كابل؛ بار ديگر خون آلود شد / محمد اسماعیل یون

0 34

نوشته ی محمد اسماعیل یون

برگردان از پشتو به دری: مصطفی عمرزی

یادآوری:

اين مقاله در شماره های 25 – 26 نشریه ی «وفا» (25 سرطان 1375 ش) در شهر پشاور و با نام مستعار «نيازي»، منتشر شده است.

***

کابل، بار ديگر سوزانده شد و آتش گرفت. این شهر برای صد تن از آن فرزندانش که شهید شدند، جا داد. اين، بار نخست نيست كه از اين شهر، چنین جنازه هایی بُلند مي شوند. سال چهارم است كه در اين شهر و همه روزه، ميان تاجران سياسي، تجارت سر ها صورت مي گيرند. هر روز سايه ي مرگ بر فراز کابل در پرواز است و هر روز غم مي بارد.

شهريان كابل، آن قربانياني استند كه هم در تفاهم زيان مي بينند و هم در جنگ. نويسنده اي از زبان يك بز نوشته بود:

«امروز بسيار آزرده استم. كسي برايش مي گويد چرا؟ بز در پاسخ گفته بود: می دانی كه امروز روز آشتي خان های روستاي ماست. آنان کسانی استند كه سال های سال به خون یک ديگر تشنه بودند. آنان افراد زياد همديگر را به قتل رسانده اند؛ اما نمي دانم به کدام دلیل، آشتي می کنند و دست دوستي داده اند؟ پرسیدند: چرا از دوستي آنان آزرده استي؟ بز، خنده ي تلخی کرد و گفت: چرا آزرده نباشم؟ آشتي خان ها، طي مراسم بسيار شاندار صورت می گیرد. در این مراسم، دست دوستی می دهند و همديگر را به آغوش مي کشند. وقتی با هم دست دادند، مرا در جلو پا هاي شان ذبح مي كنند تا دشمني پايان يابد.»

شهريان كابل كه دست كم دو دهه، به خصوص‌ بار سنگين زنده گي دردآور در چهار سال حکومت تنظیمی را نیز بر دوش کشیده اند،‌ حوادث را با نگرانی دنبال می کنند. چند روز قبل، نشانه های اندوهباری ظاهر شدند که من شاهد آن ها شدم.

در يك صنف فاکولته ی ادبيات پوهنتون كابل، مصروف تدريس بودم كه پس از پايان درس، محصلان گفتند: فراد نخواهيم آمد! گفتم چرا؟ گفتند خانواده هاي ما اجازه نمي دهند؛ زيرا احتمال اصابت راكت مي رود.

وقتی چهارشنبه به پوهنتون رفتم، آن جا خالي به نظر می آمد. محصلان اندكي آمده بودند. از پوهنتون به سوي كتابخانه ي عامه راه افتادم. با وجود اين كه امكان اصابت راكت حتمي بود، براي يك كار سفارشی تحقیقی، ناگزير بودم.

ساعت نه صبح، وقتی به فروشگاه كتب بيهقي در جوار وزارت اطلاعات و كلتور رسيدم، متوجه اصابت سه راکت و صدای آن ها شدم. پس از اختفا، باز هم كمابيش صداي اصابت در مناطق دور دست به گوش می آمد. دوباره برگشتم. وقتی به ايستگاه پوهنتون رسيدم، صدای راكت های دیگر آمد. مردم، اين سو و آن سو، همانند چوچه مرغ ها، دوش مي كردند. همه ناآرام، به هر جا پنهان می شدند. هر کسی که مردم کابل را به چنین وضعی ببیند، اگر ذهن و قلب عاری از عاطفه نیز داشته باشد، باز هم غمگین و اندوهناک می شود.

يك موتر بس با دلهُره ي بسيار وارد ايستگاه شد. داخل موتر شدم تا به پوهنتون کابل برگردم. در موتر نیز آواز فير هاي پي هم شنیده می شدند و تا مغز استخوان، اثر مي كردند. وقتی به پوهنتون کابل رسيدم، نيم ساعت بعد، خبر دادند كه در ايستگاه موتر های پوهنتون (پل باغ عمومي)‌، یک راکت ميان دو موتر تاكسي اصابت کرده است. هر دو موتر پُر از راکبین، آتش گرفته و همه می سوزند.

ساعت يك شد. در موتر مامورین از پوهنتون به مقصد خانه (قصبه ي كارگري) روانه شدم. وقتی موتر به چهار راه 500 فاميلي خيرخانه مينه رسيد، شمار زياد مردم خوار، خاك آلود و رنگ باخته، داخل موتر شدند. ريش سپيدي بلافاصله به توبه و توهين آغاز كرد. كسي از وي نپرسيده بود، اما او خود داستان قتل، كشتن و زخم برداشتن را آغاز می کند. باوجود اين كه سالخورده بود، مي گفت امروز تولد يافته ام. در چوكي عقب من، يك جوان رنگ باخته نيز فرياد مي زد. او كارمند وزارت امور سرحدات بود. با لكنت زبان   مي گفت: با چشمان خودم دیدم كه سر يك تن از مديران وزارت ما از پيكرش جدا شده بود. او در موتر ميني بس سوار بود كه يك پارچه ي گرم و بُرنده ي راكت، به گردنش مي خورد و سرش را از تنش جدا مي کند. کسانی که در موتر نشسته بودند، آن قدر به حاكمان زشت گفتند كه قلم از شرح آن ها عاجز اند.

وقتی از موتر فرود آمدم، یک تن که از شفاخانه ي وزير اكبر خان آمده بود، افزود: كشته گان و مجروحان زيادي را به اين شفاخانه مي آوردند. از كسي دستش نبود و از كسي پا. كسي در يك حصه ي بدن و ديگري در جاي ديگری زخم داشت و كسي نیز از پا افتیده و با فرياد، اشك مي ريخت. داكتران به اين سو و آن سو مي  دويدند. تعداد مجروحان بسيار زياد بودند. داكتري كه مجروحان زيادي را ديده بود، خود دچار ضعف مي شود. براي او نیز همانند مجروحان، سيرم مي دهند.

شرح تصویر:

کابل در زمان حاکمیت ملا برهان الدین ربانی.

Comments
Loading...