تناقضات و سطحی نگری ها در نوشته داکترعزیز شمس

محمد داؤد مومند

0 35

تناقضات و سطحی نگری ها در نوشته داکترعزیز شمس

 به ارتباط سردار داؤد خان و میوندوال

شاغلی داکترعزیز شمس چند روز قبل تحت عنوان « داؤد خان و میوندوال دو ستاره تابناک سیاست افغانستان » مطالبی را در سایت افغان جرمن بدست نشر سپرد که مورد استقبال مبالغه آمیز ذوات محترمی، دردریچه آن سایت قرار گرفت.

بخاطر دارم چند سال قبل نیز داکتر عزیز شمس خود را دریک مناقشه قلمی در مورد علامه داکتر اقبال دخیل ساخت، اجزاء ترکیبی مضمون وی شباهت به موادی داشت که اطباء یونانی در کشور، آن را بنام « معجون فلاسفه » یاد میکردند که گویا شفا بخش تمام امراض و درد ها باشد.

اکنون ملاحظه میگردد که شاغلی داکتر شمس با نوشته از نظر شکل جدید و از نظرمحتوی کهنه خود در مورد داؤد خان و شهید ملت میوندوال، تلاش بعل آورده که با بکار بردن نسخه شبیه اطباء یونانی وطن، این باردر ساحه سیاست اجزاء نا متجانسی را با هم مانند نظم گویان، تجنیس دهد که  شفاء بخش درد ها، مشکلات و مناقشات سیاسی در مورد دو شخصیت فوق الذکر و واقعات آن دوره باشد.

شاغلی شمس در تصور خود، به چنان فکر بکری دست یازیده است که در طول نزدیک به نیم قرن اخیر، دانشمندان، نویسندگان، مؤرخین، محققین، ژورنالستان و غیره به ادراک و ابراز آن مؤفق نگردیده و ازاظهار نظر در مورد آن عاجز بودند و اکنون با نوشته بکرو بینظیرش آرزومند است که میان دو طرف یعنی ارادتمندان میوند وال و سردار داؤد خان، به قول مرحوم غلام محمد خان فرهاد در بیانیه رأی اعتماد ولسی جرګه به حکومت اعتمادی، « لیم کاری سخت » صورت پذیرد.

شاغلی داکتر شمس که ممکن مانند حسن چپ معروف به شرق داکتر وترنری باشند نه علوم سیاسی و اجتماعی، تلاش بیهوده و مذبوحانه به عمل آورده است که شهادت میوندوال را، در دوره کودتایی سردارصاحب محمد داؤد خان با ذکر از امثله افسانه های تاریخی تحت ادعای غیر منطقی که تاریخ تکرار شد، سردار صاحب داؤد خان را درزمینه جنایت کشتن میوندوال توسط جنایت کاران سادیست وزارت داخله، تحت نظر وزیر مقدرپرچمی اش فیض محمد لعنت الله علیه، و نفر بسیار اعتمادی شان، قوماندان عمومی ژاندام و پلیس، قدیر نورستانی، مانند افسانه اش در مورد هارون الرشید که ذیلًا توضیح خواهد شد، بکلی بری الذمه قلمداد کند.

نخست داکتر شمس بخواند و بداند که فرضیه « دور و تسلسل تاریخ » یک تخییل مردود و منسوخ است، اگر داکتر شمس، داکتر علوم اجتماعی میبود، باید به الف بای علوم اجتماعی در مورد تاریخ، معرفت میداشت و برای اتمام حجتش در زمینه به همچو تخییل و افسانه پناه نمیبرد، به هر صورت با تذکار مختصری از امثله تاریخی داکتر شمس و تردید همچو تخییل و افسانه ها، که شاغلی شمس آن را تکرار تاریخ تصور میکند، مجبورم واهیات او را در زمینه بازگو نموده تا مطالعه کنندگان محترم، در تاریکی بی خبری و سحر و افسون کلام ظاهرا فریبنده او قرار نگرفته، تا آب از سراب تفریق گردد.

شاغلی داکتر شمس درمثال و افسانه اول خود به دوره هارون الرشید اشاره نموده مینگارند:

در دوران هارون الرشید زنی بنام « مرجیله» که از فارس بود و منحیث کنیز در خدمت خانم هارون الرشید بنام زبیده در داخل دربار کارمیکرد واز گماشتگان یهودان فارس بود توانست رغبت هارون الرشید را بخود جلب نموده و از او بار دار شود و مامون فرزند هارون الرشید را به دنیا آورد.

این زن تعدادی از پارسی های یهودی و مجوسی را بدربار معرفی و اعتبار داد، این …جعل کاران مدت چند سال با سوء استفاده از اعتماد هارون الرشید حکومت کردند و هارون الرشید را در انظار جامعه بی اعتبار ساختند لذا هارون الرشید در سال های اخیر از رشادت باز ماند.

در مثال فوق الذکر، داکترعزیز شمس تنها از زن پارسی و درباریانی که به قوه جاذبه شهوانی او توسط هارون الرشید به مقام و منزلت رسیده بودند بد گویی نموده حاضر نیست ازهارون الرشید به حیث رهبر کشور و مقصراصلی به اندازه سر یک سوزن مذمت نماید.

در حالیکه متکی به روایت شاغلی شمس مقصر اصلی و سمبول فساد و رذالت و تخطی از نصوص قرآنی و احادیث نبوی و احکام شرع مبین شخص هارون الرشید است.

نخست -این هارون الرشید است که مخالف شرع مبین با کنیزک ملعونه دربارش به معاشقه میپردازد و صاحب فرزند نا مشروع بنام مامون میگردد.

درحالیکه بزرگترین خلیفه عالم اسلام حضرت فاروق اعظم پسر خود را به گناه مماثل، زیر ضربات شرعی دره، به هلاکت میرساند.

دو- بازهم این هارون رشید است که تحت جاذبه شهوانی، آن ملعونه یعنی زن کنیزک را به مقام مشیر، مصاحب و مشاوراعلای خود ارتقاء داده  و متکی برمشوره های او کرسی ها و مقام ای سرنوشت سازبزرگ دولتی را به اشخاص مغرض و نا اهل و خاین و جواسیس میسپارد، لذا مطابق به عدالت خداوندی این هارون الرشید است که درمرحله اول باید مورد مؤخذه و مجازات قرار گیرد، اگرهارون الرشید دردوره حضرت فاروق اعظم مرتکب همچواعمال ضد نصوص و نواهی اسلامی میگردید، همان حد شرعی را در مورد او عملی میکرد که در مورد پسر خودش تطبیق نموده بود، زیرا، مطابق به فرموده فیلسوف بزرگ اسلامی علامه دکتر اقبال که میفرماید:

پیش قرآن بنده ومولایکیست

بوریا  و مسند دیبا  یکیست

شاغلی داکتر شمس برای ثبوت حقانیت گفتار خود به افسانه دیگری نیز پناه برده مینویسد: در دوره امیرعبدالرحمن خان، میرزا محمد حسین خان به مقام کوتوالی ارتقاء یافت و موصوف راپورهای غلط را به امیرمیرساند، کوتوال با استفاده سوء- از اعتبار و اعتماد امیر با دو رویی و فریبکاری، کسانی را که با او دشمنی شخصی داشتند به قتل رساند و کشته شدگان مظلوم نجیب را با اسناد جعلی دشمن امیر قلمداد میکرد، این سوء استفاده گری ها و کشتار های بیرحمانه محمد حسین خان کوتوال باعث شد تا امیرعبدالرحمن خان درانظار مردم بد نام گردد، در حالیکه امیرعبد الرحمن خان بنیانگذار دولت یکدست در افغانستان بود و به امرای ملوک الطوایفی پایان داده بود.امرای طوایف ملک ها سرطان بود که کشور را از رشد و از ترقی باز مانده بود. همانند قوماندان سالار های جهادی کنونی.

 علاوه براغلاط ، بکاربردن کلمات و ساختمان جمله بندی ناقص و نا مفهوم و مغشوش کننده، درپاراگراف فوق، داکترشمس به موعظه خود ادامه داده مینوسید: حالا شما دقت کنید که خدمتگارنمک پرورده شما در برابر دوستی و شفقت شما به شما خیانت کند و از اعتماد بزرگ شما سوء استفاده نماید پس کی را باید مقصر شناخت؟

آنکه مورد سوء استفاده قرار گرفته است یا سوء استفاده گر بی آزرم و نمک ناشناس را؟

بنازم به این منطق و مثال های ضعیف داکتر شمس که خود معرف و منعکس کننده ضعف استدلال موصوف مانند مثال هارون الرشید بوده، سند محکومیت محمد حسین کوتوال را امضاء مینماید نه امیرعبد الرحمن را.

البته در پرنسیپ هر مأمور متخلف دولت در هر وظیفه و مقامی که قرار داشته، در پیشگاه عدالت خداوندی مستوجب جزاست، ولی این شخص شخیص امیرعبد الرحمن است که محمد حسین خان را به حیث یک کوتوال ټولواک، منصوب ساخته و سرنوشت مردم ومملکت را به دست او داده است، امیر باید نه تنها از فعالیت ها و اعمال و کار روایی کوتوالش، بلکه از تمام فعالیت های منسیوبین و کارکنان ومامورین عالیمقام دولت، خود را باخبرنگه میداشت، امیر باید درجوارخود، شخصیت های متقی، مصلح، خیرخواه، صادق و دانشمندی را قرار میداد تا او را از جریان  امور درکشور مطلع نگه میداشت و مقدرات مملکت و سرنوشت مردم را تنها و تنها در دست یک کوتوال خود قرار نمیداد، امیرعبد الرحمن باید در انتخاب و انتصاب مامورین دولت از شیوه فهم و خبرت و بصیرت، اداری و مملکتی سلف خود، امیرشیرعلی خان پیروی مینمود.

اگر امیرشیرعلی خان، توانست که شخصیت های خبیر، بصیر و خدمتگاران واقعی و صادق کشوررا درآن زمان بدورخود جمع کند، چرا امیرعبدالرحمن نخواست و یا نتوانست ازاو پیروی کند و در تاریخ دوره خود، با گماشتن اشخاصی که از قدرت او استفاده سوء مینودند، نام بد و قهار و جبار و ظالم از خود باقی گذاشت.

 متکی بر نوشته مؤرخ پوهاند داکتر حسن کاکړ، امیرشیرعلی خان، دردوره درخشان قیادت خود ، شخصی را بنام قاضی عبدالقادر خان یوسفزی که مانند علامه محمود طرزی یک مفکر بزرگ و یک عنصر ضد انگلیسی، عالم و مصنف و مترجم بود و به السنه پشتو، فارسی، اردو، عربی و انگریزی تسلط داشت به حیث مشاور، مصاحب و منشی نظامی خود منصوب نمود، که کامیابی و مؤفقیت های بزرگ امیر شیرعلی خان در قسمت انکشاف و ارتقاء کشور دردوره دومش مرهون تدابیر و خدمات داهیانه قاضی عبدالقادر خان شمرده میشود.

امیرعبد الرحمن برعکس، امیرشیرعلی خان که یک شخصیت منور و ترقی خواه و تحول طلب تاریخ کشور شمرده میشود، شخصی بود نهایت ظالم، مستبد، شقی مزاج وخود خواه ، لذا اوکسی یا کسانی را انتخاب میکرد که کرکتر و اخلاق مشابه به خودش داشته باشد و روی همچو تقارن وتقارب اخلاقی، امیر، کوتوال دست نشانده خود را مالک الرقاب جان و مال تمام کشور وملت ساخت.

لذا در پیشگاه تاریخ و دیوان عدالت، در مرحله اول، امیر، به حیث رهبر ومرجع نهایی قدرت و گرفتن تصمیم مورد مؤخذه قرارمیگیرد، نه کوتوال.

 داکتر شمس از اینکه امیرعبد الرحمن به محدودیت قدرت ملک ها و خوانین وسران طوایف مؤفق گردید به نیکویی یاد میکند ولی درعین حال فراموش میکند که امیرموصوف به همین کوتوال خود ساخته خود، قوت و قدرت بالاتراز خوانین و ارباب طوایف میدهد.

ناگفته نباید گذاشت که میرزا محمد حسین خان کوتوال، ملا امام، یا واعظ امور دینی واخلاق اسلامی مسجد امیرعبد الرحمن خان نبود، بلکه او یک شخص نهایت زرنگ، سیاسی ونبض شناس دربارامیربود، او به حیث یک آدم سیاسی، نقاط ضعف و طرق استفاده از شخصیت امیر را درک و با استفاده از آن، دررقابت مبارزه قدرت، با رقبای خود قرارداشت و طبیعی است که از طریق نزدیکی با امیر با مهارت و کاردانی مؤفق گردید تا قبل ازاینکه رقبایش او را از بین ببرد، توانست به زور و اعتماد بزرگ امیرایشان را نابود و معدوم سازد، اگر اعمال کوتوال موجب بد نامی امیر شده باشد، دلیل بر بی کفایتی، بی خبری، حماقت و جهالت امیر را در امور کشور و انتصاب کوتوالش نشان میدهد، لذا منبع شر و فساد خود امیر است، چنانکه شیر فاسد، محصول گاو مریض شناخته میشود.

پشتون تباران، یک وجیزه پر مغزی دارد بدین معنی:« څه چی کری٬ هغه به ریبی» یعنی چیزی را که میکاری، آن را درو میکنی.

شاغلی شمس بخواند وبداند که درقاموس مجادله و مبارزه رسیدن به قدرت، اصطلاحات نان ونمک، وفاداری وحتی خویشاوندی به سویه پدر و پسر، بی ارزش بوده، چنانکه کودتای سردار صاحب داؤد خان علیه ولی نعمت، پسر کاکا و برادرهمسرش بی بی زینب داؤد، مثال برجسته این مدعاست و تاریخ کشور ما مملوازهمچو حوادث ناگوار است که حتی سلامت کشور را به مخاطره انداخته است.

درین قسمت به ارتباط و روشن ساختن مزید موضوع، برای ثبوت ادعای خود مثالی از دوره غازی محمد نادرشاه، سپه سالارمعرکه تل و قهرمان نجات کشورازدست جرنیلان و کرنیلان بی ناموس دوره مدنیت سوز سقوی به عرض میرسانم:

روزی من و برادرمرحومم خدمت دوست بزرگوار پدرخود یعنی محمد نوروزخان که درگذرگاه زندگانی داشت شتافتیم. بصورت مقدماتی باید به عرض برسانم که مرحوم محمد نوروز خان یکی از شخصیت بزرگ و پر وزن کشور ما بود، محمد نوروز خان سرمنشی اعلیحضرت محمد نادر شاه و بعداً وزیر در کابینه و مدت طولانی نیز وظیفه ریاست شوری را به عهده داشتد.

نوروزخان ضمن صحبت های تاریخی خود فرمودند که روزی اعلیحضرت محمد نادرشاه شهید رو بمن نموده گفت که: حافظ نورمحمد کهگدای، بدآدم است ، من در جواب اعلحیضرت نادرخان گفتم که: حافظ نور محمد کهگدای خوب آدم است.

نورزوخان فرمودند که اعلیحضرت نادرخان بار دوم تکرار کردند که حافظ نورمحمد کهگدای بد آدم است، ولی من به جواب شان بار دوم عرض کردم که حافظ نورمحمد کهگدای خوب آدم است.

مرحوم میرزا نورز خان دوام دادند که بعد ازآن، اعلیحضرت محمد نادر شاه گفتند که:« یک مخبر پدرلعنت میگوید که حافظ نورمحمد کهگدای بد آدم است، ولی در مقابل، سرمنشی حضور و صندوقچه اسرار من جناب میرزا محمد نوروز خان میگوید که حافظ نورمحمد کهگدای خوب آدم است، فلهذا نورمحمد کهگدای خوب آدم است.»

اعلحضرت نادر خان که خود یک سیاس زبده و درعین حال یک شخصیت منور و دانشمندی بود، چنانکه ستاره بزرگ شرق و یک عنصر ضد استعمارانگلیس یعنی علامه داکتر اقبال را درهمان فرصت کوتاه قدرت خود درسال 1933 بمنظور تجدید نظربرنصاب معارف افغانستان دعوت نمود که دلیل بزرگ تنور و علم پروری آن شاه بزرگ حساب میشد.

اعلیحضرت محمد نادر خان روی همچو تنور، درایت و کفایت و کاردانی، یک شخصیت صادق، با ایمان و درعین حال بسیار شجاعی مانند جناب محمد نوروزخان « رح »را مشاور و سرمنشی حضور خود ساخته بود، که با شجاعت بزرگ اخلاقی و معنوی خود دوبار،ادعای پادشاه بسیار مقتدر کشور را رد نموده و جان حافظ نورمحمد کهگدای بیچاره را ازمرگ حتمی نجات داد، جنت مکان کهگدای بعد از آن در دوره اعلیحضرت محمد ظاهر شاه سرمنشی حضور بود.

افتخاربه همچوشخصیت های بزرگ جامعه مانند غازی نادرخان و محمد نوروز خان .

داکتر صاحب شمس مینویسند که: میوندوال درزمان کودتای داؤد خان درعراق بود و بعد از کودتای داؤد خان بوطن برگشته، زیرا جناب میوندوال میدانست که با شخص ملی مثل داؤد خان بهتر میتواند برای وطن مصدر خدمت شود. ولی با رسیدن به کشور زیر تعقیبات جدی وزارت داخله که درخفاء بدست مشاورین روسی کی- جی- بی « شهید میوندوال به این ارتباط به ملاقات سردارنعیم خان رفت و درزمینه شکایت نمود که باید رهبر کشور داؤد خان از آن باخبر بوده باشد- مومند» سر انجام در ماه میزان 1352 به اتهام کودتا گرفتار گردید. شاغلی شمس ادامه میدهد : چگونه شاد روان بزرگ مرد، محمد هاشم میوندوال را جاسوسان افغانی کی- جی- بی، مؤظف شده بودند تا این چهره ملی را نگذارند که در کنار بزرگ مرد دیگریعنی سردار داؤد خان، قرار گیرد و افغانستان را از بحران نجات داده شگوفان سازد« یعنی بحرانیکه زاده کودتای 26 سرطان بود و ایادی کرملن مانند حسن چپ معروف به شرق و رفقایش قدرت بزرگ در دستگاه دولت داشتند و مانند کوتوال امیرعبد الرحمن از اعتماد رهبر استفاده سوء مینودند- مومند» ….دستگاه جاسوسی هم آن مرد بزرگ ملی را به شهادت رساندند و هم داؤد خان را بدنام کردند.

داکتر شمس ادامه میدهد که نبی عظیمی یکی از ضابط های گارد ارگ به منزل میوندوال رفته و میگوید که میوندوال را رهبر خواسته است..عظیمی او را با خود به ارگ برد، ولی به داؤد خان نه، بلکه تسلیم «آدم کشان قرن» ساخت.« جای نهایت تأسف و بدبختی است که متکی به گفتار فوق الذکر داکتر شمس، ارگ داؤد خان برخلاف دوره اعلحیضرت محمد ظاهر شاه، مملو از« آدم کشان قرن» بود، و سردار صاحب داؤد خان در زیر ریش خود در ارگ از این «آدم کشان قرن» اطلاع نداشت، رهبری که در محل کارش یعنی ارگ از «آدم کشان قرن» بیخبر باشد، چطور در مرکز شهر کابل و ولایات از همچو «جانیان و آدم کشان» قرن مطلع خواهد شد؟ مومند»

شاغلی شمس ادامه میدهد: شام نهم میزان بسیار بیشرمانه اعلام داشتند که میوندوال خود را درسلول زندان از پای چپرکت با نکتایی حلقه آویز نمود و انتحار کرده است.« این جانب محمد داؤد مومند این اعلان را از رادیو شنیدم، که میوندوال مانند یک جاسوس انتحار نمود( چندی قبل یک سردار پرست جاهل نیز در دریچه افغان جرمن نوشت که میوندوال به نتیجه اعمال خود رسید!!!) آیا سردار داؤد یا رهبر این اعلان شرم آور رادیوی دولتی خود را ، چطور موجه دانست که شخصیت فاضلی به سویه میوندوال که علامه سلجوقی او را درملاقات با سردار نعیم خان علامه جمال الدین ثانی معرفی کرده بود دست به انتحار بزند؟ وبه فرض محال اگرمطابق ادعای مبتذل وزارت داخله و وزیر مرتد پرچمی اش فیض محمد، میوندوال توسط نکتایی انتحار کرده باشد انگیزه و عامل این انتحار چه خواهد بود؟ به جز شکنجه های جهنمی شبیه زمان ستالینی و هیتلری کارکنان و جانیان مسلکی و سادیست  وزارت داخله »

به فرموده استاد الفت:

پداسی رنگ بی تمیزۍ د خرو خندا راځی

داکتر شمس در زمره در افشانی خود علاوه میکند که: ….قراین زیادی نشان میدهند که داؤد خان از این ماجرا مثل هارون الرشید بی خبر مانده بود!!!!!

این نوشته داکتر شمس که از یکطرف شرافتمندانه از شخصیت بزرگ و ملی میوندوال درمقام دفاع قرار دارد اما از جانب دیگر مذبوحانه تلاش دارد که غفلت تقرر و اعتماد بزرگ به عناصر مفسد و خاین بوطن را مانند فیض محمد بی خدا و هم کیشان شان، که به اراده  و فرمان رهبر به سرنوشت ملت خاموش ساخته شده، مستولی شده بودند، پرده پوشی نموده و درمورد به افسانه هارون الرشید پناه میبرد، وجیزه ای مصداق کلام است مشعر به اینکه:

هم به نعل میزند، هم به میخ

شاغلی شمس به واهیات خود دوام داده مینویسد: زمانیکه داؤد خان به نظام شاهی ( نظام بی تفاوت دربرابر اجتماع ) پایان داد، بعد از خدا به جوانان «رشید» تحصیل یافته تکیه کرد که سنگ اعتلاء و ترقی و پیشرفت جامعه را به سینه میزدند، محمد داؤد بلا تشبیه خدا نبود….باور نمیکرد که این انسان های بظاهر افغان فرزندان همین خاک که از پول یتیم و بیوه زن و فقیر کشور به سواد و مقام رسیده اند دست به خیانت وطن بزنند. در تصوراتش چنین چیزی آلوده نمی گنجید و از منظر وطندوستانه که داشت مقامات کلیدی را گویا به روشنفکران وطنساز سپرد، اما نمیداست که این چهره های مزدور، دشمن وطن در خدمت بیگانگان قرار دارند.

در واهیات فوق، نکات ذیل را به ترتیب مورد توضیح قرار میدهم.

یک- داکتر شمس، نظام شاهی را یک نظام بی تفاوت دربرابر اجتماع معرفی میکند، داکتر شمس فراموش کرده اند که تکوین شخصیت ایدیالی و مورد احترام خاص شان یعنی سردار صاحب داؤد خان، در سایه نظام شاهی صورت پذیرفته است، داؤد خان در سایه همین نظام شاهی درساحه عسکری به رتبه برید جنرالی ارتقاء یافت و به وظایف قوماندانی قوای مرکز و وزارت دفاع کشورگماشته شد.

داؤد خان در ساحه ملکی از نایب الحکومگی ولایت مشرقی و ولایت کندهار تا مقام وزارت داخله ارتقاء یافت و سرانجام هم پادشاه افغانستان اعلحضرت محمد ظاهر شاه، کاکای سکه و واجب الاحترام خود، شاه محمود خان غازی را« مجبور»به استعفاء ساخته و مقام صدارت را به سردارداؤد خان تفویض نمود و سردارمدت ده سال مانند کاکایش سردارهاشم خان با صلاحیت و قدرت تمام حکومت کرد و بعد از ده سال یعنی بیشتراز دوره صدارت سپه سالار شاه محمود خان که هفت سال دوام کرد، مستعفی گردید.« ژرنده که د پلار ده هم په وار ده»

دوره طلایی کار سردار داؤد خان، همان دوره ده ساله صدارتش بود، چنانکه شهرت داؤد خان در ساحه ملی و بین المللی مرهون همین دوره و تقررش درین سمت، مرهون اراده اعلیحضرت محمد ظاهر شاه بود.

شاغلی شمس! گفته میتوانید تقرر شخصیت ایدالی تان، سردار داؤد خان درتمام ادوار کارش در ساحه دولت شاهی و بخصوص دوره صدارت او، متکی بر قضاوت غیرعادلانه جناب عالی، بی تفاوتی نظام شاهی شمرده میشود؟

آیا تقرر شخصیت های دیگر بزرگ کشور، مانند شهید ملت میوندوال که خوشبختانه شما به عظمت و وجاهت ملی شان احترام دارید، داکتر یوسف خان و شهید محمد موسی شفیق که به سویه منطقه ستاره های درخشان جامعه ما بودند، در دوره انسانی و آزادی خواهانه دهه دیمکراسی تحت زعامت شاه مرحوم، بی تفاوتی نظام شاهی شمرده میشود؟

آیا تدوین قانون اساسی 1964 که مترقی ترین قانون اساسی در کشور های منطقه و الهام بخش تمام قوانین بعدی به شمول قانون اساسی دوره کودتایی سردار داؤد خان بود، به نظر شما، بی تفاوتی نظام شاهی شمرده میشود؟

شاغلی سیستانی در کتاب پنجاه مقاله خود به ارتباط دوره انسانی و آزادی خواهانه دهه دیمکراسی چنین تحریر نموده اند:« تمام سیاست مداران و دولت مردان افغانستان در سه دهه اخیر محصول همان دوره دهه دیمکراسی است که با کودتای سردار داؤد خان ستاره دهه دیمکراسی افول کرد.»

پاسخ وجدانی شما در زمینه چه خواهد بود؟

که څوک تله د انصاف په لاس کی ورکا

خپل ټټو او د بل آس به برابر کا

دو- شاغلی شمس مینویسد: که داؤد خان بعد از خدا به جوانان « رشید» تحصیل یافته تکیه کرد.. شاغلی شمس به این ملحدان و بی خدایان کلمه « رشید» را استعمال نموده است که معنی لغوی رشید« رستگار، دلیر، راه راست یافته » است که این  بالذات تناقض گفتار و بی خبری داکتر صاحب شمس را از درک مفهوم اصلی کلمه « رشید » نشان میدهد.

داکتر شمس بخواند و بداند که زعامت سیاسی و لیدرشپ متقاضی قدرت خداوندی نیست، هیچ رژیم سیاسی مؤفق در تاریخ جهان از قدرت آسمانی برخوردار نبوده اند و نه کدام وحی آسمانی برای تنویر و رهنمایی شان نازل میشد، زعیم یک ملک باید از صلاحیت و قدرت فهم، تجربه، تنور، کاردانی و خبرت و بصیرت زعامت برخوردار بوده و ازتجارب سیاسی جهان در زمینه اطلاع داشته باشد.

ایدیالوژی دولت اتحاد شوروی که مخالف تفکر ناسیونالیزم بود، شاگردان عسکری ما را برای حفاظت منافع ملی افغانستان تربیه نمیکرد، بلکه ایشان را با تزریق ایدیالوژی چپی، مغز شویی نموده، برای منافع دولت اتحاد شوروی تربیه میکرد، خطاب کلمه رشید و توقع وطنپرستی از ایشان، حتی درسطح شعور ملانصرالدین و یا مرحوم غلام محمد خان معروف به « خان وردک » نیز قابل پذیرش نیست.

سردار محمد داؤد خان، نخست باید در زمینه تحصیل جوانان درکشور شوروی، از اهداف آن دولت که یک امر اظهر من الشمس بود آگهی میداشت و از انحصار تحصیل جوانان تنها در کشور شوروی اجتناب میورزید، دوم هم اینکه با در نظر داشت همین ملاحظه مقدرات کشور و پست های کلیدی دولت را مانند کوتوال امیرعبد الرحمن، دردست همچو عناصر قرار نمیداد.

اینجانب برای درک سطح شعور و کامنسنس شما سوالاتی را مطرح مینمایم بدین عبارت:

 اگر شما زعیم و رهبرمملکت خود باشید برای مقام معاونی خود سید عبد الاله را که در لیسه حبیبیه معلم ما، سید ناصرخان او را گوساله نام مانده بود انتخاب میکنید یا مشروطه خواه بزرگ و وزیر کابینه غازی امان الله عبد الهادی خان داوی را؟

شما برای مقام صدارت استاد پژواک و یا میوندوال را انتخاب میکنید یا به فرموده داکتر صاحب کاظم، دبل ایجنت شوروی حسن چپ معروف به شرق را؟

شما برای مقام وزارت دفاع، ډګرجنرال عبدالکریم مستغنی و یا امثال او را انتخاب میکنید و یا یک صاحب منصب خشره، بیسواد و بی کفایت مانند سردارغلام حیدررسولی را که متکی بر فرموده داکتر صاحب کاظم: درغم قیادت خود بعد از داؤد، با عناصر چپی یعنی پرچمی در تبانی و سازش قرار داشت؟

شاغلی داکتر شمس یکی دو پاراگراف محترمی را بنام« اسلم یار»، درافشانی خوانده ولی متـأسفانه از درک « درافشانی» خود اطلاع ندارد.

شاغلی شمس در جواب شاغلی اسلم یار مینویسد که: هم چنان داؤد خان اگر به اساس یک عقده « آنهم تشریح ناشده » کودتا کرده باشد پس چرا ظاهر شاه(اعلیحضرت محمد ظاهر شاه-مومند) با چندین بکس مملو از اجناس قیمتی به میل خود کشور را ترک کرد؟

داکتر سید عبدالله کاظم مینویسند: بعد از اینکه متکی به مندرجات قانون اساسی    1964 راه فعالیت سیاسی برای داؤد خان بسته شد وی را مبدل به یک «ببر زخمی» ساخت.

ادعای واهی شاغلی شمس « شبیه کذب بزرگ غلام محمد غبار –مومند» که پادشاه فقید با چند بکس اشیاء قیمتی کشور را ترک نمود، آیا شاه مغفور با آن اشیاء قیمتی ادعایی داکتر شمس، قصر «راک فیلر» را در نیوارک  ویا هم خانه ناپیلون را در فرانسه خریداری نمود؟ لعنت الله علی الکاذبین.

شاه بیچاره بعد از کودتای داؤد خان از روی مجبوریت به سفارت کشور در ایتالیه پناه برد، که خوشبختانه نوراحمد جان اعتمادی سفیرافغانستان در ایتالیه بود، تا اینکه به قول مرحوم وحید مژده در مرحله اول از طرف کشور عرب سعودی مساعدت گردید.

از این ادعای داکتر شمس که در حقیقت بیش از تخییل یا انعکاس یک خواب پریشان نیست، چنین استباط میگردد، که شاه در یک مفاهمه پشت پرده با داؤد خان قرارداشته یکی خود را به اصطلاح پشتون تباران کشور، ټګ و دیگری خود را ټګمار ساخته، شاه با اشیاء قیمتی کشور را ترک نموده و داؤد خان نیز با یک کودتای ساختگی براریکه قدرت می نشیند، امیدوارم من در انتباه خود از نوشته شاغلی شمس با مغشوشیت مواجه نشده باشم.

داکتر شمس دریک بخش دیگر ضمن فتاوی خود، فتوای دیگری صادر میکند بدین عبارت: توجه کنید که تاریخ چگونه همسان تکار میگردد« تصورغیرعلمی داکتر شمس، فرضیه دور و تسلسل تاریخ مردود و پوسیده است، تاریخ موازی با سیر زمان درحرکت است، همانگونه که زمان در مسیر حرکت خود رجعت نمیکند، تاریخ نیز تکرار نمیگردد، دانشمند بزرگ فرانسوی بنام « مونتسکیو» مؤلف کتاب معروف روح القوانین ، تاریخ را انعکاس روابط اجتماعی در یک جامعه میداند. وطبیعی است که مبدأ تاریخ یعنی جامعه در مناسبات اجتماعی و اقتصادی خود در حال رشد و تکامل مستمر قرار دارد، شاغلی شمس بخواند و بداند که تکرار و حدوث بعضی حوادث و وقایع مشابه درادوار تاریخ دلیل تکرار تاریخ شده نمیتواند یا به عبارت روشنتر تاریخ به عقب بر نمیگردد بخصوص تکرارافسانه های هارون الرشید و امیرعبدالرحمن خان در وقت داؤد خان تکرار تاریخ شمرده نمیشود.مومند »

داکتر شمس مدعی است که دوره سقوی انگلیسی را خود انگلیس ها از بین بردند و بجایش غرض پیاده کردن اهداف شوم « کدام اهداف شوم-مومند»نادرخان گماشته را نصب کردند و امریکا نیز بعد از سقوط طالبان خودش، کرزی را مثل نادرخان بر سر قدرت آوردند.

این ادعای شاغلی شمس که امریکا کرزی را مانند نادر خان « فاتح تل و قهرمان نجات کشور غازی محمد نادر خان کجا و حامد کرزی معاش خور آی- اس – آی پاکستان کجا؟ » سر قدرت آوردند، شباهت به این خواهد داشت که گفته شود اتحاد شوروی درمرحله اول داؤد خان را نصب کردند و بعد از آن غرض اهداف شوم خود، داؤد خان را از بین بردند و ببرک کارمل را بر سر قدرت آوردند.

غازی امان الله بعد از نصرت جنگ استر داد استقلال به قیادت سپه سالارغازی محمد نادرخان، میناری به افتخار وی اعمار و بعد از ورود قهرمان معرکه تل بکابل، هردوی شان بصورت مشترک پرده از روی مینار برداشتند.

سرداراسدالله خان سراج که با غازی امان الله قرابت نزدیک خانوادگی داشت در کتاب خود مینویسد: که بعد از ملاقات با اعلحضرت امان الله در روم، ایشان یک مکتوب برای اعلیحضرت محمد ظاهرشاه و یک تحفه برای دخترشان ارسال نمودند، امان الله خان درآن مکتوب عنوانی اعلیحضرت ظاهر خان نوشته بودند که من نصایح پدر تان محمد نادر خان را که اول باید اردوی کشور قوی شود و بعد از آن اصلاحات رویدست گرفته شود، نادیده گرفتم و بدبختانه کشور به بحران رفت. داشتن اردوی مقتدر همان سفارشی بود که مصطفی کمال اتاتورک نیزبا اعلحیضرت امان الله خان مطرح ساخته بود.

غازی امان الله بعد ازخروج از وطن در آخرین ملاقاتی که با فخرافغان عبد الغفارخان انجام داد خواهش نمود که بعد از این با سپه سالار نادر خان کمک کنید، چنانکه این کار از طرف فخر افغان و حزب خدایی خدمتگاران صورت پذیرفت.

شاغلی شمس در پاراگراف قبلی از زعامت امیرعبد الرحمن خان  به افتخار یاد میکند که اوملوک الطوایفی را ضعیف ساخت.شاغلی شمس اوراق تاریخ را فراموش نموده که دولت امیرعبدالرحمن خان تحت الحمایه انگلیس بود و از دولت انگلیس معاش میگرفت و قسمت بزرگ خاک خود را به انگلیس از دست داد.

برعکس سپه سالار نادر خان به قوت اقوام قبایل پشتون تبار، افغانستان و مردم ما را از دوره مدنیت سوز سقوی و جرنیلان و کرنیلان خود مختار بی ناموسش نجات داد.

اگر خانواده شاغلی عزیزشمس اززمره باشندگان کابل باشد، باید از پدرکلان ها و مادر کلان های خود شنیده باشد، که ناموس خانواده شان و سایر کابلیان شریف را غازی محمد نادر خان به قوت اقوام قبایل، از شر مفسدان سقوی نجات بخشید و کابلیان عزیز به حیث مردم با ناموس باید تا قاف قیامت، دعا گوی آن راد مرد بزرگ تاریخ باشند.

در دوره نادرخان افغانستان برخلاف دوره امیرعبد الرحمن خان، مستقل و نادر خان مانند امیرعبدالرحمن خان معاش خورانگلیس نبود ونه موافقت نامه با انگلیس امضاء کرد که قطعه خاکی را به انگلیس واگذار گردد.لذا دلیل افتخار داکتر شمس برامیرعبد الرحمن خان، و مذمت نادرخان مدنیت پرور وجه منطقی ندارد.

محقق، نویسنده و شاعر کم نظیر شاغلی جهانی چند ماه قبل درسایت آریانا افغانستان مضمونی را تحت عنوان « اعلیحضرت محمد نادرشاه » که از نظر محتوی یک تحقیق بی نظیر است، نوشت که امیدوارم شاغلی عزیز شمس توان  مطالعه و درک مطالب و محتویات آن را داشته باشد، شاغلی جهانی در یک قسمت مضمون طلایی خود مینویسد:« حکومت هند برتانوی در اول حاضر نبود که به سپه سالار محمد نادر خان حتی اجازه عبور از خاک های متصرفه خود بدهد، تا اینکه در برابر التیماتوم سردار هاشم خان که ممکن در زمینه از دولت شوروی طلب استمداد نماید، دولت برطانیه مجبور گردید که اجازه عبور را به ایشان بدهد.»

هم چنان چه کسی بهتر از فخر افغان خان عبدالغفارخان، که عمرش را در مبارزه علیه استعمار انگلیس و زندان هایش سپری نمود و مفکر بزرگ انقلابی مشرق زمین علامه داکتر اقبال، از دسایس و ایادی و وابستگان انگلیس در منطه آگهی داشت، این هردو شخصیت بعد از غازی امان، ممد و مؤید حکومت نادر خان بودند.

داکتر صاحب سید عبدالله کاظم درمورد دوره غازی محمد نادر خان مینویسد:

« باید خاطر نشان کرد که محمد نادر شاه در مدت کوتاه چهار سال سلطنت خود مؤفق شد تا کشور را از جنجال جنگ داخلی نجات دهد و حکومت مرکزی را چنان به سرعت تقویه کند که بعد از امیرعبد الرحمن خان نظیر نداشت. موصوف شخص فعال، با درایت و صاحب انظباط قوی بود و اگر زنده میماند، شاید بسیار معتدل تر از برادر خود محمد هاشم خان حکومت میکرد و در راه ارتقای کشور قدم میگذاشت. ختم فرموده داکتر صاحب کاظم.

شاغلی عزیز شمس به ارتباط کشته شدن و یا شهادت میوندوال مینویسد: متأسفانه وقتی به محمد داؤد خان خبر رسید، کار از کار تیر شده بود، داؤد خان با شنیدن خبر شدیدأ متأثر شدند و به فکر فرورفت و گفت این شخص وطندوست آمده بود تا با من یکجا برای وطن کار کند اما……»

شاغلی عزیز شمس گفته میتواند:

یک- چرا رهبر به حیث یک مسلمان و مطابق به ارشاد شریعت اسلامی، امر تحقیق در زمینه شکنجه و قتل میوندوال صادر ننموده و جنایتکاران  و جواسیس کی – جی- بی مانند فیض محمد ملعون پرچمی را مطابقت به شریعت اسلامی به کیفر اعمال شان نرساند؟

دو- چرا داؤد خان، در طول سالیان متمادی بعد ازشهادت میوندوال، اعضاء فامیل میوندوال و بخصوص خانم مظلوم شان را متکی بر احساس بشری و انسانی و مطابق به فریضه اخلاقی یک رهبر و پیشوا وبزرگ مملکت، به حضور خود نپذیرفت و ازایشان معذرت نخواست؟

نوشته شاغلی شمس که صرف در مورد شخصیت و جریان شهادت میوندوال، حقایقی را منعکس ساخته و در بقیه موارد، طوریکه من از الف تا ی آن را تردید و تکذیب نموده ام، مرا به یاد این فرموده علامه داکتر اقبال می اندازد که میفرماید:

زانکه حق در باطل او مضمر است

قلب او مؤمن دماغش کافر است

زموږ د پښتنو په ژبه کی یوه کره وینا ده: « ترڅو چی رشتیا راځي، درواغو به کلی وران کړی وي

په درناوی

Comments
Loading...