اقتدار از دید نظریه پردازان بزرگ جهان

0 9

گرد آوری و تنظیم: سیدجمال اخگر

واژۀ اقتدار در زبان فارسی به «قدرت یافتن، قدرت داشتن، توانا شدن و توانایی» معنا می‌شود.

در لغت‌ نامه دهخدا گردون اقتدار به «فلک منزلت و صاحب قدرت، کسی که قدرت وی مانند آسمان است» تعبیر شده است.(دهخدا)

آنتونی کوئینتن در کتاب فلسفه سیاسی درباره واژه اقتدار نوشته است:

معنای اقتدار، در زبان انگلیسی آشکارا از مفاهیم  کهن لاتینی اشتقاق یافته است. به عبارت لوئیس و شورت، صاحب اقتدار در زبان لاتین کسی است که  چیزی را به وجود می آورد، یا قطع نظر از آن که خود او در ابتدا آن چیز را به وجود آورده باشد دیگری بر رشد و رونق آن می افزاید.(کوئینتین)

ریچارد سنت نویسنده کتاب «اقتدار» در ریشه یابی این واژه نوشته است:

واژه اقتدار از یک واژه لاتینی گرفته شده که خود آن به معنای مؤلف است. پس در فکرت اقتدار نوعی فکرت تولید مستتر است. (سنت)

به تعبیر وینسنت؛ اقتدار امروزه به معنای برخورداری از میزانی از قدرت رسمی و فرمانبرداری دیگران و احراز برخی وظایف خاص در محدوده مقررات خاص است، کسی که صاحب اقتدار است حق حکمرانی دارد. این معنی از صرف اعمال قدرت یا زور متمایز است به یک معنی اقتدار کاربرد مشروع زور است. (وینسنت)

رابرت دال در توضیح اقتدار نوشته است:

نفوذ رهبران سیاسی زمانی بر حق دانسته می شود که مبتنی بر اقتدار باشد. به عقیده او: «اقتدار نوع ویژه ای از نفوذ است…  و نه تنها مطمئن تر و با دوام تر از اجبار می باشد بلکه عاملی است که به رهبر کمک می کند تا بتواند با کمترین استفاده از منابع سیاسی براحتی حکومت کند. حکومت کردن به کمک اقتدار به مراتب با صرفه تر از حکومت کردن بوسیله اجبار است.( رابرت )

دژونل نیز در تبیین معنای اقتدار می نویسد:

در همه جوانب و همه سطوح زندگی اجتماعی پیوسته می توان نمودهایی از نقش اصلی و اولیه اقتدار را دید مثل وقتی که فردی دیگران را رهبری می‌کند و یا آن کسی که به لحاظ تفوق و رسوخ اراده اش می تواند اراده های مردم و دیگران را فراهم آورد و جهت دهد معنایی که دژونل از اقتدار مراد می کند «همانا توانایی ای است که کسی برای قبولاندن پیشنهادهایش به دیگران دارد.»(کوئینتن)

نکته دیگری که در معناشناسی اصطلاح اقتدار مورد توجه واقع شده این‌است که «اقتدار همواره با نوعی ارج و شکوه و بطور دقیق ‌تر با یک اعتماد شخصی یا جمعی به کسی که اقتدار به او نسبت داده شده، همراه است. (شجاعی زند)

برخی از نظریه پردازان برای شناخت دقیق تر معنای اقتدار آن را در مقایسه با «قدرت عریان» قرار داده اند.

کاکستون می گوید: اقتدار آن است که «احساس بیم برانگیزد» (ریچارد سنت) .

صاحب نظران مهمی همچون راسل میان قدرت عریان و قدرت مبتنی بر رضایت تفاوت اساسی قائل می شوند و از این طریق به درک دقیق تر مفهوم اقتدار کمک می کنند.

وبر از جمله این دسته از متفکران است که  می گوید: «روابط  بین فرمانروا و فرمانبردار از دو صورت خارج نیست؛ یا مبتنی بر «اجبار مطلق» است که خاص دوران بردگی است؛ و یا صورتی طبیعی و حقیقی دارد که مستلزم وجود حداقلی از پذیرش و مقبولیت است. و همین نوع دوم «قدرت» و یا به تعبیر وبر قدرت طبیعی و حقیقی است که به مفهوم «اقتدار» نزدیک می شود». (شجاعی زند)

حسین بشریه هم در این باره می‌نویسد: اقتدار قدرت مشروع قانونی و مقبولی است که می ‌باید در شرایط مقتضی مورد اطاعت و فرمانبرداری قرار گیرد در اقتدار توجیه و استدلالی نهفته است که آن را از شکل قدرت عریان خارج می ‌سازد و برای موضوع قدرت پذیرفتنی می‌کند. از این رو گفته می‌شود که اقتدار برای پیروان و تبعیت کنندگان خصلت بیرونی ندارد. قدرت پدر در خانواده از نوع اقتدار است زیرا به دلایل مختلفی قابل توجیه و پذیرفتنی است.(بشیریه)

با توجه به معنای مختلفی که از اصطلاح اقتدار برداشت می‌شود برای این اصطلاح تعاریف مختلفی نیز ارائه شده‌ است. پیتر میلر، در کتاب سوژه، استیلا و قدرت به نقل از هورکهایمر درباره تعریف اقتدار می نویسد:

به اعتقاد هورکهایمر، اقتدار «مقوله ای اساسی برای تاریخ» است. از رهگذر اقتدار است که در شور و شوق و هوس های انسان و قابلیت های سرشت نمایش به روابط قدرت می شود و فرآیندهای زندگی اجتماعی و در هر دوره ای تحت همین روابط قدرت جریان می یابد.» (میلر)

هربرت سیمون نیز در تعریف اقتدار می نویسد: «اقتدار، اختیار تصمیم گیری برای هدایت اقدامات دیگران است، اقتدار رابطه میان دو نفر است یکی فرادست و دیگری فرودست» (عالم)

مک آیور نیز در برداشت خود از تعاریف و نظراتی که درباره اقتدار ارائه شده می نویسد: «اقتدار را اغلب همان قدرت می دانند، قدرت فرمان به اطاعت» (عالم)

از نظر توماس هابز نیز مفهوم اقتدار در تعریف به موضوع حق و اختیار پیوند می خورد هابز اقتدار را بر حسب تجویز یا تفویض حق و اختیار تعریف و تشریح کرده است از این نگاه اقتدار مبتنی بر فرض وجود مجموعه ای از قواعد و قوانین است که تعیین می کنند چه کسی قانوناً می تواند تصمیمات نوع معینی را اتخاذ کند، احکام و فرمانهای نوع معینی را صادر نماید، و نوع معینی از کارهای سمبلیک را انجام دهد. (کوئینتن)

اما دژونل که در حوزه اقتدار از جمله متفکران صاحب نام است تعریف خلاصه ای از این مفهوم ارائه می کند وی در این باره می نویسد: «اقتدار عبارت از قوه جلب اراده های دیگران به سوی مراد و مقصود خویش می باشد».(کوئینتن)

اما رابرت دال در کتاب «تجزیه و تحلیل جدید سیاست» در تعریف اقتدار، این مفهوم را به مشروعیت گره می زند و معتقد است «قدرت مشروع را اغلب اقتدار می دانند» وی می نویسد: «اقتدار نوع ویژه ای از نفوذ است، یعنی نفوذ مشروع…» (دال)

جیمز کلمن نویسنده کتاب بنیادهای نظریه اجتماعی نیز موضوع اقتدار را به حق و حقانیت گره می زند و در این چارچوب می نویسد: با در نظر گرفتن مفهوم حق کنترول بر یک منبع انتقال ناپذیر (یعنی کنشهای خود شخص) رابطه اقتدار را می توان این گونه تعریف کرد: رابطه اقتدار کنشگر بر دیگری هنگامی وجود دارد که کنشگر اولی حق کنترول بر برخی کنشهای دیگری را داشته باشد.. (کلمن)

از مجموع دیدگاهها و تعاریفی که توسط نظریه پردازان مختلف درباره اقتدار ارائه شده‌است می توان این جمع بندی و وجه مشترک را بدست آورد که اقتدار به قدرتی گفته می‌شود که از مشروعیت و حقانیت برخوردار باشد.

درباره معنای اقتدار گفته می‌شود اقتدار امروزه به معنای برخورداری از میزانی از قدرت رسمی و فرمانبرداری دیگران و احراز برخی وظایف خاص در محدوده مقررات خاص است، کسی که صاحب اقتدار است حق حکمرانی دارد. این معنی از صرف اعمال قدرت یا زور متمایز است به یک معنی اقتدار کاربرد مشروع زور است.

هرگاه قدم و قلم اجازه دهد در نوشته های بعدی روی اقتدار ملی ، مشروعیت و این دو پدیده در نظام اسلام خواهم پرداخت.

Comments
Loading...