جان در عذاب / هارون انصاری

 جان در عذاب

هارون انصاری

دهزادی بود در شهر روان

پی آدرسی سرگشته و ویران

از قضا بر او غلبه کرد تشنه گی

دست و پایش شد سُست از خسته گی

آن زمان که از خسته گی به خواب رفت

خرجینک و پالان خرش به تاراج رفت

چشم گشود و نیافت مالش

دل لرزید و رفت حال ز جانش

پایین و بالا دوید با چشمان پُر اشک

از همه پرسید و طلبید کمک

یکی گفتا برادر عزیز من!

دوای حاجتت باشد پیش من

دوای حاجتت است خواندن یس

یکی یس بخوان و معجزه ببین

دهزاد سر جنباند و بگفت

ای یار! مگر نداتی که چه شد؟

در آن خرجینک ناچیز من

هم قرآن بود و هم هرچیز من

 حال چه گونه توانم خوانم یس

آن عزیزی که دزدید قرآن و هر چیز

Categories: شعرونه,صفحه دري

خپل نظر ولیکۍ

Your email address will not be published.