غزل / حیات الله بخشی

0 8

غزل

حیات الله بخشی

باشد به دلم داغ تمنات، دگر هیچ

در سر بودم غصه و سودات، دگر هیچ

ای کاش دهی بهر دوای دل عاشق

یک بوسه از آن لعل شکرخات، دگر هیچ

از درد دلم گر که بپرسد بگویید

این درد بود داغ جفاهات، دگر هیچ

مزدوریی کویت به دل و جان نمایم

گویی اگرم بوسه ی تنخات، دگر هیچ

گر وصل تو دستم ندهد گاه گذارم

تا حظ ببرم وقت تماشات، دگر هیچ

این هم بودم نعمت سرشار ز لطفت

گر سرمه کشم خاک کف پات، دگر هیچ

ای بخشی! تمنای دلت چیست بگفتا

گفتم نگرم صورت زیبات، دگر هیچ

Comments
Loading...