، هفتم ثور 1382 مطابق 27 اپريل 2003 ميلادی.

5- دستگیر پنجشيری، کتاب «ظهور وزوال ح د خ ا »

6- عبدالحئ خراسانی (مقالات نشر شده در فیسبوک)

7- رزاق مآمون، “تقدیم به حبیب الله، نخستین خط شکن پس از هزار سال”، شنبه ۱۳ سنبله ۱۳۹۵ هجری شمسی سایت انترنتی “گزارش نامهء افغانستان”.

8- عبدالله نایبی شمارۀ ۹ نشریۀ «آینده»، میزان ۱۳۸۰ مطابق اکتوبر 2001م.

9- محبوب الله کوشانی به نقل از دستگیر پنجشیری، وبسایت آریائی، هفتم ثور 1382 مطابق 27 اپريل 2003 ميلادی.

10- محمد سعیدی، هزارستان از اقتدار تا افتخار، (سایت انترنتی http://urozgan.org/fa-AF/article/8284/ ).

11- توماس بارفیلد “تاریخ فرهنگی و سیاسی افغانستان”.

12- چنگیز پهلوان، کتاب “شعرای معاصر افغانستان” چاپ تهران.

13- کتاب خاطرات امیر عبدالرحمن خان

14 – الفونستون، گذارش سلطنت کابل، 1815لندن.

Comments
Loading...