دریغا…/ حیات الله بخشی

0 7

دریغا…

حیات الله بخشی

دریغا ساز و سامانم نمانده

 توانی بر دل و جانم نمانده

 از آن روزی که من گشتم گرفتار

به عشقش ساز و سامانم نمانده

چو مرغ نیمه جان از پا فتادم

توان آه و افغانم نمانده

چرا پنهان کنم دردم که چیزی

به آشکارا و پنهانم نمانده

خبر گشتم که دل از من گرفتی

به دل صبر و به تن جانم نمانده

دو چشم روشن و تابم تو بودی

چو رفتی، نور چشمانم نمانده

اگر نالم، سزد بخشی از آن رو

برایم این و هم آنم نمانده

Comments
Loading...