پالیسی فرار از مسکو حکومت شفیق

محمد داؤد مومند

0 60

پالیسی فرار از مسکو حکومت شفیق، عامل بنیادی مسارعت

کودتای بد فرجام و بد شگون سرطان

دردوره پادشاه مغفور کشور، محمد ظاهر شاه و بخصوص بعد از سپری کردن  دوره وصایت حکومت کاکای شان، سردارمحمد هاشم خان که سرانجام بعد یک دوره هفده ساله صدارت، نظر به  تصمیم عاملانه شاه مذکور، مجبور به استعفاء گردید،زمینه رشد و مجال خدمت برای تمام شخصیت های مطرح سیاسی کشور مساعد گردید.

مشروطه خواه بزرگ و امانیست، عبد الهادی خان داوی ، بعد از سپری کردن دوره زندان طولانی درزمان حکومت سردار محمد هاشم خان، نخست به سمت سرمنشی پادشاه، منصوب گردید.

پادشاه، علامه سید اسمعیل بلخی یک دانشمند جید شیعه مذهب، که متأسفانه خود را در یک کودتا و بلوای آشوبگرانه با همکاران دیگرش مانند خواجه نعیم قوماندان وغیره، که با علم و فضیلت وی در تضاد کامل قرار داشت، نه تنها عفو نمود، بلکه، شاه  به حیث یک مشر و زعیم واقعأ رعیت پرور و مهربان، بلخی و خوجه نعیم را مورد تفقد قرار داد، چنانکه بلخی هرسال در روز تجلیل پیامبر اسلام در قصر دلکشا، اشتراک مینمود و خطابه های عالمانه و فاضلانه او از طریق امواج رادیو افغانستان بگوش هم وطنان میرسید.

من شخصیت علمی، ادبی و سیاسی را  در کشور سراغ ندارم که در دوره پاد شاه مغفور، زمینه رشد و تبارز شخصیت برای شان مساعد نشده باشد.

متکی بر ادعای فوق الذکر درین قسمت، اسمأ یک تعداد شخصیت های سیاسی، علمی و ادبی کشوررا نام میبرم:

مشروطه خواه و حامی غازی امان الله عبدالهادی خان داوی به سمت های سرمنشی حضور، رییس لویه جرگه قانون اساسی 1964 ، ورییس مشرانو جرگه، صلاح الدین سلجوقی، علی محمد خان بدخشی، محمد نوروز خان رییس شوری، عبدالرب خان رییس تمیز، والی محمد اسمعیل خان مایار، استاد خلیلی، شهید میوند وال، داکتر یوسف خان، شهید شفیق، داکتر ظاهر خان، علی احمد خان پوپل، سید قاسم رشتیا، داکتر صمد حامد، قدیر خان تره کی رییس تمیز، داکتر طبیبی، داکتر ولید حقوقی، میرمن کبری نورزایی، سناتور حمیرا سلجوقی، صالحه فاروق اعتمادی، غلام حسن خان صافی، کبیر خان لودین، تورن جنرال خان محمد خان نایب الحکومه که بعدأ به حکم سردار داؤد اعدام شد، کبیر خان وزیر فواید عامه، صدیق فرهنگ، عبدالروف بینوا، استاد الفت، داکتر روان فرهادی، داکتر وکیل خان وزیرزراعت، داکتر قیوم خان وزیر داخله و یک تعداد کثیر شخصیت های پروزن جامعه که اکنون از لست کردن اسمأ همه ذوات مذکور عاجزم.

در دوره دهه قانون اساسی در زمره صدر اعظمان این دوره که تعداد شان به پنج نفر میرسید، سه صدر اعظم یعنی داکتر یوسف خان، شهید میوندوال و شهید محمد موسی شفیق از زمره ستاره های است که نظیر ایشان در کشور های اسلامی و منطقه کمتر دیده میشد.

قابل تذکر است که هرسه صدراعظم مذکور به قشر پایین جامعه تعلق داشته و با در نظر داشت لیاقت، اهلیت وعلم و دانش کم نظیر شان، به عالی ترین مدارج و مناصب مقامات دولتی ارتقا یافتند. مایه سعادت و مباهات است که پادشاه مرحوم کشور با درک سالم و بدون کوچکترین احساس تبعیض، ظرفیت علمی و عملی این سه ستاره درخشان جامعه ما را مبتنی بر اهلیت مسلکی وغنای معنوی شان،  سزاوار مقام صدارت دانستند، مقامی که تا دوره آزادی خواهانه دهه دیمکراسی، مدت 34 سال در انحصار سردار صاحبان و اعضأ خانواده سلطنتی قرارداشت ولی به آن قانع نبودند.

پدران شهید میوندوال و شهید شفیق هردو ملا بودند و پدر داکتر یوسف خان در جاده مندوی کابل دوکانداربود.

هم زمان با شروع دهه دیمکراسی و تدوین قانون اساسی 1964 که ضامن دمکراسی و آزادی انتخابات، مطبوعات، فعالیت های بینظیر جریان های سیاسی  و تفکیک قوای ثلاثه دولت و بخصوص تصفیه مقام های بزرگ سیاسی دولت از انحصاراعضأ خانواده سلطنتی و سرداران، بمثابه یک حرکت بزرگ انقلابی در ساحه حیات سیاسی و اجتماعی کشور به منصه تطبیق گذاشته شد، ولی بدبختانه دست های مرموز عناصر مدسس و محیل و دساسیس و توطیه های داخلی و خارجی برای ناکامی این دوره و تخریب شخصیت صدراعظمان آن، به فعالیت آغاز نمود، حرکات و تخریبات ذوات و گروپ های مختلف وبخصوص پرچم و خلق ، بعد ازانفاذ قانون اساسی موجب سقوط حکومت داکتر یوسف خان گردید.

دسیسه سازی دولت اتحاد شوروی برای تخریب شخصیت میوندوال و تضعیف حکومتش، از طریق توظیف شخصی بنام لطیف هوتکی و جعل موجودیت ایجنت های سی-آی- ای در حکومت وقت، دریک اخبار محلی بنام «رامپارتس » دراضلاع متحده، و شیوع این شایعه به سرعت برق و آنهم به سویه جهانی، یک واقعیت مسلم و انکار ناپذیر است.

وظیفه اساسی گماشتگان مسکو یعنی خلق و پرچم، تخریب دیمکراسی و ارزش های مندرج قانون اساسی بود.

گرچه طوریکه قبلأ تذکر رفت هرسه شخصیت مذکور از ذکاوت و ذهنت بزرگ طبیعی بر خور دار بودند ولی در ساحه سیاست عملی و پالیسی بکر، فاصله گرفتن از دولت شوروی، موسی شفیق را سر آمد اقران ساخت، که در فرجامین سخن همین پالیسی موجب سقوط حکومت شفیق و نظام عنعنوی و تجربه یک دیمکراسی در حال رشد و بارور شدن در کشور گردید.

شهید شفیق درسلسله تلاش حصول مدارج علمی و اکادمیک ومتکی بر استعداد سرشارش موفق گردید که ماستری خود را در رشته حقوق اسلامی و علوم قضایی از پوهنتون تاریخی ازهر بدست آورده و مستقیمأ از جامعه ازهر، مستحق تحصیلات مزید در پوهنتون کولمبیای اضلاع متحده گردید، چنانکه مؤفق به اخذ درجه ماستری در رشته حقوق بین الدول خصوصی و شهادتنامه یی نیز در روابط بین الملی از پوهنتون هارود گردید.

شهید محمد موسی شفیق مدتی در پوهنځی حقوق و علوم سیاسی به تدریس حقوق خصوصی بین الدول پرداخت، بعدا از وظیفه در دارالتحریر شاهی، به مشاغل مدیریت قوانین، ریاست تقنین و مقام معنیت در وزارت عدلیه اشتغال داشت.

مرحومی، مدتی هم مدریت جریده الفلاح را در وزارت عدلیه بدوش داشت.

شهید شفیق عضو بسیار برجسته کمیته تسوید قانون اساسی سال1964، منشی کمسیون مشورتی و هم چنان منشی عمومی لویه جرگه قانون اساسی مذکور بود.

جالب است که در لویه جرگه قانون اساسی میان مرحوم شفیق و پدرشان مولوی محمد ابراهیم کاموی که خود دانشمند علوم اسلامی بود، برعلیه و برله بعضی مواد قانون اساسی،مناطقه صورت پذیرفت.

قرار مسموع، حضرت محمد ابراهیم مجددی در زمینه تشویشی که از تقدم احتمالی قانون بر شریعت در قانون اساسی 1964داشت و نمی خواست خودش مستقیم طرف واقع گردد، مولوی محمد ابراهیم کاموی را که از دوستان پدرش و شخص بی پروا و صریح اللهجه بود برای این کار در نظر گرفته بود، مولوی ابراهیم کاموی درهمان موضوع یعنی تقدم قانون بر شریعت که قبلأ روی آن بحث به عمل آمده بود از پسر خود شفیق، استفسار نمود.

شفیق ماده ماقبل را برای شان قرأت نموده که درآن صریحأ گفته شده بود که شرط اساسی هر قانون، آنست که مخالف و منافی اساسات دین اسلام نباشد، بنابران موضوع تقدم قانون بر شرع اصلأ به میان نمی آید.

مولوی ابراهیم از پسر خود مجددأ سؤال کردند که اگر کدام صراحت شرعی در موضوع مشخصی وجود نداشته باشد، از کدام صراحت قانونی باید استفاده شود؟

شفیق در جواب پدر بزرگوار خویش، ماده مابعد قانون اساسی را توضیح نموده که اگر در جایی در قانون (  شکل مدون شده احکام شریعت ) موجود نباشد، به شرع حنفی مراجعه میشود.

بدین ترتیب محمد موسی شفیق با نبوغ بینش و دانش خود که در حقوق اسلام و قوانین موضوعه داشت، به قناعت مولوی ابراهیم کاموی پرداخت و از یک جنجال محتمل دوره غازی امان الله جلوگیری بعمل آورد.

این مناطقه میان پسر و پدر که هردو به یک محیط و قبیله عنعنوی تعلق داشتند، نماینگر سطح تنور، دانش، جسارت اخلاقی، و طرز تفکر آزادی خواهانه این مفکر بزرگ جامعه ما شمرده میشد.

مؤرخ، نویسنده و سیاست مدار ورزیده سید قاسم رشتیا در مورد حکومت شفیق مینویسد: با رویکار آمدن حکومت شفیق جریان امور سرعت بی سابقه پیدا کرد.

شفیق داکتر یوسف خان، صدیق فرهنگ و داکتر ظاهر خان را به وظایف سفارت در کشورهای خارجی گماشت، و یک گروپ از عناصر مختلف را که همه از قشر جوان وتحصیل کرده بودند دور خود جمع کرد و یک حکومت بسیار دینامیک و مبتکر را به وجود آورد و با جرءت زیاد یک سلسله مسأیل پیچیده و مغلق را که مدتها در تعویق مانده بود از طریق مفاهمه با شوری و به همکاری قوه سوم یعنی ستره محکمه ماهرانه حل و فصل نمود،از قبیل معاهده آب هیرمند با ایران که سوابق طولانی داشت.

هم چنان اساسنامه بانک صنعتی با یک عده پروژه های متضمن قرضه های خارجی که روی کشمکش های عادی بین حکومت و شوری در حال رکود مانده بود، همگی یکی بعد دیکری به تصویب رسید.

در زمستان سال 1351 دوره دوم تقنینیه شوری « بعد از انفاذ قانون اساسی جدید » وکلا بنابر عملیات جادوگرانه شفیق تمام کار های معوق مانده دو سال گذشته را در ظرف چند روز هفته حل و فصل نمودند.

تذکرات فوق الذکر شاغلی رشتیا ممثل کاردانی، درایت، کفایت و نبوغ حکومت محمد موسی شفیق شمرده میشود.

یگان کوردلان بی شعور، بر طرز زندگانی لوکس و اشرافی شهید شفیق انتقاد میکنند، در حالیکه استاد پژواک در زمینه سرآمد اقران بود، اما به قول شاعر واقع بین:

در پر طاووس که زر پیکر است

سر زنش پای کجا در خور است

مرحوم شفیق بعد از دوره های کار شان به شمول وظیفه مشاوریت وزارت امور خارجه و سفارت کبری، در دوره صدارت داکتر ظاهر خان به حیث وزیر امور خارجه در کابینه عز تقرر حاصل نمودند.

با تقرر این شخصیت دانشمند، ستاره اقبال و غرور داکتر روان فرهادی به حیث مغز متفکر وزارت امور خارجه افول نمود، زیرا فهم و دانش محمد موسی شفیق در مجموع در سطحی قرار داشت، که روان فرهادی را باید در زمره شاگردانش حساب نمود.

شفیق علاوه برتسلط معیاری در دو زبان بزرگ ملی، که در زمینه، نویسنده شگرف و شاعر توانا بود، بر السنه انگریزی، عربی، فرانسوی و اردو نیز تسلط کامل و اکادمیک داشت، در حالیکه روان فرهادی حتی در زبان اکثریتی پشتون تباران کشور کاملأ بیسواد بود.

مرحوم شفیق بحیث یک شخصیت ناسیونالست و مفکر ملی در یک بیت خود عنوانی پاکستان مینویسد:

دبستان د آسیا کی چی زه استاد وم

تا هغه وخت کی ویله سیپاره

منظور شفیق در بیت فوق، معرفی افغانستان به حیث یک مزکز علم و فرهنگ و و معرفت و گهواره، وجود نوابغ در قاره آسیا  است، در حالیکه پاکستان درین دبستان حیثیت و لیاقت، بیش از یک طالب را ندارد.

علامه داکتر اقبال در خطاب به غازی امان الله از همچو غنای معنوی و مادی کشور ما چنین یاد آور شده اند.

لعل ناب اندر بخشان تو هست

برق سینا در کهستان تو هست

در دوره وزارت امور خارجه شفیق، تا زمانیکه روان فرهادی معین سیاسی وزارت امور خارجه بود، حیثیت بالاتر از سکرتر شفیق را نداشت.

قرار روایت منابع نزدیک به دربار، پادشاه افغانستان سر انجام در مورد اوضاع کشور و نفوذ متداوم شوروی، مخربین چپ و راست و مخصوصأ ایادی کرملن یعنی پرچم و خلق، با دو شخصیت مورد اعتماد و خبیر کشور یعنی محمد موسی شفیق و داکتر عبد الصمد حامد مذاکره و تبادل افکار نمود.

داکتر صمد حامد به اعلیحضرت پیشنهاد نمود تا در مرحله اول برای مدت یکسال و یا بیشتراز آن حالت اظطرار را در کشوراعلام دارد.

بر عکس داکتر حامد، محمد موسی شفیق اعلام حالت اظطرار و حکومت نظامی را ضرور نپنداشته، خواهان یک سلسله تغییرات بنیادی در ساحه پالیسی داخلی وخارجی حکومت بود.

پادشاه خاطر نشان ساخت که سرمن با سر دیمکراسی بسته است و عدول از آن یک خبط واشتباه تاریخی، تجربه و تکرار همان بی اعتمادی ملت و مردم خواهد بود، که در ماضی بوقوع پیوست.

پادشاه متکی برهمین اصل و معیار قضاوت، تصمیم گرفت که محمد موسی شفیق را به حیث صدراعظم انتخاب نماید، ولی داکتر حامد که طرفدار بمیان آمدن حکومت نظامی و اظطرار بود، از سهم گرفتن در حکومت شفیق امتناع ورزید.

قابل یاد آوری است که شفیق و داکتر حامد از زمان دارلوکاله مشترک شان در سال های قبل، روابط بسیار نزدیک، دوستانه و صمیمانه داشتند.

محمد موسی شفیق طوریکه قبلأ ضمن یک مذاکره با پادشاه مرحوم  تصریح کرده بود، برای فاصله گرفتن تدریجی و تداوم از نفوذ اتحاد شوروی که از زمان صدارت سردار صاحب داؤد خان آغاز و مانند سرطان خون در پیکر افغانستان ریشه دوانده بود، خواهان تعقیب یک پالیسی جدید در رابطه با روابط سیاسی با کشورهای هم جوار یعنی ایران و پاکستان بود.

 شفیق با درایت منحصر به فردش، تصمیم گرفت که در قدم اول معضله آب هیرمند را با دولت مقتدر شاهی ایران، حل نماید، این کاری بود که با نیات اتحاد شوروی نه تنها سازگاری نداشت بلکه در تضاد بود، اتحاد شوروی رژیم مقتدر شاهی ایران را طوریکه شخص شاه ایران ادعا داشت، بحیث ژاندارم منطقه، و مانع بزرگ نفوذش در منطقه حساب میکرد.

حکومت شفیق با لیاقت و درایت خاص از طریق مذاکره و مفاهمه مثمر، با امیر عباس هویدا صدراعظم ایران، درسال 1351 از طریق امضأ یک معاهده به حل شرافتمندانه قضیه متنازع فیه آب هیرمند بین افغانستان و ایران نایل آمد چنانکه  بعد از تصویب پارلمان کشور و توشیح پادشاه افغانستان، به منصه تطبیق گذاشته شد.

در یکی از مواد مهم و بهی خواهانه این معاهده به صراحت گنجانیده شده بود که سهمیه دولت ایران تنها همان مقدار آبیست که در معاهده تثبیت شده  و نه بیشتر از آن، منظور اینکه اگر در سنوات بعدی، به هر پیمانی به کثرت آب افزوده شود، ایران حق ادعای آب بیشتر را نخواهد داشت. این در حقیقت مبین حاکمیت ملی و دفاع از منافع ملی مردم و کشورتوسط یک حکومت واقعأ ملی افغانستان بود.

آغاز مذاکره غرض حل معضله آب هیرمند توسط حکومت محمد موسی شفیق، موجب نا رضایتی عظیم دولت اتحاد شوروی گردید، ایادی پرچم و خلق به هدایت کرملن به عکس العمل های شدیدی پرداخته حکومت محمد موسی شفیق را متهم به خیانت ضد منافع ملی نموده، «خطاب آب فروش» را به شفیق دادند.

بد بختانه تمام جریان ها و گروه سیاسی بلا استثنأ در کشور، خود را در ردیف چپ گریان و به اصطلاح انقلابی و ضد امپریالیزم قرار داده به نکوهش این مذاکرات و توافق پرداختند.

طور مثال داکتر محمد حیدر لویناب استاد و رییس پوهنځی حقوق که در آن زمان خود را عضو دیمکرات مترقی میدانست ، و بعدأ مشاور مسعود جنایت شعار گردید، در پل باغ عمومی روی ستیج ضمن سخنرانی خود گفت که: « ما از دشمن تشکر میکنیم که که ما را با هم متحد ساخت.»

گروه افغان ملت ، مساوات، صدای عوام و حامیان سردار داؤد خان با چهره های مختلف ملی و چپی در مخالفت این مذاکرات قرار گرفتند.

حتی عبدالهادی خان داوی، رییس مشرانو جرگه غالبأ به تحریک شخصیت های مؤثر و ذیدخل، در مخالفت این معاهده قرار گرفت، که این امر موجب کاهش احترام بزرگی که شفیق به داوی صاحب داشت، گردید.

جالب است که در دوره کودتایی سردار صاحب داؤد خان، همان معاهده حکومت شفیق با ایران، مورد تأیید مجدد قرار گرفت.

در دوره حکومت محمد موسی شفیق، یگانه کلیسای مسیحی در کارته سه کابل تخریب گردید، بعضی ها این عمل شفیق را تحت انگیزه احساسات مذهبی و اسلامی دانست، ولی در واقعیت امر یک حرکت سیاسی بود.

شفیق در نظر داشت که یک لانه جاسوسی اتحاد شوروی، غالبأ تحت نام موسسه فرهنگی، واقع کارته سه، را نیز در یک فرصت مغتنم مسدود نماید.

قدم دوم و پلان بسیار چشمگیر حکومت محمد موسی شفیق حل معضله پشتونستان بود که شاغلی سیستانی آن را در یک نوشته خود عنوانی استاد هاشمیان « غده سرطانی و زخم ناسور » قلمداد نموده بود.

محمد موسی شفیق در نظر داشت، با یک تغییر مؤثرو فعال در پالیسی حکومات گذشته کشور به ارتباط معضله پشتونستان، قدم های متین و ثمر بخشی در زمینه بردارد.

محمد موسی شفیق در نظر داشت با استفاده از وجاهت خود درکشور های عربی بخصوص عرب صعودی و مصر،از طریق نفوذ کشور های مذکور، و دول اسلامی غیرعربی مانند ایران، مؤسسات جهانی و کشور های ذیدخل و ذیعلاقه، به تحقق آرمان ملت پشتون که همانا حصول آزادی و اتونومی کامل داخلی و هم چنان تضمین راه بحری برای افغانستان ، به حل شرافتمندانه و عملی قضیه، برای کشور و مردم افغانستان پرداخته ، که درعین حال متضمن رفع انزوای نسبی، اعاده صلح و رفع تشنج درمنطقه و بهبود بهتر و بیشتر روابط با جهان غرب بود که افغانستان را به حیث یک قمراتحاد شوروی قلمداد مینمودند.

موضوع و معضله پشتونستان، البته دارای ابعاد بسیار وسیع و ژرفی است، که تحلیل و ارزیابی آن ایجاب نوشتن یک کتاب قطور و ضخیم و مطالعات وسیع و عمیق را مینماید که طبعأ از حوصله این مقاله کاملأ بیرون است و امیدوارم روزی محقق و مؤرخ موشگاف داکتر صاحب عبد الرحمن زمانی، توفیق تحریر همچو گنجینه تاریخی را بدست آورند ، ولی مختصرآ باید گفت که اگرچه موضوع پشتونستان در اجندای سیاست داخلی و خارجی حکومت شاه محمود خان غازی قرارداشت ولی قهرمان بزرگ این سیاست سردار محمد داؤد خان در دوره صدارتش بود، که اتحاد شوروی بنابر پالیسی منا فقانه خود، همانند قضیه فلسطین به آن دامن میزد، فروش تانک ها و اسلحه کهنه جنگ عمومی دوم به افغانستان دلیل آفتابی خیانت و عدم صداقت دولت شوروی به ارتباط داعیه پشتونستان و تقویه مؤثر نظامی افغانستان بود.

ناکامی تجربه داؤد خان در زمینه حل قضیه پشتونستان در دوران صدارتش، سردار داؤد خان را تا یک اندازه در دوره کودتایی خود، در مورد قضیه فوق الذکر محتاط ساخته و آن جوش و خروش دوره صدارتش فرو کش کرده بود.

دولت شوروی میدانست که با حل قضیه پشتونستان با غرب، دیگر جای پایی برای اتحاد شوروی درافغانستان باقی نمانده، تابوت این نفوذ به گورستان تاریخ سپرده خواهد شد.

متکی بر نوشته مستند داکتر صاحب کاظم که من چند پاراگراف آن را در مضمون قبلی خود تضمین نمودم، اتحاد شوروی میدانست که سران حزب و ایادی پرچم و خلق به هیچصورت، اهلیت، لیاقت ظرفیت و وجاهت ملی زعامت و قیادت را در کشور افغانستان ندارند، یگانه شخص مورد اعتماد شوروی که از وجاهت ملی و تا یک اندازه بین المللی برخوردار و قهرمان داعیه پشتونستان و تداوم آن شمرده میشد، سردار محمد داؤد خان بود.

از طرفی هم سردار داؤد خان که بعد از استعفأ و از دست دادن قدرت در انزوای مطلق قرارگرفته بود، به قول داکتر صاحب کاظم به « ببر زخمی » مبدل گشته، در انتظار یک فرصت مناسب برای انتقام قرار داشت، در نتیجه تفاهمی که میان سردار داؤد خان و دولت و ایادی شوروی صورت پذیرفت، بوسیله کودتای سرطانی به حکومت شفیق و در مجموع به دیمکراسی در کشور خاتمه داده شد.

 فلسفه چپگرایی، همکاری بورژوازی ملی را به حیث یک رفیق نیمه راه، قابل پذیرش میداند، دولت اتحاد شوروی مبتنی بر پالیسی های منافقانه اش، ظاهرأ، از حرکات و جنبش های ناسیونالستی در جهان سوم و کشور های رو به انکشاف به نفع وسیع تبلیغاتی خود استفاده مینمود.

دولت اتحاد شوروی نیز از سردار داؤد خان که که در عین حال یک شخصیت ناسیونالست بود، به حیث رفیق نیمه راه استفاده نمود، وقتیکه سردار از خواب غفلت سیاسی بیدار شد و خواست به راهی پناه ببرد که حکومت محمد موسی شفیق، اساس آن را گذاشته بود، عزراییل اتحاد شوروی بمنظور گرفتن حیات او در کنار میز ریاست جمهوری اش، دست بکار شد.

سردار داؤد خان شکار و قربانی همان پالیسی شد، که قبل از او محمد موسی شفیق بنیان آن را گذاشت.

بد بختانه سردار داؤد خان بعد از کودتای بد فرجام و بدشگون سرطانی اش، شفیق را به جرم فاصله گرفتن پالیسی حکومت او، از نفوذ دولت شوروی، تا دو سال به پیروی از پالیسی و شیوه کور کورانه حکومت سردارهاشم خان به زندان انداخت، و صرف روی یک انگیزه نیازمندی به مشورت عالمانه و فاضلانه او درپاره ای از مسایل، منجمله قانون اساسی او را از زندان رها ساخت، جای نهایت تأسف است که داؤد خان شفیق، این ستاره بزرگ تاریخ معاصر کشور را به زندان انداخت و محمد خان جلالر را وزیردرکابینه و کذا هم سفراعتمادی خود به کشورهای عربی وغیرعربی اسلامی ساخت!!

شفیق این قربانی کودتای سرطانی، بعدأ در دوره حکومت پرچم و خلق و یاران حسن چپ معروف به شرق به شیوه مظالم دولت هیتلری و ستالینی به شهادت رسانده شد.

من برخلاف توهمات کودتا پرستان به این عقیده ام که سردار با تمام اشتباهات دوران حیات سیاسی اش، یک شخصیت غنیمت ملی جامعه ما بود، وی نباید مقهور خود خواهی شخصی و آله دست دولت اتحاد شوروی و اجیرانش قرار میگرفت تا کشته نمیشد.

دفاع سفیهانه و طفلانه از کودتای سرطانی، در واقعیت امر، ممهور ساختن کشته شدن داؤد خان و عواقب ناگوار جبران ناپذیر بعدی آن برای مردم و کشورما تلقی میگردد.

این نوشته را باز هم با طلب استمداد از یکی از نوشته های واقع بینانه، و طلایی دانشمند محترم داکتر صاحب سید عبدالله کاظم در مورد چگونگی تفاهم، حدوث و ماهیت کودتای سرطان به ارتباط سقوط دادن حکومت شفیق با مقامات شوروی و ایادی کرملنی شان به اختتام میرسانم.

داکتر صاحب کاظم میفرماید:

« شوروی ها بعد از آمدن شفیق متوجه شدند که افغانستان از زیر نفوذ شوروی بعد از سی سال زحمات آنان خارج خواهد شد و تصمیم گرفتند که نظام شاهی و شفیق را از بین ببرند و برای دور اول یعنی دوره انتقالی ، داؤد خان را برای زعامت ترجیح دادند و مطرح ساختند.»

با عرض حرمت

Comments
Loading...